
سعید نیری
***
گورکنِ قبرستان را همه میشناختند. گاه و بیگاه که در طایفه یا از محلهای کسی نوبتش میرسید و میمرد، تا چند هفته بعدش همه به گورکن فکر میکردند. پیرها داستانهای همیشگی را که بهجای افسانههای آبا و اجدادیشان در سینهها نگه داشته بودند، برای جوانترها تعریف میکردند. از پسر کبلایی قاسم میگفتند که با خان سابق روستا سر بزرگترین گاو شیریاش شرط بست که به چشمان گورکن خیره شود و این کار را هم کرده بود. خیره شده بود به چشمهای گورکن. بیچاره صبح همان فردا که میخواست برود گاو را بگیرد تمام تنش گرٌ گرفته و تا شب نکشیده از تب شدید مرده بود و همان فردایش خود گورکن قبرش را کنده بود و از دختر فاطمه باجی میگفتند که گورکن یک بار که دختر داشته در حیاط خانه رخت پهن میکرده، داخل خانه را نگاه کرده و چشمش به چشمان او افتاده و دختر از فردایش جُذامی شده بود. پیرها از این داستانها زیاد بلد بودند که طی این سالها خیلی هم پر و بال پیدا کرده بود. جوانها را مینشاندند کنار دستشان و همه داستانها را یک به یک برایشان میگفتند. تأثیری نداشت، اما جوانها آخر شب سر کوچهها که جمع میشدند دوباره سخن از چشمان براق گورکن به میان میکشیدند و شرط میبستند بر سر زل زدن به آنها و قرار میگذاشتند وقت خاکسپاری بروند برای شرط بندی. جوانها حوصله نعش کشی و گریه زاری نداشتند. حضورشان در قبرستان و تشییع جنازه برای آن بود که ببینند این بار کسی شرط را خواهد برد یا نه؟ در تمام ده و دهات دور و بر هیچکس شرط را نبرده بود. اما هر بار که حرف از گورکن قبرستان به میان میآمد، باز هم جوانها هوس میکردند زل بزنند به چشمهای گورکن و بر سرش چه شرطها که نمیبستند.
موعد قرار، وقتی بزرگ و کوچک میت را سر دست از غسالخانه بیرون میآوردند و بعد میان میدانگاه جلوی قبرستان به نماز میایستادند، گورکن هم پیدایش میشد. زودتر از همه بچهها که نماز نمیخواندند و دور تابوت و قاطی نمازگزاران میلولیدند، میدیدندش. جوانترها هم از سکوت و سکون ناگهانی بچهها بو میبردند و همانطور که «اغفر لهذا المیت» میخواندند تا آنجا که جا داشت کره چشم را در کاسه میگرداندند تا شبحی را که در خارجِ دیدشان به سمت گورها در حرکت بود، ببینند. گورکن پیر قبرستان در سکوت و با آن نگاههای همیشه مات، بیل و کلنگ و سطل میآورد و گودال قبر را استادانه و چالاک میکَند. اگر نماز تمام نشده بود یا هنوز میت را نیاورده بودند پای گور، همانجا داخل قبر میایستاد و دسته بیل را ستون بدن میکرد، چانه را بر پشت دستهای زمخت و دستها را بر دسته بیل تکیه میداد و چشم می دوخت به کف قبر و همان شکل میماند تا میت را بیاورند. اگر هم نماز را خوانده بودند و دور قبر و میت شلوغ بود که اغلب بود، یکی از پیرانِ سرپای جمعیت را به مدد میخواست. دو نفری بندهای کفن را میگرفتند و میت را کف قبر میخواباندند تا تلقین خوانده شود. از جوانترها یکی را با همان چشمهای نافذ نگاه می کرد و با اشاره به سطل، دستور آوردن آب را میداد. خودش ولی همانجا داخل قبر دو پا را طرفین میتروی سکوهایی که بعد لحد سیمانی را بر آن میچید، میگذاشت و منتظر میماند تا تلقین را بخوانند و دعایی، تربتی، چیزی اگر همراهان میت برای علاج خوف شب اول آورده اند، لای کفن بگذارند و «فاتحه مع الصلوات»ها آرامتر شود. آنگاه او که تمام مدت نگاهش به صورت بی روح میت و لبهای تلقین کننده بود، رو میگرداند به سمتی که جوانک را فرستاده بود برای آب که البته او هم همان موقعها دیگر پیدایش شده بود. در این بین هیچکس جرأت خیره شدن به چشمهای او را نداشت و باز مثل همه خاکسپاریها جوانها به دنبال راهی برای فرار از شکست شرط بندی، مراسم را نیمهکاره رها میکردند.
آب که میرسید گفته و نگفته چند نفر از مردها کنار همان گودال قبر به کار چاق کردن گِل مشغول شده بودند تا ثوابی در این میان برای خود برچیده باشند و یکی، دو نفر هم لحدها را میرساندند نزدیک دست گورکن. خودش با آن سن و سال یک تنه روی میت را لحد میچید و درز و سوراخها را میگرفت. کار که تمام میشد خود را بالا می کشید و چندی نمیگذشت که در میان هیاهوی دیوانه وار زنان و هق هق آرام مردها، گل روی تمامِ سطح و کنارههای لحد را کامل میپوشاند و هیچ راه نفس کشی باقی نمیگذاشت. روی گل هم همان خاک باقیمانده دور گودال را میریختند. تا چشم بر هم بگذاری سطح خاک روی لحد هم بالا آمده و تراز شده بود با زمین و بلکه بالاتر. همان وقتی که مردها اطراف قبرِ تازه را برای نشستن زنها خالی میکردند، گورکن حق الزحمهاش را گرفته یا نگرفته بیل و کلنگ و سطل را برمیداشت و در سکوتی که آمده بود، می رفت.
…
اما اکنون کسی گریه نمیکند. کسی نیست که گریه کند. تنها پیشنماز مسجد جامع ده، بالایسر قبر ایستاده. مفاتیح کوچکش را که همیشه به دنبال دارد، می بندد. نگاهی به دو افغانی میاندازد. یکیشان با پشت بیل خاک بالا آمده قبر را صاف میکند. خبر را صبح او به پیشنماز رسانده بود. گورکن و افغانیها شبها یکجا میخوابیدند. ایوانِ باغی آفت زده که افغانیها از آن برای انبار کردن آت و آشغالهای ضایعاتی استفاده میکردند که هر روز از کوچه پسکوچههای شهر جمع میکردند و غروب به آنجا می بردند. گورکن را خیلی سال بود که از ده بیرون کرده بودند و او همه این سالها را همانجا، داخل باغ متروک میگذراند و تا وقتی کسی نمیمرد و نمیفرستادند پیاش، پا از باغ بیرون نمیگذاشت. آن روز صبح یکی از افغانیها، گورکن را پشت در مستراح نقش زمین دیده بود که خون بالا آورده و تکان نمیخورد. خبر را به پیش نماز مسجد رسانده بود. پیش نماز خودش گورکن را غسل داده و کفن کرده بود. نماز را سه نفری خوانده بودند. نماز که تمام شد پیش نماز چند تا اسکناس هزاری درآورده بود تا به افغانیها بدهد که برای دفن کمکش کنند. ولی نگاه پرمعنی دو افغانی پیش نماز را شرمنده کرده بود. دو نفر در سکوت سر تابوت را به زحمت بلند کرده و همراه پیش نماز به سمت پرت ترین نقطه قبرستان برده بودند و خودشان قبر را ناشیانه کنده بودند. پیش نماز خوب میدانست هیچکس دیگری از اهالی حاضر به انجام این کارها نیست. همینطور هم بود. اهالی خبر را که شنیده بودند، درِ خانههایشان را بسته بودند و برای دوری ارواح خبیثه و جن و پری و هزار بلای خانمانسوز دیگر، حرز میخواندند و دعا مینوشتند و نذر و نیاز میکردند. جوانترها در این بین در حسرت این بودند که دیگر نمیتوان شرط قدیمی را برد و پیرها به دنبال افسانههای آبا و اجدادیشان میگشتند که سالها از یادها رفته بود.
…
حالا تلقین تمام شده، لحد را چیدهاند و قبر را پر میکنند. هیچکس اما گریه نمیکند. هیچکس نیست که گریه کند.