کد خبر: 208805
تاریخ انتشار: ۱۴ اسفند ۱۳۸۸ - ۱۱:۰۲
قسمت آخر
برگرفته از یک ماجرای واقعی
« پدر دختر به خاطر سن کم او مخالفت می‌کند اما پسر عاشق‌پیشه دست بردار نبود و سرانجام پس از رفت و آمدهای مکرر و پذیرفتن شرایط عجیب و غریب او، پس از سه سال «سیتی» را به عقد خود در آورد. قرار بر این شد «تریاتنو» نوعروسش را پس از پایان تحصیلاتش به خانه ببرد. سرانجام روز موعود نزدیک شد. عصر یک روز مانده به عروسی، او به همراه «سیتی» به مزون لباس رفتند تا لباس عروسش را تحویل بگیرند. وقتی جلوی مزون رسیدند «سیتی» از ماشین پیاده شد، هنوز پایش را داخل نگذاشته بود که احساس کرد زمین زیر پایش می‌لرزد.
ادامه داستان
نو عروس فریاد می‌کشید، مردم سراسیمه به هر طرف می‌دویدند، دیوارها و سقف خانه‌ها همه با هم پایین می‌آمدند و وحشت همه جا را فرا گرفته بود «تریاتنو» بلافاصله از ماشین بیرون پرید و خودش را به «سیتی» رساند. دست دختر جوان را گرفت اما لرزش زمین مانع از آن می‌شد که خودشان را به یک جای امن برساند، اصلاً جایی نمانده بود، همه چیز می‌لرزید و در یک چشم به هم زدن شهر تبدیل به تلی از خاک شد چند لحظه گذشت و خشم زمین خاموش شد. «تریاتنو» و «سیتی» که هنگام حادثه وسط خیابان بودند آسیبی ندیدند مرد جوان سرش را بلند کرد باورش نمی‌شد؛ شهر با خاک یکسان شده بود در حالی که سعی می‌کرد از جایش بلند شود به آسمان نگاه کرد اما جز غبار چیزی دیده نمی‌شد. «تریاتنو» دست «سیتی» را گرفت و در حالی که هر دو از بلایی که سرشان آمده بود شوکه شده بودند بی هدف در میان سنگ و آجر راه رفتند. عروس و داماد سیه روز، نمی‌دانستند چه بلایی سرشان آمده است و مثل انسان‌های گیج و منگ به اطراف نگاه می‌کردند. چند ساعت بعد یکی از ماموران آتش نشانی که خود را به محل رسانده بودند سراغ زوج جوان رفتند: آقا شما سالم هستید، براتون اتفاقی نیفتاده؟
«تریاتنو» فقط مبهوت نگاهش کرد، «سیتی» که انگار با گفتن این جمله مرد به خود آمده بود ناگهان فریاد زد: مادر و پدرم!
دختر جوان فریاد می‌کشید و بلند گریه می‌کرد «تریاتنو» دنبالش دوید: صبر کن «سیتی» صبر کن منم باهات بیام.
نو عروس انگار هیچ چیز نمی‌شنید، می‌دوید و همسرش هم به دنبالش. هیچ خیابانی پیدا نبود. سرانجام پس از نزدیک به چهار ساعت گشتن در شهر «سیتی» توانست خود را به خیابانی که خانه‌شان در آنجا بود. برساند از دیدن آنچه روبه‌رویش بود شوکه شد ساختمان‌شان کاملاً خراب شده بود. آن دو به سمت خانه ویرانه دویدند «سیتی» همانند دیوانه‌ها گریه و مادرش را صدا می‌کرد کمک‌رسانان هم به هر زحمتی بود سرگرم بیرون کشیدن جنازه‌ها بودند عاقبت بدن بیجان پدر از میان آوار بیرون کشیده شد متاسفانه پدر مرده بود نه نمی‌توانست باور کند پدر مهربانش دیگر زنده نیست. «سیتی» فریاد می‌کشید و «تریاتنو» گریه می‌کرد چند دقیقه بعد یکی از کمک رسانان فریاد کشید:
- این یکی زنده است نفس می‌کشه.
- خیلی خب آروم بکشش بیرون مراقب باش شاید آسیب دیده باشه.
خوشبختانه مادر زنده بود و هنوز نفس می‌کشید.
در زلزله 6/7 ریشتری در سوماترا هزاران نفر تلف شدند قدرت زلزله به اندازه ای بود که به بیش از 20000 ساختمان خسارت زد و تا صدها کیلومتر دورتر در سنگاپور و مالزی نیز احساس شد. بوی تعفن، ساختمان‌های ویران شده را فراگرفته بود و مردم مصیبت زده در میان آوار به دنبال عزیزشان بودند. عروس و داماد سیاهپوش به همراه آوارگان «پادانگ» شب‌ها را در خیابان‌ها به سر می‌بردند. آنها با وجود در اختیار نداشتن تجهیزات لازم، برای بیرون آوردن جنازه‌ها از زیر آوار به ماموران کمک می‌کردند.
دو هفته بعد
پس از گذشت دو هفته هنوز کمک رسانان به امید یافتن افراد زنده در زیر آوار جست‌وجو می‌کردند همه جا را غم فرا گرفته بود و دیگر صدای خنده کودکان در خیابان‌ها شنیده نمی‌شد. مادر نوعروس نیز به خاطر شکستگی دنده و پاها در یک چادر صحرایی بستری شد. یکی از همین روزهای غم زده او دختر و دامادش را صدا زد سپس رو به «سیتی» گفت:
- دخترم یه خواهشی ازت دارم قول بده که نه نگی؟
- بگو مادر هر چی باشه انجام می‌دم.
- نه، قول بده.
- باشه قول می‌دم.
- راستش این زلزله، همه ما رو آواره و سرگردان کرد. همه مردم شهر تو این اتفاق، حداقل یکی از عزیزانشان رو از دست دادند ما هم پدر نازینیتو از دست دادیم اما می‌خوام...
ناگهان گریه امان زن را برید و اشک را از چشمان همه جاری کرد. زن داغدیده ادامه داد: می‌خوام ...می خوام شما جشن ازدواجتون رو همین فردا بین همین مردم برگزار کنید.
- مادر معلومه چی دارید میگید؟ کدوم جشن؟ کدوم خونه؟ اونم وسط این همه مصیبت.
- اتفاقا منم می‌خوام تو بین همین مردم عزادار مراسمتو برگزار کنی. می‌خوام شادی زندگی مشترکتون را با دیگران سهیم بشید یک لحظه شاد بودن برای این مردم عزادار و آواره خودش خیلیه، درسته حق با توست دیگه خونه‌ای تو این شهر وجود نداره اما آسمون خدا که هست همین چادرهای موقت هم برای شروع زندگی کافیه.
بعد از شنیدن حرف‌های مادر «سیتی» در حالی که اشک صورتش را خیس کرده بود فریاد زد: نه من نمی‌تونم من نمی‌تونم.
«تریاتنو» که سعی می‌کرد او را آرام کند گفت: مادر راست می‌گه ما می‌تونیم مردم رو تو این شادیمون سهیم کنیم.
«سیتی» گفت: معلومه تو داری چی می‌گی نه این امکان نداره.
دختر داغدار گریه کنان از چادر بیرون رفت. بی هدف در میان خرابه‌های شهر قدم می‌زد با خود فکر می‌کرد چطور مادرش توانسته در این وضعیت چنین تقاضایی از او داشته باشد به یاد آن روز افتاد چقدر پدر دلش می‌خواست او را در لباس عروسی ببیند. غرق در همین افکار بود که چشمش به تور لباسی افتاد که از زیر آوار پیدا بود جلوتر رفت و خوب نگاه کرد باورش نمی‌شد اینجا همان مزون لباسی بود که آن روز قرار بود لباسش را تحویل بگیرد و آن تور، تور لباس عروس خودش بود که هیچ وقت نتوانست بر تن کند کمی جلوتر رفت و آجرها را با دستش کنار زد بالاخره به هر زحمتی که بود توانست لباسش را از میان آوار بیرون بکشد بی‌اختیار آن را روی بدنش انداخت و تور را به سرش.
خود را در جشن ازدواجش تصور کرد که دوشاوش «تریاتنو» وارد سالن می‌شد، در همین هنگام صدایی او را به خود آورد : «چقدر بهت میاد عزیزم».
برگشت «تریاتنو» پشت سرش ایستاده بود. حق با او و مادرش بود، شادی جشن ازدواج آنها نعمتی بود از جانب خدا برای مردم داغدیده شهر «پادانگ».
عروسی در آوار
جشن ازدواج دختر و پسر عاشق پیشه در خرابه‌های شهر برگزار شد. آنها به هر شکلی که بود بساط عروسی را با توجه به امکانات موجود در شرایط بحرانی برپا کردند و مردم زلزله زده «پادانگ» با دلی پرخون مهمان عروس و داماد خانه به دوش بودند. «سیتی» در حالی که لباس خاک گرفته عروسی را به تن کرده بود در کنار همسرش در میان جمع مردم حاضر و بار دیگر صدای شادی کودکان در فضای غم دیده شهر طنین‌انداز شد.


نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار