کد خبر: 198653
تاریخ انتشار: ۲۵ آذر ۱۳۸۸ - ۱۸:۳۱
حسین فصیحی

اندوهی عمیق وجودم را می‌خورد. راستی که چهره این زندگی برای زن جوانی چون من، بی‌خبر از هیجانات اجتماعی که در روستا پرورش یافته بودم چقدر جانگداز بود که با ورود به این اجتماع شهری بزرگ با چنین غرقاب بی‌انتها و چنین ردپایی مرده روبه‌رو شده بودم. چقدر این تنهایی وحشتناک دشواری اندیشه‌ای سخت در من ایجاد و مرا مجبور می‌کند که آنگونه تنها پا به این دنیای پرهیاهو گذاردم و به تنهایی از آن فارغ شوم.
من داشتم سبدهای پر سبزی را با دختران ده حمل می‌کردم که برای اولین بار شهریار را دیده بودم. او به رویم خندیده بود و آنقدر منتظر مانده بود که در میان شیطنت‌های دخترانه به همراه دختران ده از رد نگاهش دور شده بودم.
شهریار با موهای روغن‌زده و عطری که بوی مردهای شهر را می‌داد به ناگاه میان راه باریک کنار مزرعه ظاهر شده بود. آخرین روزهایی که من در آن ناحیه به سر بردم، روزهای پاییز بی‌برگ و تیره از ابر بود و آسمان ده که همیشه در این فصل زیبا و آنقدر صاف و آنقدر گرم بود یکسره گر گرفته بود. راستی که چهره این زندگی برای انسان‌های بی‌خبر از اجتماع و هیجانات اجتماعی چقدر جانگداز است.
من با شهریار ازدواج کردم و به اجتماع دیگری وارد شدم که پیش‌تر ندیده بودم. از همان روزها اندوهی غریب وجودم را فرا گرفت و به جای دشت‌های وسیع و آسمان آبی باید به دیوارهای بلند سیاه و آسمان تیره و تار عادت می‌کردم. شهریار مرا به آپارتمان اجاره‌ای محقری در ساختمان شلوغ و بزرگی بود و هر روز وعده می‌داد که به زودی از خانه محقر به خانه‌ای بزرگ کوچ خواهیم کرد. اول این حرف‌ها برایم مثل رؤیای کودکانه چقدر زیبا بود اما دریافتم مثل ستاره‌های کاغذی حرف‌هایش زود رنگ می‌بازد. زمان گذشت و شهریار کمتر به خانه می‌آمد. صاحبخانه مرد بلند اندامی بود که هر ماه برای گرفتن کرایه خانه‌اش به درخانه ما می‌آمد و هنگام رفتن با صدای بلند مدام تهدید می‌کرد که اسباب خانه‌مان را به میان کوچه خواهد ریخت.
اشک توی چشم‌هایم جمع می‌شد و به خانه محقر و؟ نگاه می‌کردم و آرزو می‌کردم که ای کاش اسبابی در زندگی داشتم که صاحبخانه آن را به میان کوچه بریزد.
شهریار حتی تا زمانی که پریا به دنیا آمد هیچگاه از سر دلسوزی هم با من حرف نزد و با دردهایی که می‌دانست در زندگانی‌ام با آن شریکم حرف نزد اما حدس نمی‌زد که در گفتارش چه نیش زهرداری نهفته بود که قلبم را مانند خنجری می‌شکافت. صبح تا شب می‌نشینم توی خانه تاریک و به دیوارهای بلند و سیاه نگاه می‌کنم. روزهاست که انتظار می‌کشم تا شهریار به خانه بیاید و آرزو می‌کنم یکبار دیگر به رویم بخندد و مثل آن روز که در راه ده به رویم خندیده بود و نقش خنده آن در ذهنم تا مدت‌ها مانده بود.
***
پریا وارد سه سالگی می‌شود و شیرین زبان. شهریار مدت‌هاست به خانه نیامده. امروز به محل کارش رفته بودم استاد نجارش تنها نگاهم کرده بود. بعد صورتش مانده بود پشت دود سیگار. انگار نگاهش با من حرف می‌زد. عزیز می‌گفت: خیلی باهاش مدارا کردم آبجی، گفتن نداره، اما دستش هم کج بود.
- از کی اینجا نمیاد؟
- خیلی وقته، گمانم یک ماه بشه. خیلی دیر آمدی آبجی...
- خبری، چیزی ...
- ...
وامانده بودم. از این سادگی‌ام و بی‌خبری‌ام. پریا داشت گریه می‌کرد که راه افتادم سوی خانه.
صاحبخانه با برگه‌ای در دست ایستاده است مقابل در خانه و دارد با مردی که همراه اوست حرف می‌زند. مرا که می‌بیند با اشاره سر نشانم می‌دهد. دلشوره می‌افتد به جانم. راه می‌افتم طرف در که صدایم می‌زند. برگه‌ای می‌گیرد جلو صورتم و می‌گوید که حکم تخلیه گرفته است. 5 ماه است کرایه نداده‌اید و... که هیچ نمی‌شنوم. صاحبخانه ومرد راه افتادند دنبالم تا حکم را اجرا کنند.
***
اصلاً کاش پریا به دنیا نیامده بود. همه دردسرها و شب بیداری‌هایش را پشت سر گذاشته‌ام. نفرت از شهریار وجودم را پر کرده است. نمی‌خواهم هیچ نشانی از شهریار را همراه داشته باشم.
پس‌انداز اندکم را در دست فشار می‌دهم، دخترکم را در آغوش می‌گیرم. توی رستوران شلوغ می‌نشینم. شام با شادی و خنده همراه است، پریا مثل همه کودکانی که نظرها را جلب می‌کنند دارد توی سالن راه می‌رود و لحظه‌ها بدینسان سرشار از خوشی‌های فزاینده سپری می‌شود. اشک توی چشم‌هایم جمع می‌شود و بغض راه گلویم را می‌گیرد. پریا می‌دود ته سالن که از در رستوران می‌زنم بیرون، گریه امانم نمی‌دهد.
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار