
مهریسادات هاشمی
مرد دو پله یکی، خود را به او رساند. بین او و در اتاق ایستاد.
ـ میدونی که دوست نداره به اتاقش بری؟
زن با دست او را کنار زد.
ـ دوست داره، دوست نداره، به جهنم که دوست نداره!
مرد دستش را روی شانه او گذاشت.
ـ یک کمی دیگه صبر کن.
زن رو گرداند، صورتش خیس شده بود.
ـ تا کی صبر کنم؟
ـ بالاخره پیداش میشه.
ساعت، دوازده بار زنگ زد. همراه با صدای ضربهها زن به مرد نگاه کرد. این بار مرد نگاهش را به زیر انداخت.
ـ توی این اتاق دنبال چی هستی؟ ما که همه چیزرو میدونیم. رفتن به اتاق، فقط تو را ناراحت میکنه.
زن صورتش را میان دستهایش پنهان کرد و شانههایش لرزید. مرد او را نوازش کرد.
ـ هر وقت اومد با او حرف میزنیم.
ـ از چی؟ بهش چی بگیم؟ دیگه حرفی نمونده.
ـ امید داشته باش.
ـ امید؟ به چی؟ به آینده؟زن با حرکتی سریع مرد را کنار زد و در آبی رنگ اتاق را که رنگ آن در کنارهها ریخته بود باز کرد. آرام وارد شد. اتاق بچگیهای او. نگاهی به دورتا دور اتاق انداخت. اتاقی که او گفته بود خودش آن را تمیز میکند و کسی حق ندارد داخل آن شود. آخرین باری که وارد این اتاق شده بود، شش ماه پیش بود، یا شاید هم یکسال. تیرگی اتاق دل را میزد. پردههای آبی تیره که روزهایی نه چندان دور، به رنگ آسمان بودند. گلدان سفالی آبی موجدار با دسته گل مصنوعی سفید، که دیگر سفیدسفید نبود. و آباژور پایهدار کنار تخت که روی پایه آن طرح دریا، با امواج آبی رنگ به چشم میخورد. امواجی که حالا به خاکستری میزد.
ـ اینجا را با دستهای خودش تزیین کرده و به او یاد داده بود، آن را مرتب نگه دارد. دو قدم جلو رفت. چرخید و روی تخت نشست. نگاهش به روتختی که دیگر مثل قدیمها مرتب نبود، خیره ماند. جای جای روتختی با آتش سیگار سوخته بود. سرش را میان دستهایش گرفت و آرام گریه کرد.