
بخش اول
از وقتی تنها 13 سال داشت عاشقش شده بود. او تک پسر خانواده «خان»ها بود و آنها برای دیدن نوه پسریشان لحظهشماری میکردند. با به دنیا آمدن دختر اولش برخورد پدرشوهرش با او بسیار سرد شد اما همسرش او را بسیار دوست میداشت و میگفت حتماً دومی پسر خواهد شد. شش ماه از زایمانش گذشته بود که برای بار دوم باردار شد؛ وقتی دومین نوه «خان»ها دختر شد همه چیز حتی رفتار«راجا» هم عوض شد. خیلی سعی کرد با رفتارش شوهر نامهربان را آرام کند اما فایده نداشت اما کم کم شیرین زبانیهای «سونیا» کوچولو کانون زندگیشان را گرم کرده و «راجا» هم رفتارش کمی بهتر شده بود که سیتا برای سومین بار باردار شد:
- راجا یه خبر خوب برات دارم.
- چیه، چی شده؟
- من باردارم.
- بارداری؟ امیدوارم این یکی دیگه دختر نباشه.
- آخه عزیزم دست من نیست، من که مقصر نیستم خواست خدا بوده.
- یعنی خواست خدا بوده که همسر تنها پسر «خان»ها دختر زا بشه؛ نه، من اینو قبول ندارم.
فایدهای نداشت از وقتی مادرشوهر و پدرشوهرش فهمیده بودند عروسشان باردار است زخم زبانهایشان شروع شد. مادر «راجا» بارها گفته بود: اگه نتونی برای «راجا» پسر بیاری حتماً دختر آقای «کومار» رو براش میگیرم. پسر خان باید یه جانشینی داشته باشه.
«روپا» واقعاً مردد بود تصمیم گرفت پیش از آنکه ماه نهم برسد پیش دکتر رفته و با آزمایش سونوگرافی جنسیت بچه را تشخیص دهد. صبح زود به بهانه خرید لباس کودک از خانه بیرون زد و به مطب پزشک زنان رفت. دلشوره عجیبی داشت. در راه خدا خدا میکرد جنین پسر باشد:
- بفرمایید تو خانوم، نوبت شماست.
با این حرف پرستار به خودش آمد و وارد اتاق شد. دلهره بدجوری به جانش چنگ انداخته بود. روی تخت قرار گرفت:
- بچه اولتونه؟
- نه سومیه. فقط میخوام ببینم دختره یا پسر.
- فرقی میکنه؟
- برای من نه، اما برای همسرم و خانوادهاش بله.
خانوم دکتر دستگاه مخصوص را روی شکم «روپا» گذاشت و چشم به تلویزیون دوخت:
- قلب بچه که خوب کار میکنه.
- جنسیتش چیه؟
پزشک اخمهایش در هم رفت. پس از چند دقیقه به زن جوان نگاه کرد و گفت: متاسفم خبر خوبی برات ندارم.
- یعنی دختره.
- آره.
انگار دنیا روی سرش خراب شد، سرش گیج رفت و اشک از چشمانش جاری شد. اگر آنها میفهمیدند نوه سومشان هم دختر است چه اتفاقی میافتاد، حتماً مادر «راجا» تصمیمش را عملی میکرد و دختر آقای «کومار» را برای پسرش میگرفت. غرق در این افکار بود که خانوم دکتر او را به خود آورد: میخوای از شرش خلاص شی؟
با شنیدن این جمله هاج و واج به دهان او خیره ماند و پرسید: منظورتون چیه؟
دکتر عینکش را از چشمش درآورد و از روی صندلیاش بلند شد و گفت: منظورم واضحه، اگه واقعاً به دنیا آمدن این بچه زندگیتو سیاه میکنه پس بهتره بندازیش.
«روپا» نگاهی از روی غضب به دکتر انداخت و از جایش بلند شد: کاش من هم میتونستم مثل شما بیرحم باشم، متأسفم.
زن جوان در حالی که اشک از چشمانش جاری شده بود در را پشت سرش بست و بدون خداحافظی از مطب خارج شد. در راه فکرهای جورواجوری به ذهنش میآمد: خدایا حالا به «راجا» چی بگم؟ اگه بفهمه این یکی هم دختره چه عکس العملی نشون میده؟
آنقدر در افکارش غرق شده بود که ناگهان صدای بوق ماشین او را به خود آورد: کجایی خانوم؟ حواست کجاست؟ میخوای خودتو بکشی بکش اما نه جلوی ماشین من. با خودش گفت: ای کاش زیر ماشین میرفتم و راحت میشدم.
خواست به راهش ادامه دهد که قدمش سست شد به یاد حرف دکتر افتاد: «میخوای از شرش خلاص شی؟»
مردد بود. کشتن یک بچه حتی اگر به دنیا هم نیامده باشد باز هم گناهی نابخشودنیست اما چه باید میکرد. دو راه بیشتر نداشت یا بچه را نگه میداشت و تا آخر عمر زخم زبان میشنید و یا آن را میکشت و یک عمر سایه داشتن هوو را بر سرش تحمل نمیکرد. خواست به سمت مطب برود اما پایش سست شد. باز حرفهای «راجا» در گوشش پیچید: «یعنی خواست خدا بوده که همسر تنها پسر «خان»ها دختر زا بشه؛ نه، من اینو قبول ندارم.»
تصمیمش را گرفت. به سمت مطب به راه افتاد و پس از چند دقیقه خود را جلوی در ساختمان مرمری دید، از پلهها بالا رفت و وارد مطب شد. دکتر زنان از چشمانش فهمید که چه تصمیمیگرفته: بالاخره فکراتو کردی؟
بدون اینکه به سؤال او جواب دهد پرسید: چقدر طول میکشه؟
زن در حالی که دستکش به دست میکرد پاسخ داد: اگه تحمل کنی خیلی طول نمیکشه.
***
بدجوری احساس گناه میکرد. او فرزندش را کشته بود و هیچ توجیه قابل قبولی برای وجدانش نداشت. وقتی به خانه رسید نزدیک غروب بود. «راجا» با دیدنش که از ضعف توان ایستادن نداشت تعجب کرد همین که خواست به طرفش برود و کمکش کند از حال رفت. پس از آنکه به هوش آمد او را بالای سرش دید:
- روپا چی شده؟ چه بلایی سر خودت آوردی؟ چرا اینجوری شدی؟
- بچه بچ. . . ه
- بچه چی «روپا»؟ بگو ببینم چی شده؟
- من از خرید میاومدم که یه ماشین زد بهم. مردم کمک کردند و منو بردند بیمارستان. دکتر معاینم کرد اما ...
- اما چی؟
- بچه نموند.
«راجا» از شنیدن این حرف شوکه شد. به فکر فرو رفت و گفت: کی بهت زد؟ شماره ماشینش رو برنداشتی؟
«روپا» که نای حرف زدن نداشت، گفت: چه کارش داری؟ من که نمیدونم کی بود؟
«راجا» در اتاق راه میرفت و کلافه بود: باید ازش شکایت کنم. این طوری که نمیشه اون زده بچه منو کشته.
مرد عصبانی همین که خواست از اتاق بیرون برود چشمش به کیف «روپا» افتاد که روی زمین و در آن نیمه باز بود. به طرف کیف رفت تا آن را روی میز بگذارد که کاغذی درون آن توجهش را جلب کرد: آن را برداشت و با دقت نگاه کرد. نگاهی حاکی از تعجب به زن کرد و پرسید: این چیه روپا؟
روپا وقتی چشمش به برگه افتاد زبانش از ترس بند آمد. . .
ادامه در شماره آینده