
علیرضا محمدی
کربلا ما را نیز در خیل کربلائیان بپذیر ما میآییم تا برخاک تو بوسه زنیم و آن گاه دفترچه را بست. هر وقت به اینجای نوشتههایش میرسید خواندن را کنار میگذاشت و پلکهایش را طوری میبست که اروند را بهتر ببیند.
خودش چند باری دیده بود که رودخانه مرموز، آرام وبیصدا، از توی دفترچه جوشیده و توی خانه جریان یافته است، خواب بود یا بیدار؟ فرقی نمیکرد. کافی بود چشم روی هم بگذارد تا رویای اروند همان لحظه مقابلش جان بگیرد. موجهایش را به گوش راستش برساند و سر و صدایش را از گوش چپش دور کند. برود تا جایی که با آبی آسمان یکی شود. آنجا بود که خودش هم با آب و آسمان، با خاک و نخلها پیوند میخورد و دائم الصواه میشد.
حس میکنی که با همه چیز، آب و درخت و آسمان و خاک و باران و پرندگان و دیگر انسانها پیوند خوردهای و بین تو و رب العالمین هیچ چیز نمانده است و دائمالصواه شدهای
به خودش که آمد دفترچه دوباره مقابلش باز شده بود و سطور آبی را نجوا میکرد. زمانی که این مطالب را مینوشت کنار اروند بود، عملیات والفجر 8، آن شب را هیچ گاه از یاد نمیبرد. مگر میشد آدم در مرکز جهان قرار بگیرد و ثانیه به ثانیه لحظهها را ثبت نکند؟ دوشادوش انسانهایی بایستد که کره زمین قرنها انتظارشان را میکشید و آن وقت او فراموششان میکرد؟
آن روز برای او از غروب آغاز شد. خورشید توی آسمان بیقراری میکرد و انتظاری خوش دل سید مرتضی را در خود میفشرد. احساس میکرد در مرکز جهان ایستاده و چقدر دوست داشت همه را در این احساس شیرین شریک کند. دستش به جایی بند نشد و چاره کار را در نوشتن دید. قلم به دست گرفت و خاطره را زنده کرد: این نخلستانها مرکز جهان است، چرا که بهترین بندگان خدا، یعنی بندهترین بندگان خدا در اینجا گرد آمدهاند تا بر صف کفر بتازند و بند از اسرای شب برگیرند و آینه فطرت را از تیرگی گناه بزدایند و کاری کنند تا جهان بار دیگر اهلیت ولایت نور را پیدا کند.
تنش میلرزید وقتی که نوک انگشتانش خطوط آبی دفترچه را لمس میکردند. هر کاری میکرد خواندن را کنار بگذارد و بخوابد، میسر نمیشد. روز بعد توی منطقه عملیاتی فکه فیلمبرداری داشتند و عجیب بود تلاقی خاطره آبهای خروشان اروند و دیدن رملهای خشک فکه، چه نسبتی بین این دو بود، خدا میدانست. هرچه بود خواب بر چشمانش حرام شده بود و هر کاری میکرد باز سر و کارش به دفترچه میافتاد:
آفتاب باز هم پایینتر آمده است و دلها میخواهند که از قفس تنگ سینهها بیرون بزنند. انتظار سایهای از اشتیاق بر همه چیز کشانده است. همه کارهای معمولی پر از راز میشود و اشیاء حقیقتی دیگر مییابند.
حال این لحظهاش هم چیزی از شب عملیات کم نداشت. چند بار به وضوح شنید که کسی از دل رملهای فکه صدایش میزند. جایی که فردا قرار بود فیلمبرداری کنند 120 بسیجی زخمی از تشنگی شهید شده بودند و حالا او اسم تک تکشان را میدانست. همین شب قبل بود که توی خواب دید از دل بیابان 120 گل یاس روییدند و از بوی عطرشان مست شد. مثل اروند جاری شد و توی رملها فرو رفت. یاسها صدایش میکردند و او با نام جوابشان میداد.
نخیر خواب ممکن نبود. دوربین را برداشت و مثل اسلحه اجزایش را باز و بسته کرد. سلاحی بود برای خودش، از فروردین 65 که قرار شد مجموعه روایت فتح را بسازد، دائما اسلحه لنزدارش روی شانهبود و هر دو با هم چهها که ندیدند. توی والفجر 8 از اروند گذشتند و توی کربلای یک مهران را آزاد کردند. بعد نوبت والفجر 9 و 10 بود و کربلا 5 و بیت المقدس 4.
دوربین دوباره سر جایش نشست و دستان سید مرتضی باز جلد کاغذی دفترچه را لمس کرد. اینبار میخواست سری به دلنوشتههای کربلای 5 بزند.
آن روز وقتی جاده کنار دژهای تسخیر شده را به سمت محور غربی پنج ضلعی طی میکردیم، هیچ یک از ما نگران تقدیر خویش نبود؛ حسن هادی همان روز شهید شد، فردای آن روز قاسم و پس فردا رضا
نام قاسم را که خواند ناخودآگاه چهرهای آفتاب سوخته مقابل چشمانش مجسم شد. هنوز سفیدی چشمهای آن بیسیم چی جهاد را که در زمینه آفتاب سوخته چهرهاش مثل مروارید میدرخشید، به خوبی به یاد میآورد. روز عملیات قاسم پر صلابت و استوار پیشاپیش ستون حرکت میکرد و صدا میگرفت:
- یاسر یاسر... عمار... یاسر یاسر... عمار.
راستی قاسم بوذری در لحظه شهادت به چه میاندیشید؟ سید مرتضی بارها این سؤال را از خود پرسیده و هر بار لحظه شهادت قاسم را توی ذهن مرور کرده بود. همیشه این کار را میکرد. چه برسد به این شب پر رمز و راز که جان میداد برای جان بخشیدن به خاطره آخرین لحظات شهادت قاسم، دفترچه را برداشت و باز خواندن را از سر گرفت:
دیگر تا شهادت قاسم نیم ساعتی بیشتر نمانده است. قاسم دلاورانه، استوار و با صلابت، از میان کانالهای تازه تسخیر شده دشمن عبور میکرد و به میقات خویش نزدیک میشد؛ به آن میقات و میعادی که امانت ازلی خویش را ادا کند و از وفاداران شود؛ وفادار به عهد فطرت و به ما لم یؤت احدا من العالمین دست پیدا کند، به آن چه هیچ کس را جز شهید عطا نکردهاند.
اکنون که بار دیگر به آن صحنهها میاندیشید، خوب میفهمید که این راه، راهی بود که قاسم را به سوی جاودانگی و حیات عنداللهی میبرد. اما قاسم جان، بگو چه شد که تو لیاقت لقاء یافتی و ما را جز حسرتی نصیب نشد؟
سوالات بیپایان بار دیگر توی سر سید مرتضی چرخ میزدند و هوای اتاق سنگین میشد. قاسم هنوز داشت مقابل چشمانش جان میداد و آوینی هنوز منتظر شنیدن پاسخ سؤالش بود. قاسم جان، بگو چه شد که تو لیاقت لقاء یافتی و ما را جز حسرتی نصیب نشد؟ مگر چه کردهبودی که خداوند از میان ما تنها تو را برگزید سؤالبیپاسخ ماند و قاسم شهید شد. سید مرتضی دفترچه را برای بار آخر بست و آخرین کلامی را که قاسم تنها چند لحظه قبل از شهادت بر زبان جاری کرده بود، زیر لب زمزمه کرد: والله ان قطعتم یمینی.
صبح چندان دور نبود و فکه منتظر، سید نماز صبح را با صوت زیبای همیشگی خواند و زودتر از افراد گروه راهی شد.
فکه سرجایش نشسته بود و انتظار میکشید. فروردین سال 1372 آخرین روزهای پر طراوت خود را پشت سر میگذاشت و بهار فکه ته ماندهای از خنکای زمستان را در خود داشت. پیشترها، همان زمان که منطقه پر از اجساد مطهرشهدا بود، اینجا را بیشتر دوست داشت. میشد پا برهنه به دل رملها زد و خود را با شهدا یکی کرد. بوی عطرشان را حس کرد و تمامی نا پاکیها را در این خاک مقدس تیمم داد و پاک کرد.
گروه هر کاری میکردند به گرد پای سید مرتضی نمیرسیدند. تک پر شده بود. احساس میکرد بار دیگر به گذشته برگشته و قاسم و رضا و حسن هادی، همراه 120 شهید منطقه و سایر شهدایی که زمانی نه چندان دور با یکدیگر عهد شفاعت بسته بودند، در این نقطه گرد آمدهو سلامش میدهند.
سید هنوز سؤالاتی در ذهن داشت و رملهای فکه جان میداد برای شنیدن پاسخ، قاسم جان بگو چه شد که تو لیاقت لقاء یافتی و ما را جز حسرتی نصیب نشد؟
سوال را بار دیگر زیر لب زمزمه کرد و هیچ کس جز سعید یزدان پرست متوجه نشد. چشمان سعید آن روز درست مثل چشمان قاسم در لحظه شهادت برق میزدند. از صبح که راه افتادند سید این را خوب فهمیده بود و بیشتر با سعید طی مسیر میکرد.
سعید گفت:
- آقای آوینی چیزی پرسیدید؟
سید مرتضی لبخندی زد و با سعید از گروه فاصله گرفتند. حالا دیگر رملها به وضوح دهان باز کرده و حرف میزدند. وجب به وجب این خاک آغشته به خون شهیدی بود و تو گویی خود شهدا برگشته و بار دیگر با سید مرتضی همکلام میشدند. یکی پرسید:
- آقا سید تو به ما چی میگفتی؟ اسم خوبی داشتها؟
- قبیله نور خواران و نور آشامان.
- قربون دهنت، راستی خودت چی؟ خودتم از مایی، مرد؟
باد این سؤال را در گوش سید زمزمه کرد و حرفی نداشت جز اینکه اشک توی چشمانش حلقه بزند و با التماس انشا اللهی بگوید و چهره سعید را نگاه کند که اکنون به وضوح میدرخشید و او نیز به چهره سید مرتضی همان طور متعجب نگاه میکرد. انگار صورت سید نیز میدرخشید و تنها چند ثانیه بعد برق انفجار یک مین به این درخشش افزوده شد و سید مرتضی نیز به قبیله نور خواران و نور آشامان پیوست.