کد خبر: 387076
تاریخ انتشار: ۱۰ ارديبهشت ۱۳۸۹ - ۱۹:۱۵
داستان
علیرضا محمدی
بارقه‌ای از تابش آفتاب روی گنبد طلایی چشم‌نوازی می‌کرد. ترکیبی از نور و صلوات و نوای بوقی که هر وقت می‌شنیدم وجودم پر از احساس می‌شد. باز من بودم و بارگاه آقا، مثل همیشه خودش طلبید و چشم که باز کردم توی مشهد بودم. دقیقش پیاده‌روی خیابان طبرسی و تنه به تنه زواری که توقف نمی‌شناختند. می‌خوردند و بی‌آنکه بدانند شانه‌شان چه چیزی را لمس کرده هر کدام به لهجه خاص خود حرف می‌زدند. شاید کسی بد و بیراهم می‌گفت، یا آن یکی به زبان آذری برایم طلب شفا می‌کرد، اما من همچنان ایستاده بودم. آفتاب از سمت راست گنبد طلا صاف توی چشمم می‌تابید. پرچم رویش، بی‌حال و کم رمق تکانی می‌خورد و چقدر این منظره برایم آشنا بود.
شانه کسی محکم نیم تنه‌ام را به جلو هل داد و زخم کهنه کتفم را بیدار کرد. چینی روی ابرویم افتاد و ببخشیدی روی لب حمالی که بار سنگینی روی دوش می‌کشید، نشاند. با دست پاسخش دادم که حالم به قدری که چهر‌ه‌ام نشان می‌دهد بد نیست. فس فس نفسش را برداشت و رفت تا به حرم نزدیک‌تر شود و من هنوز ایستاده بودم.
توی خواب،‌ همانی که از بستان‌آباد تا اینجا کشاندم، سید رسول را همین جا دیدم. درست جایی که انعکاس آفتاب تیرماه روی گنبد طلا، خورشید دیگری می‌ساخت و تابش هر دو، چشم‌هایم را نوازش می‌داد. سید همین لحظه پیدا می‌شد. مثل تمام شش ماهی که توی جبهه همکلامش بودم،‌ اول سلام می‌داد و بی‌معطلی انگشتر را طلب می‌کرد.
ــ سلام آقا اتاق می‌خوای؟
چهره‌ای سبزه با لهجه خاص مشهدی از سمت راست زل زده بود به دهانم به انتظار پاسخ، نه گفتم و از اینکه سین سلامش دلم را به امید دیدن سید لرزانده بود، خنده‌ام گرفت. به خودم آمدم و راه را برای زوار باز کردم.
نخیر، از سید خبری نبود. همان که دیدم درست بود. کربلای پنج با هم زدیم توی دریاچه ماهی، از هم فاصله گرفتیم و چند گلوله خمپاره درست خوردند به جایی که پیرمرد شنا می‌کرد. جسدی باقی نماند و همین شد پایه و اساس رویای شب‌هایم. با لبخند وارد خوابم می‌شد و با گلایه می‌خواست انگشتر را به صاحبش پس بدهم. دستم به جایی بند نبود و هر بار که می‌گفتم: سید جان، تو شهید شدی. آخه از کجا پیدات کنم گوشش بدهکار نبود. حتی خودش یک بار گفت که جز او و من کسی از ماجرای انگشتر امانتی خبر ندارد. راست هم می‌گفت.
شب آغاز عملیات کربلای پنج بود. سید می‌خواست وضو بگیرد و انگشتر را به من سپرد، همان وقت اشک توی چشمش حلقه زد و گفت:
ــ یادت باشه پسم بدی. من هم همین جوری شد که تو کربلای چهار این انگشتر رفت توی پاچه‌ام. یه بابایی داد بهم که بره وضو بگیره، رفت و من هم یادم رفت. تو این رفتن و رفتن‌ها دینش موند بیخ ریشم،‌ نگهش داشتم بلکه شاید ببینمشو پسش بدم. تا به این سن رسیدم دین هیچکس تو گردنم نبوده، اما حالا که. . .
کسی صدایم کرد و باقی حرف‌هایش را نشنیدم. شاید می‌خواست بگوید حالا که دارم شهید می‌شوم چرا مدیون باشم. حرفش را نشنیدم و رفتم توی دل فراموشی،‌ سید و انگشتر و کل ماجرا از یادم رفت،‌ تا اینکه توی عملیات زخمی شدم و روی تخت بیمارستان امام خمینی تبریز، همه چیز یادم آمد. انگشتر هنوز توی انگشتم بود و پرستار می‌خواست با قیچی آهن‌بر خارجش کند. . .
دو سه بار دیگر که تنه جماعت شانه‌ام را تکان داد، تصمیم گرفتم به طرف حرم بروم. حالا دیگر آفتاب به سمت چپ گنبد رسیده بود و تمامی نشانه‌های توی خواب یکی یکی از دست می‌رفتند. شاید فردا سید می‌آمد یا نه روز بعد، من تا یک هفته مرخصی داشتم و آقا همیشه میزبان خوبی بود.
آرامش توی حرم، زودتر سلامم داد. دست بر سینه رفت و چشم بر زمین دوخته شد و پاها قفل درگاه شدند، غنچه لب‌ها شکفتند و سلام بر هشتمین آیت خدا بر روی زمین کنج دلم نشست. چند سال بود مشهد نیامده‌ بودم؟ خدا می‌دانست. بار قبلی هنوز گرد و خاک جبهه تنم بود. سال 67 داشت تمام می‌شد که کم کم باور کردیم جنگ تمام شده، به همراه چند نفر از بچه‌ها آمدیم مشهد، دلم پر بود. گلایه داشتم از آقا که چرا دعایم را مستجاب نکرده، سه سال قبلش با لباس خاکی بسیجی آمده بودم حرم تا برات شهادت بگیرم. نگرفتم و جنگ برایم تمام شد.
دست کسی بازویم را گرفت. نمی‌دانم چرا هوری دلم ریخت پایین.
ــ حرم آقا و دلشوره؟
صدایش هم آشنا بود. سرم را به طرف راست چرخاندم و چشم بر روی چهره‌ای باز کردم که محاسنی جو گندمی‌، دور تا دور صورت گردش را پوشانده بود. ذهن چه کارها که نمی‌کند، سریع رنگی مشکی روی محاسنش کشیدم و چین دور چشمانش را باز کردم، خودش بود؛ ناصر رحمتی، فرمانده گروهان‌مان، چقدر پیر شده بود.
ــ پیر باباته! مرد حسابی خودتو تو آینه دیدی؟
نفهمیدم فکرم را خواند یا چیزی زمزمه کردم و شنید؟ گوش‌ها و چشم‌های تیزی داشت و حالا که توی لباس خدام آقا، خوش نشسته بود، از همیشه بیشتر دوستش داشتم. محکم بغلش کردم.
ــ خیلی خب دیگه بسه، لهم کردی، از این ورا؟
سریع حرفش را پس گرفت و خوش و بش آغاز شد. هوای ضریح بد طوری هوایی‌ام می‌کرد و از ناصر خواستم با هم به زیارت برویم. ضریح توی قاب چشمم نشست و مردمکم را نقره‌ای کرد. روی موج جمعیت نشستیم و یار لبیک گفت.
خالی که شدم ناصر کار دستم داد. یک کلام گفت:
ــ می‌خوای بگم یه چند ساعتی کفشداری آقا رو بکنی؟
سریع پی حرفش را گرفتم و روپوش آبی سیر خدام روی تنم نشست. کفش‌ها می‌آمدند و می‌رفتند، آقا ایستاده بود به تهنیت و من هنوز به فکر سید رسول بودم و دینی که حالا بیشتر روی گرده‌ام سنگینی می‌کرد. شاید سید می‌آمد و کفشش را به دستم می‌داد. انگشتر را می‌گرفت و خلاصم می‌کرد.
دو ساعت گذشت و لذت خادمی آقا تازه شروع شده بود. توی این مدت چند بار سید را دیدم، یک بار عرق چینی روی سر انداخته بود و از دور شکل و شمایل عرب‌ها را به ذهن تداعی می‌کرد، نزدیک شد و فهمیدم طرف واقعاً عرب است و ای، کمی به سید خودمان شباهت دارد. بار دیگر سید، بخیاری شده بود؛ با کلاه نمدی و سبیلی پر پشت، این بار واقعاً فکر کردم خودش است، جلو آمد و سلام داد و گفت:
ــ قربون آقوم بروم که خادماش هم مثل خودش به آدم آشنا نگاه می‌کنن.
نخیر، از سید رسول خبری نبود. حسابی سر کارم گذاشته بود و انگار تنها می‌خواست لذت یک زیارت را نصیبم کند.
نوبت شیفتم داشت تمام می‌شد. نگاهی به کفش‌ها انداختم و تصمیم گرفتم قبل از تحویل شیفت، همه کفش‌ها را جفت و مرتب کنم. گیوه، پوتین سربازی، کفش بچه، نعلین و. . . یک لنگه کفش! ای وای! انگار یک لنگه از کفش‌های بنده خدایی را گم کرده بودم. سریع تمامی کفشداری را گشتم، خیلی بزرگ نبود و برای بار دوم و سوم همه کفش‌ها را زیر و رو کردم، خبری از لنگه دیگر نبود. خنده‌ام گرفت، آمدم مشهد تا از زیر دینی خلاص شوم و حالا دین دیگری روی آن یکی اضافه شده بود.
شیفت تمام شد و هوا روی به تاریکی رفت. از جایم تکان نخوردم. ناصر آمد و موضوع را برایش گفتم. می‌خواست به خانه‌اش برویم و شب میهمانش باشم. اصرار کرد و قبول نکردم. باید آن قدر همان جا می‌ماندم تا صاحب کفش می‌آمد و حلالیت می‌گرفتم. ماندم و نماز مغرب و عشا را هم میهمان آقا شدم.
شیفت بعدی هم تمام شد و زائر قصد بیرون آمدن از حرم را نداشت. دو آرنجم را روی زانوهایم گذاشتم و کف دو دستم متکای سرم شد. تازه چرتکی زده بودم که یکی از کفشدارها صدایم کرد:
ــ آقا بلند شو،‌ صاحب کفش آمد.
دو ثانیه‌ای طول کشید تا ابر خواب از روی چشمم کنار برود و چهره‌اش را ببینم. پشت لبخندش خورشید داشت. در نگاه اول آشنا آمد، هر چند خوب می‌دانستم که هیچ وقت ندیدمش.
ــ ببخشید آقا،‌ لنگه کفشتون. . .
می‌خواستم در مورد کفشش معذرت خواهی کنم که حرفم را قطع کرد و گفت:
ــ نه آقا، من شرمنده‌تون شدم. شیفت قبلی شما کفشمو تحویل دادم و بهشون گفتم که همین یه لنگه رو دارم. فکر کردم شاید به شما هم گفته باشن، اما انگار شما بی‌خبر موندین و واسه همین هم این قدر منتظر نشستین.
با تعجب پرسیدم:
ــ چی رو گفته باشن؟
ــ اینکه وقتی آدم یه پا داشته باشه بایدم یه کفش بیشتر نداشته باشه.
سریع از جا برخاستم و از کفشداری خارج شدم. تمام قد ایستاده بود با دو عصای بلند زیر بغلش و یک پایی که پاچه شلوارش را از زانو به بالا سنجاق کرده بود. همه چیز دستگیرم شد. نفس راحتی کشیدم و کفش را به طرفش گرفتم، گرفت و نگاهش روی دستم ماند. آرام گفت:
ــ سید رسول رو می‌شناسید؟. . .
صاحب انگشتر پیدا شد. جانبازی که معمای کفشش اسیرم کرده بود، صاحب انگشتر بود. در همان نگاه اول انگشترش را شناخت. هر چند بعد برایم تعریف کرد که اصلاً آمدنش به مشهد به خواست خود سید رسول بود:
ــ چند وقتی می‌شد همون بنده خدایی که تو کربلای چهار انگشتر رو بهش سپردم می‌یومد به خوابم. می‌گفت اسمش سید رسوله و باید بیام مشهد تا انگشترو بهم پس بده. فکر می‌کردم خودشو اینجا ببینم، اما. . .
سید هر دوی‌مان را به مشهد کشانده بود تا دینش را ادا کند. انگشتر را به صاحبش پس دادم و دیگر هیچ دینی روی گردن‌مان نبود.
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار