
«يانگ» به تازگي خانهاي در طبقه پنجم يکي از خيابانهاي شهر سينکيوي تايوان اجاره کرده بود و به خودش قول داده بود ديگر دزدي نکند و دست از کارهاي خلاف بکشد. اما دزدي براي او تبديل به يک عادت و سرگرمي شده بود. «جني» در همسايگي او و در طبقه دوم زندگي ميکرد. مدتي بود دختر جوان را زير نظر داشت. «جني» براي يکي از همسايهها کار ميکرد و «يانگ» هر روز از پنجره او را ميپاييد. يک روز از همان پنجره شيشهاي صاحبکار او را ديد که در حال شمردن پول بود و آن را به جني تحويل داد. شب هنگام بردن زباله جلوي در، صدايش را شنيد که تلفني با صاحبخانه حرف ميزد: آقاي «سويانگ» اجاره شما آماده است. پس از آن وسوسه عين خوره به جانش افتاد. خيلي با خود کلنجار رفت بالاخره تصميمش را گرفت، لباسش را پوشيد و از پلهها پايين رفت، در زد: - کيه؟- سلام خانوم «جني» من همسايه طبقه بالاييتون هستم ميشه در رو باز کنيد؟- کارتون چيه؟- تلفن واحد من قطع شده من همراه ندارم امکانش هست از منزل شما يه تماس بگيرم آخه حال مادرم بد شده.صحبتهاي مرد خيلي مشکوک بود. زن جوان براي يک لحظه تصميم گرفت در را باز نکند و بگويد تلفن او هم قطع است که: - ببخشيد خيلي مزاحمتون نيم شم همسايههاي روبه رو نبودند. . . - خيلي خب بفرماييد تو.نگاهش با نگاه زن گره خورد براي يک لحظه افکار شيطاني به سراغش آمد. وارد خانه شد و «جني» او را به سمت تلفن راهنمايي کرد. گوشي را برداشت و شماره گرفت. مردد شده بود، خواست برگردد که دوباره به ياد پولها افتاد. زن جوان به آشپزخانه رفت، او فرصت را غنيمت شمرد و آرام و بيصدا دنبالش راه افتاد. چاقوي ميوه خوري روي ميز توجهش را جلب کرد. آن را برداشت و به سمت زن حملهور شد «جني» فرياد کشيد و در حالي که از ترس ميلرزيد، گفت: چي از جون من ميخواي؟ - فقط بگو جاي پولا کجاست؟- کدوم پول خواهش ميکنم ولم کن.- خودتو به اون راه نزن بهت ميگم پولا رو کجا گذاشتي؟-. . . . . ***- قربان چند دقيقه پيش مردي با ما تماس گرفت و گفت دختر 26 سالهاش ناپديد شده است و هيچ کس خبري از او ندارد. چانگ که روي صندلي لم داده بود خودش را جمع و جور کرد و گفت: ميشه ازت خواهش کنم اين پرونده رو به يه نفر ديگه بسپري، تازه پرونده قبلي بسته شده ميخوام يه کم به مغزم استراحت بدم. - قربان متأسفم آقاي «پينگ» دستور دادند اونو به شما بسپارم چون ظاهراً کارآگاه گالن مسافرت رفتند. چانگ که روز سخت و پرکاري را پشت سرگذاشته بود و حوصله نداشت درگير پرونده ديگري شود با بيحوصلگي از جايش بلند شد و به همراه گروهي از مأموران به ساختمان مورد نظر رفتند. پدر جني با ديدن کارآگاه جلو آمد و گفت: آقاي چانگ ديشب با دخترم تماس گرفتم گوشيش اشغال ميزد، امروز وقتي اومدم سراغش ديدم در خونهاش نيمه بازه و کسي هم اونجا نيست، ناگهان چشمم به گوشي تلفن افتاد که روي زمين بود ميترسم اتفاقي براي دخترم افتاده باشه خواهش ميکنم کمکم کنيد. کارآگاه در حاليکه نگاهي به اطراف خانه ميانداخت، پرسيد: دختر شما تنها زندگي ميکرد؟مرد که نگراني در چهرهاش موج ميزد پاسخ داد: بله، اون پارسال از همسرش جدا شد.- علت جداييشون چي بود؟- «جني» بچهدار نميشد و به درخواست خودش از همسرش جدا شد.- لطفاً تلفن همسر سابقش رو به همکارام بديد.- آخه اون اصلاً تايوان نيست شش ماه پيش رفت آمريکا. چانگ به بازرسي از خانه و اتاقها پرداخت. از ساختمان خارج شد تا به بيرون ساختمان نگاهي بيندازد که ناگهان چشمش به بالکن طبقه پنجم افتاد. تکهاي از لباس زنانه با گلهاي نارنجي توجهش را جلب کرد. احساس کرد اين لباس چقدر به چشمش آشناست خوب فکر کرد يادش آمد نمونه آن را در اتاق خواب زن جوان ديده بود سريع خود را به خانه «جني» رساند و به اتاق رفت بلوز زنانه دقيقاً شبيه هماني بود که در بالکن طبقه پنجم ديده بود. بلافاصله به آنجا رفت و در زد: - کيه؟- ميشه در را باز کنيد.- شما؟- کارآگاه چانگ هستم ميخواستم چند تا سؤال ازتون بپرسم؟-. . . يه دقيقه صبر کنيد الان مييام. چانگ کمي صبر کرد و دوباره در زد اما اينبار جوابي نشنيد چند بار ديگر به در کوبيد و خبري نشد. مجبور شد در را بشکند داخل رفت و از آنچه ميديد بر جاي ميخکوب شد. ناگهان صداي بسته شدن پنجره او را به خود آورد بلافاصله با بالين تماس گرفت: سريع به مأموران بگيد اون مرد رو که از پنجره پريد پايين بگيرند. ***«يانگ» از طريق لوله گاز خود را به خيابان رساند و پس از تعقيب و گريز نفسگير و با تلاش مأموران دستگير شد. او در بازجوييها گفت: چند ماهي بود که از زندان آزاد شده بودم پولام ته کشيده بود تو اين مدت هم نتوسته بودم کار مناسبي پيدا کنم، دستم حسابي خالي بود. اون روز از پنجره ديدم که صاحبکار «جني» به او پول داد بعد از اينکه به خانه آمد داشتم از پلهها پايين مياومدم که صداشو شنيدم به صاحبخانهاش ميگفت اجارهش آماده است. وسوسه شدم تصميم گرفتم به بهانه تلفن وارد شوم و پس از گرفتن پولها فرار کنم. با چاقو تهديدش کردم و جاي پولها رو ازش پرسيدم وقتي در کشو را باز کردم فقط جز چند تا سکه پول خرد چيزي نديدم. گفت همون ديشب پولو به صاحبخانه داده من هم عصباني شده به سمتش حملهور شدم آنقدر گلوشو فشار دادم که خفه شد و مرد. نيمههاي شب يواشکي جنازه رو به خونه خودم بردم، داشتم فکر ميکردم صبح جنازه رو کجا ببرم که ناگهان دچار وسوسه شيطاني شدم ... کارآگاه چانگ نميتوانست بپذيرد يک انسان تا اين اندازه پست باشد در حاليکه ليوان آبي سر کشيد به دهان يانگ چشم دوخت تا ادامه ماجرا را بشنود.مونده بودم جنازه رو چکار کنم با چاقو به جونش افتادم تا اونو تکه تکه کنم و صبح به يه بيابوني ببرم که نتونستم. با خودم فکر کردم اگه اونو بجوشونم شايد راحتتر بشه اعضاي بدن رو قطع کرد منتظر موندم تا صبح بشه تا اعضاي تکهتکه شده رو بيرون ببرم که شما سر رسيديد. با اعترافات تکان دهنده يانگ او به جرم آدمکشي، هتک حرمت به جنازه و مثله کردن آن به زندان محکوم شد، اين در حالي بود که خانواده «جني» تنها مرگ را مجازات مرد چشم بادامي عنوان کردند. چانگ پس از پايان دادگاه به اداره رفت، بالين از او پرسيد: - قربان از کجا فهميديد کار يانگ بوده؟- دامن گلداري که از روي بالکن خانه يانگ آويزان بود و بلوز آن در اتاق جني روي تخت قرار داشت.