ندرت، مقابل آینه میایستادم. جلو آینه، صورت گوشتالود، بینی پلهای و لبهای کلفتم را که دیدم، بیاختیار از خدا آرزوی مرگ کردم. با خودم گفتم: «اگر مثل مرجان کمی زیبا بودم با یکی از خواستگارهایم ازدواج میکردم. برایم طلا و لباس میخرید و به خانهاش میبرد. بچهدار و خوشبخت میشدم. آن وقت من هم برای خودم کسی بودم و همه به من احترام میگذاشتند. دیگر کسی جرأت نمیکرد منو زری سیاهه صدا کند.»از ته دل آهی کشیدم و اشک توی چشمم حلقه زد. مادر از راهرو صدایم زد: «زری، زری کجایی مادر؟»با پشت دست زیر چشمم را پاک کردم. به راهرو که رسیدم، مادر گفت: «پدرت، علی رو دنبالم فرستاده که به مزرعه برم. تا برمیگردم، ناهار درست کن و رختچرکها رو بشور»دو سر چادر را پشت گردنش بست و به راه افتاد. نگران شدم. یعنی چه اتفاقی افتاده؟ آذر گوشة حیاط، قالیچه انداخته بود و خالهبازی میکرد، یک لحظه به حال او حسرت خوردم. ای کاش همسن او بودم. اما فکر کنم تا آخر عمر باید کلفتی این خونهرو بکنم. آذر وَرجه وورجهکنان آمد: «آبجی زری، خوراکی میدی تو خالهبازی بخورم؟»سرش داد زدم: «نه خیر، برو گمشو همش به فکر خوردنه، شکمو!»او مأیوس، سرش را روی شانه خم کرد و با ناراحتی رفت. چند دقیقه دیگر، دلم به حالش سوخت. مقداری توت خشک و نخودچی کشمش داخل بشقاب ریختم و پیش آذر رفتم. خم شدم. دستی به سرش کشیدم و ظرف خوراکی را به او دادم. ـ معذرت میخوام سرت داد کشیدم!او خندید و بهخاطر خوراکیها تشکر کرد. با دلخوری تشت مسی را وسط حیاط گذاشتم و آب و تاید را داخل آن ریختم. تو سایه شروع به شستن رختها کردم. اما تا آنها تمام شود، آفتاب کلهام را حسابی داغ کرده بود. نوک دماغم میخارید. با آرنج روی بینیام را مالیدم. رختها را آب کشیدم. موقع پهن کردن آنها، چشمم تو شیشة پنجره، به قد و قوارهام افتاد. زیر لب گفتم: «زری، خودمونیم هیکلت هم که بیقواره است!»به نظرم آمد بالاتنهام از پایین تنهام بلندتر است. به آسمون نگاه کردم. خدایا؛ قربون کرمت آخه کدوم آدمی به خواستگاری من میاد. مگر اینکه یارو کور و کچل و شل باشه. پهن کردن لباسها که تمام شد به آشپزخانه رفتم. چند تکه گوشت و مقداری نخود که از قبل مادر خیس کرده بود داخل قابلمه ریختم و روی اجاق گذاشتم. آذر را صدا زدم: «زنگ تفریح تمام شد یاالله بجنب.»هر دو وارد کارگاه کوچک قالیبافی شدیم. هفترج بیشتر نبافته بودیم که مادر برگشت. سبد میوه را زمین گذاشت و چادر را از پشت گردنش باز کرد. خوشحال به نظر میرسید، از چشمانش میشد فهمید که حرفی دارد. از روی چوبی که موقع فرش بافتن روی آن مینشینم پایین آمدم. رو به مادر پرسیدم: «پدر چه کارت داشت؟»چادرش را به چوبرختی آویزان کرد. دلم ریشریش میشد، اضطراب داشتم. مادر دو عطسه پشت سر هم کرد و گفت: «انشاءالله که خیره»پرسیدم: «مادر، چی خیره؟»ـ پدرت امروز صبح که مزرعه میرفت. مش احمد بقال جلوشو میگیره و میگه فامیلی تو شهر داریم که پسرش مریضی کوچکی دارد اما آدمهای خیلی خوبی هستند. امروز بعدازظهر اگه اجازه بدهی برای خواستگاری دخترت بیایند؛ او هم گفته قدمتان روی چشم»یک لحظه خشکم زد. هاج و واج ماندم. نمیدانستم با شنیدن کلمه خواستگار، آن هم از شهر، خوشحال باشم یا برای مریضی پسر ناراحت. یادم افتاد، حتماً اینها هم مثل خواستگارهای قبلی، من را که ببینند میرن و دیگه پشت سرشون را هم نگاه نمیکنند. بیچاره مادرم چه ذوقی میکرد. حق هم داشت. سی و دو سالمه، هنوز تو خونة بابامم. در حالیکه همسن و سالهای من هر کدام یک دوجین بچه قد و نیمقد دارند. سبد میوه و آبکش را برداشتم و به حیاط رفتم. مادر به دنبالم آمد. پرسیدم: «مادر نفهمیدی پسره چه مریضی داره؟»ـ نه مادر، وقتی آمدند معلوم میشهمیوهها را شستم و داخل آبکش ریختم. آذر داد زد: «کار تعطیله؟»مادر به من نگاه کرد و گفت: «تعطیله»آذر از کارگاه بیرون پرید: ـ آخیش خسته شدم!مادر لباسهای خشک را از روی طناب جمع کرد و بغلم داد: ـ اینها را تا کن و تو بقچه بذار، اینقدر هم فکر نکن. ته دلم خوشحال بودم. با خود گفتم: «چقدر خوب میشه اگر از من خوششان بیاد، پس از عروسی مرا به تهران میبرند. هروقت به خانه پدرم بیایم. دوستام دورم جمع میشوند و از من راجع به تهران میپرسند. من هم بدون هیچ فیس و اِفادهای با مهربانی زیاد، همه چیز را برایشان تعریف میکنم و زخم زبانهای آنها را هم فراموش میکنم.»لباسها را تا کردم و تو بقچه گذاشتم. سفره را انداختم. بوی آبگوشت خونه را برداشته بود. مادر و آذر آبگوشت را با اشتها خوردند. اما من میل نداشتم. مادر هر چه اصرار کرد نتوانستم چیزی بخورم. سفره را جمع کردیم. او با شوق زیاد خانه را گردگیری کرد. من حیاط را جارو زدم. دست و صورتم را با آب و صابون شستم، موهای بلندم را شانه کردم و بافتم. پیراهن صورتی رنگم را پوشیدم و روسری سفیدی بر سر کردم. بافتنیام را برداشتم و به پشتی تکیه دادم و شروع به بافتن کردم. دل تو دلم نبود، قلبم تاپتاپ میزد. انگار میخواست از سینهام بیرون بپرد. مادر میوهها را توی دیس گردی چید و روی طاقچه گذاشت. آذر خوشحال از مادر پرسید: «چه خبره، مهمون داریم؟»مادر به من نگاه کرد و گفت: «برای آبجی زری میخواد خواستگار بیاد.»آذر که هشت سال بیشتر نداشت بالا و پایین پرید و گفت: «آخ جان خواستگار»!مادر به آذر سفارش کرد که وقتی مهمان آمد به اتاق پشتی برود و بیرون نیاید. او زیر چشمی من را نگاه کرد و دستش را گرفت جلو دهانش و ریزریز خندید. چای را دم کردم. صدای در آمد. چادر نو بر سرم کرده بودم. مادر دم دَر رفت. صدای مش احمد بقال بود. یاالله یاالله اجازه هست صاحبخونه؟ـ بفرمایید، بفرمایید!با عجله به آشپزخانه رفتم. دلم شور میزد. مادر مهمانها را به طرف اتاق راهنمایی میکرد. آرام و قرار نداشتم. هر چه سعی کردم داماد را ببینم، موفق نشدم. به خودم دشنام دادم. «خاک بر سرت کنن، بیعُرضه، هر بلایی سرت بیاد حقته.»خودم را گم کرده بودم، دست و پاهایم میلرزید، هول کرده بودم. مادر سر خود را از اتاق بیرون آورد و صدایم کرد: «زری جان، چای بیار!»تو استکانها چای میریختم که دستم لرزید و کمی از چای را داخل سینی ریختم. سینی را تمیز کردم و به زحمت خودم را جمع و جور کردم تا سینی را برداشتم. دم در که رسیدم چادر از سرم سُر خورد. به زحمت با یک دست سینی را گرفتم و با دست دیگر چادر را روی سرم کشیدم. وارد اتاق که شدم سلام کردم. از خجالت گُر گرفته بودم. اول چای را به مش احمد تعارف کردم. او تسبیح دانهدرشت کهربایی رنگی به دست داشت و با آن بازی میکرد. به خانم، چای تعارف کردم. موقع چای برداشتن سرش را بلند کرد و نگاهم کرد. داماد دستش میلرزید و استکان داخل نعلبکی تِلقتِلق میکرد. زیر چشمی او را ورانداز کردم. بین قیافهاش و طرز لباس پوشیدنش تضاد زیادی به چشم میخورد. گونههای برجستهای داشت و عینک ذرهبینی به چشم زده بود. میگفتند اسمش جعفر است و بیست و شش سال دارد. چای که گرفتم سریع از اتاق بیرون آمدم. مادر کمی بعد به راهرو آمد: ـ «زری، بشقاب و میوه هم بیار.»نگران از او پرسیدم: «مادر مریضی پسر چیه؟»ـ اعصابش ضعیفه. قرص میخوره. وای خدای من، کمی ترسیدم. مادر جلو و من پشت سر او وارد اتاق شدیم. بشقاب گذاشتم و میوه تعارف کردم. اصرار کردند که بنشینم. پیش مادرم نشستم، وقتی آنها شروع به صحبت کردند، سرم را بلند کردم و به جعفر نگاه کردم. نگاه ما در هم گره خورد. خجالت کشیدم و زود نگاهم را از او گرفتم. به نظرم یک چشم جعفر چپ بود. درِ خانه باز شد. نیمخیز شدم به در نگاه کردم. پدرم بود. چند بار سرفه کرد. سریع از اتاق بیرون آمدم و به آشپزخانه رفتم. از پدرم خجالت میکشیدم. وارد اتاق شد. صدای مش احمد و بقیه از اتاق به گوش میرسید. آفتاب غروب کرد و هوا تاریک شد و آنها برعکس خواستگارهای قبلی جا خوش کرده بودند و خیال رفتن نداشتند. مادرم بیرون آمد. چای ریختم تا برای پدرم و بقیه ببرد. به من نگاه کرد و لبخند زد: «آنها از تو خوششان آمده. تو چطور؟»گره روسریم را سفت کردم و سرم را به پایین انداختم مو بر تنم سیخ شد. باور نمیکردم آنها از من خوششان بیاید. مادر چادر را زیر بغل زد و در حالی که سینی را برمیداشت، گفت: «قرار شد تو و جعفر صحبت کوتاهی با هم داشته باشید.»به اتاق رفت. دلم هری ریخت پایین «پناه بر خدا، من چه حرفی میتونم با او بزنم». کمی بعد در اتاق باز شد. مادر جلوتر و جعفر پشت سر او به راهرو آمدند. او، من و جعفر را تنها گذاشت و رفت. هر دو ما کمی ساکت ماندیم و از خجالت سرمان را بالا نکردیم. تا اینکه جعفر با صدای آرام گفت: «زری خانم من میخواهم کمی دربارة مریضیام با شما صحبت کنم از وقتی که به دنیا آمدم با مریضی صرع دست و پنجه نرم میکنم»با گوشة چشم به او نگاه کردم. لاغراندام بود و قدی متوسط داشت. چشمان درشت و سیاهش که چپ هم بود زیر عینکی با شیشهای ذرهبینی برق میزد. ـ تا حالا چند دکتر عوض کردهام. البته صرع من کنترل شده است. ولی تا آخر عمر باید دارو بخورم. لرزشی در دستانش دیدم. ساکت شد. اضطراب داشتم. نمیدانستم چه بگویم. آب دهانم را قورت دادم. ـ نمیدانم چطور بگویم. اما همانطور که میدانید، من سی و دو سال دارم و شش سال از شما بزرگترم. صدام میلرزید. او دستها را به هم قلاب کرد و سرش را تکان داد. ـ اگر قسمت بشود و با هم ازدواج کنیم. دوست ندارم بعداً حرفی یا سخنی در اینباره بشنوم. از شما میخوام خوب فکر کنید و تصمیم بگیرید. جعفر پا به پا شد و گفت: «من آدم بدی نیستم و دوست دارم در زندگی صادق باشم. باید در زندگی، شما مرا درک کنید و من شما را. قول میدهم خوشبختتان کنم»دستی به موهاش کشید: ـ دوست دارم شما هم نسبت به وضعیت من خوب فکر کنید چون میخواهید یک عمر با من زندگی کنید. پس باید سنجیده عمل کنید. از اینکه صادقانه مریضی خود را گفته بود و پنهان نکرده بود ازش خوشم آمد و به دلم نشست. مادر از اتاق بیرون آمد و پرسید: «خبچطور شد، با هم صحبت کردید؟» هر دو به هم نگاه کردیم و خ