کد خبر: 198803
تاریخ انتشار: ۲۹ آذر ۱۳۸۸ - ۰۶:۰۰
مترجم: مریم حسینی
خداحافظ برادر
آندره کانلی فقط 17 سال داشت و عاشق فیلم‌های جنایی بود. آخرین فیلمی که دیده بود داستان یک قاتل زنجیره‌ای بود که زنان و دختران بیچاره را به دخمه خود می‌کشاند و پس از آزار و اذیت به طرز فجیعی می‌کشت.
این اواخر هم گاهی با کارهایش خانواده را می‌ترساند. یکبار پدر و مادرش در خانه سرگرم تماشای فیلم بودند که ناگهان برق رفت در حالی که هر کسی به دنبال کبریت یا فندکی برای روشن کردن اتاق بود پسرک ناگهان با نقابی که به چهره داشت وارد شد و لوله تفنگ را پشت گردن پدر گذاشت و با صدایی که کلفت کرده بود، گفت: از جاتون تکون نخورید این خونه محاصره است.
مادر بیچاره که فکر می‌کرد واقعاًٌ یک جانی به خانه‌شان حمله کرده از ترس اینکه او به شوهر و بچه‌هایش آسیبی برساند شروع به گریه و التماس کرد: تو رو خدا با ما کاری نداشته باشید هرچی می‌خواهید ببرید و. . .
در همین حال صدای خنده پسر در فضا پیچید و در حالی که سعی می‌کرد خودش را کنترل کند گفت: واقعاً ترساندن آدم‌ها چه لذتی دارد.
پدر که تازه فهمیده بود همه اینها یک شوخی احمقانه بوده فریاد کشید: ای دیوانه این چه کاری بود که کردی نگفتی ممکنه مادرت از ترس سکته کنه.
پسر در حالی که به تفنگ پلاستیکی اشاره می‌کرد، گفت: از این ترسیدید و بلند بلند خندید.
این فقط گوشه‌ای از کارهای عجیب و غریب آندره بود. با وجود اینکه شاگرد درسخوانی بود اما گاهی با کارهای ترسناکش در مدرسه همکلاسی‌هایش را بدجوری به وحشت می‌انداخت.
***
آن شب فیلمی از یک کلوپ گرفته بود و تمام وقتش را به تماشای آن گذرانده بود. ماجرای فیلم درباره قاتل زنجیره‌ای بود که زنان و دختران بیچاره را به طرز فجیعی می‌کشت. جانی ابتدا گلوی قربانیان را می‌برید و آنقدر منتظر می‌ماند تا تمام خون بدنشان روی زمین ریخته شود سپس جنازه‌ها را داخل دریاچه می‌انداخت در، آخر هم پس از کشتن هفتمین قربانی خود را به اداره پلیس معرفی کرد.
صبح که مادر و پدر آندره سر کار رفتند او سراغ «کانر» برادر 10 ساله‌اش رفت و گفت: کانر میای کشتی بگیریم.
پسر کوچک نگاهی به برادرش انداخت و جواب داد: خب معلومه که تو می‌بری تو از من بزرگ‌تری.
نه، این فقط یه بازیه تو هم یاد می‌گیری چطور وقتی با یه آدم زورگو روبه رو شدی از خودت دفاع کنی.
پسرک با خیال آنکه فقط یک بازی کودکانه است قبول کرد و دو برادر باهم کشتی گرفتند. آندره چند بار خود را به زمین انداخت تا برادر کوچولو باور کند که یک قهرمان است اما چند دقیقه بعد با یک حرکت چنان او را به زمین زد که پسر بیچاره بیهوش شد. برادر بزرگ‌تر بدن نیمه جان کانر را به آشپزخانه کشاند سپس یک جفت دستکش به دست کرد و با چاقو گلوی برادرش را برید، خون از بینی و دهان پسرک جاری شد.
آندره وقتی مطمئن شد کانر نفس نمی‌کشد روی سر برادر پلاستیک کشید، آن را با یک سیم کلفت بست و کشانکشان جنازه را در ماشینش گذاشت. او سپس همانند یک انسان فاتح به طرف خانه دختر مورد علاقه‌اش به راه افتاد. برادرکش در کمال خونسردی حلقه ازدواجی تقدیم رز کرد و پس از آنکه از او قول ازدواج گرفت به طرف رودخانه اوهیو 90 مایلی «ایندیاناپلیس» حرکت کرد.
آندره در کمال بی‌رحمی فریاد زد: خداحافظ برادر و جنازه کانر را داخل آب انداخت.

***
کارآگاه ایرون روز کاری سختی را پشت سر گذاشته بود. پس از آنکه فنجان قهوه‌اش را سر کشید، کتش را پوشید و از پله‌ها پایین رفت، خواست سوار خودرویش شود که ناگهان سایه‌ای در تاریکی دید. کمی مردد ماند و با خود فکر کرد شاید یکی از محکومان آزاد شده باشد خوب که دقت کرد پسری را روبه‌روی خود دید که به چشمانش خیره شده بود، ایرون در حالی که سعی می‌کرد ترس خود را مخفی کند، پرسید: چیزی می‌خواستی پسر جان. پسر جوان در کمال خونسردی گفت: من برادرمو کشتم.
ایرون جا خورده بود با خود فکر کرد شاید پسرک زیاده روی کرده و مست شده با این حال او را به اتاقش راهنمایی کرد:
- خب اسمت چیه؟
- آندره.
- آندره گفتی برادرتو کشتی؟ چه طوری؟
- اول با هم کشتی گرفتیم من اونو به زمین زدم و با چاقو گلویش را بریدم بعد هم جنازشو تو دریاچه انداختم.
- ببینم می‌تونی ما رو به همونجایی که جنازه رو انداختی ببری؟
- بله، حتماً.
ایرون که نمی‌توانست به راحتی قبول کند یک قاتل با پای خودش به اداره پلیس برود و چگونگی جنایتش را موبه‌مو تعریف کند ادوارد را صدا کرد و از او خواست همراه آندره به رودخانه اوهیو برود.
ادوراد به همراه چند مأمور به محل مورد نظر رفتند و جنازه کانر بیچاره را از آب بیرون کشیدند. مادر و پدر برادران کانلی وقتی در جریان ماجرا قرار گرفتند آنچه را می‌شنیدند باور نداشتند، آخر چطور ممکن بود آندره برادرش را بکشد. با کشف جنازه، او تحت بازجویی قرار گرفت:
- چرا برادر کوچیکتو کشتی؟ اون فقط 10 سالش بود.
- راستش قرار نبود اونو بکشم، هدف من پدرم بود، خیلی دوست داشتم ببینم کشتن آدم‌ها چه شکلیه، دلم می‌خواست همانطور که وقتی انسان گرسنه می‌شود و با خوردن یک همبرگر خودش را سیر می‌کند من هم حس کنجکاویم را ارضا کنم برای همین صبح آن روز در حالی که پدرم هنوز خواب بود بالای سرش حاضر شدم اما همین که خواستم چاقو را در شکمش فرو کنم ناگهان تلفن زنگ زد و او بیدار شد. وقتی به همراه مادرم سر کار رفت تصمیم گرفتم این حس را با کشتن کانر تجربه کنم.
ایرون واقعاً گیج شده بود از نظر او آندره یک «بچه شیطان» بود که وجودش برای جامعه می‌توانست خطرناک باشد.
آندره در دادگاه اوهیو محاکمه شد و در کمال خونسردی در برابر پدر و مادرش و ده‌ها خبرنگار به جنایتش اعتراف کرد. قاضی نیز پس از شنیدن اظهارات جانی و بر اساس مدارک و شواهد موجود برادرکش را به حبس ابد بدون عفو مشروط محکوم کرد.
به گفته یک کارشناس عدم حضور مادر و پدر در خانه و به دنبال آن تماشای فیلم‌های جنایی این رخداد تلخ را رقم زد.
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار