کد خبر: 197321
تاریخ انتشار: ۱۵ آذر ۱۳۸۸ - ۲۳:۱۳
مدرس و مشروطه دوم در گفت و گوي «جوان» با دکتر موسي نجفي
كاركرد شهيد آيت‌الله سيد حسن مدرس در مقطع مشروطه دوم- كه از فتح تهران و شهادت شيخ فضل‌الله نوري آغاز مي‌شود - از جمله فصول درخور اهميت و پژوهش در حيات سياسي اوست. او كه در اين برهه در آغاز به عنوان يكي از فقهاي طراز اول و ناظر و سپس به عنوان نماينده تهران در مجلس ايفاي نقش نموده، تلاش فراوان كرد تا ثمره تلاش مشروطه‌خواهان كه همانا مرجعيت مجلس و اراده ملي بود- ولو به شكل حداقلي- حفظ كند، هر چند در نهايت اراده خودكامگي بر مقاومت او فائق آمد و مجلس از مدرس و انديشه قانون‌مدار وي محروم شد. در گفت‌و‌گويي كه در پي مي‌آيد، محقق گرانمايه دكتر موسي نجفي نسبت مدرس را با انديشه مشروطه‌خواهي سنجيده و نقش وي را در تداوم آن به بررسي نشسته است.قبل از ورود به موضوع اصلي گفت‌و‌گو، مناسب است به يکي دو نکته بپردازيم که البته چندان هم به بحث ما بي ارتباط نيستند. مي‌دانيد که گروه‌هاي بعضاً متنوعي مدعي حمايت از مدرس هستند. اگر ممکن است در آغاز اين گروه‌ها را براي ما برشمريد. اوج گرفتن شخصيت مدرس، در دوره انقلاب اسلامي و با تجليل‌هاي مکرر امام (ره) محقق شد. علاوه بر اين جمله معروف مدرس، «ديانت ما عين سياست ما و سياست ما عين ديانت ماست» که با ايدئولوژي مسلط بر انقلاب و نظام هماهنگ بود، موجب شد تا جايگاه مدرس در دوران پس از انقلاب اسلامي از مقاطع ديگر تاريخي متمايز گردد. اين سخن نه بدان معناست که مدرس قبل از اين مقطع برجسته نبود، اما او از آن شخصيت‎هايي است که انديشه‎هايش بعد از انقلاب اسلامي برجستگي بيشتري پيدا کردند و صفاتي هم که داشت از جمله شجاعت و تهوّر و مبارزه عليه رژيم پهلوي، ملاکي براي مطرح شدن ديگر باره وي بود. به هر حال مدرس پس از انقلاب توسط امام (ره) مطرح شد و به تبع آن، اکثرگروه‏ها و جريانات از مدرس تجليل کردند. نزديکي مرحوم مدرس به ملي‏گراياني چون دکتر مصدق و حتي در مقاطعي همکاري با او و نيز نزديکي با افرادي چون ميرزاده عشقي، بهار و برخي ديگر از چهره‏هاي دوران مشروطه باعث شد که وي از سوي ملي‏گراها هم مورد تجليل قرار بگيرد. شخصيت‏هايي که به نحوي با استبداد پهلوي مخالف بودند، اعم از مذهبي و غيرمذهبي و کساني که به نحوي با حضور بيگانگان مخالف بودند، کم يا زياد مرحوم مدرس را تجليل مي‎کنند. در سال‏هاي اخير عده‏اي سعي دارند از مدرس چهره‏اي صرفاً سياسي بسازند، بدين معنا که شيوه‎هاي سياسي او را وراي شريعت و فراديني مي‌دانند. شما دلايل اين گروه را چقدر قوي و قابل استناد مي‎دانيد؟من نمي‏گويم اصل اين تفسير و تحليل آنها کاملاً غلط است يا درست. شواهدي هم براي هر دو مورد وجود دارند. اين موج نهضت مشروطه بود که اين مسأله را ايجاد کرد. در مشروطه بين متدينين و غير متدينين يک اشتراک وجود دارد. در واقع تنوع فرهنگي ايجاد شده از بدو نهضت مشروطه، غير از انقلاب اسلامي است. در نهضت مشروطه عده‎اي مي‎‏خواستند بين اسلام و مدرنيته نوعي آشتي به وجود آورند. در ابتدا هم قضيه را خيلي ساده مي‏ديدند و لذا در مجلس از مشورت و شورا يک تفسير اسلامي مي‌کردند. مشروطه ايران، هم حاصل يک موج بيداري اسلامي است که از نهضت تنباکو و عملکرد علما و روحانيون قبلي آغاز شد و هم يک موج غربي است که برخي از روشنفکران فرنگ ديده ايجاد کردند. اين دو موج در نهضت مشروطه قصد آشتي با هم را دارند، بر خلاف انقلاب اسلامي که در آن، اين دو موج اصلاً با هم قصد آشتي ندارند. انقلاب اسلامي دقيقاً در مقابل مدرنيته قرار گرفته است، اما تا اين شرايط تحقق پيدا کند، صد سال طول کشيده است، لذا فضاي مشروطه در ابتدا فضاي درگيري روحاني و روشنفکر نيست و هر چه زمان مي‌گذرد و تفاسير بيشتري از مشروطه مطرح مي‌گردند، اختلافات هم بيشتر مي‌شوند، مخصوصاً اين اختلافات در دوره پهلوي مشهودترند، بنابراين مدرس در دوراني که در مشروطه اصفهان، در کنار حاج آقا نورالله نجفي قرار مي‎گيرد، در واقع در کنار مشروطه است، ولي وقتي به تهران مي‎آيد و در مجلس گل مي‎‏کند، هر چه به مقطع قرارداد وثوق‏الدوله و دوره ششم مجلس و کودتاي رضاخان نزديك‌تر مي‌شويم، لحن و برخورد مدرس تندتر مي‌شود. يعني هنگامي كه رضاخان، مشروطه را مصادره مي‌كند، مدرس متوجه مي‌شود كه موج غير ديني و سكولار مشروطه دارد بر کل روند نهضت غلبه مي‌کند. در مقاطعي كه مدرس با ملي‌گراها، آزاديخواهان و مدرنيست‌ها وحدت نظر دارد، وحدتش وحدت نظري است كه آن را خودِ نهضت مشروطه ايجاد کرده است؛ ولي آن جايي كه از آنها جدا مي‌شود، جنبه ديني و روحاني مدرس است که غلبه مي‌کند و از آن برهه است که او به نفوذ استعمارگران در برخي از جريانات مشروطه يقين پيدا مي‌کند. ما از مدرس چه تفسير حوزوي و روحاني داشته باشيم، چه نداشته باشيم، در اين شكي نيست كه او يك عنصر ضد استعماري و ضد انگليسي است، لذا او از برخي از آزاديخواهان و روشنفكران و مليّون هم در بُعد ضداستعماري و ضد غربي نهضت جدا شد. مدرس تا يك جائي اشتراكاتي را با آنها نشان مي‌دهد و اين در برخي از نطق‌هايش هم متجلّي است. او حتي به بعضي از آزاديخواهان کمک هم مي‌کند و همراه آنها در مقابل استبداد مي‌ايستد. حتي در كميته‌اي هم كه به عثماني مهاجرت مي‌كند، عده‌اي از اعضاي حزب دموكرات حضور دارند. در سندي ديدم كه دموكرات‌ها از حضور مدرس و حاج آقا نورالله در كميته مهاجرت ناراحت بودند و مي‌گفتند حضور دو شخصيت ديني در كميته مهاجرت و نزديكي آنها به مهاجرين باعث شده كه ما نتوانيم كارمان را درست انجام بدهيم، پس معلوم است كه تركيب اينها هم تركيب نامتجانسي بوده، لذا طبيعي است كه اينها بخشي از زندگي و افکار مدرس را شبيه به خود ببينند. در مورد ديني بودن يا نبودن شيوه‌هاي مدرس، ممكن است بين افراد، اختلاف وجود داشته باشد، اما در مورد ضد استعماري بودن او هيچ كس ترديد ندارد. تمام زندگي مدرس در موج مشروطه گذشته و موج مشروطه، يك موج تمام عيار ديني مثل انقلاب اسلامي نيست. مرحوم شيخ فضل‌الله نوري از مشروطه عدول مي‌كند، لذا هر قدر از بخش مدرنيته مشروطه دورتر مي‌گردد، به انقلاب اسلامي نزديك‌تر مي‌شود، اما مرحوم مدرس اين كار را نمي‌كند، يعني هيچ جا طرح مشروطه مشروعه نمي‌اندازد و اصلاً از موج مشروطه بيرون نمي‌آيد. مدرس در مشروطه يك آرمان ديني و ملّي يا ضد استعماري يا آزاديخواهانه مي‌بيند‌ و هميشه هم در چهارچوب اين آرمان حرکت مي‌کند؛ حالا اگر يك عده فرصت طلب و سودجو وارد مشروطه شده‌اند، حرف ديگري است و مرحوم مدرس با آنها هم در مي‌افتد، ولي او هيچ وقت از انديشه مشروطه خارج نمي‌شود. اگر مدرس از انديشه مشروطه خارج مي‌شد، مي‌توانستيم بگوييم با ملي‌گراها افتراق جدي دارد. البته او در بُعد سياسي و اجتماعي با آنها چالش‌هايي پيدا کرد، ولي در مباني نظري، از موج مشروطه خارج نشد. موج مشروطه قرار بود بين دين و مدرنيته آشتي برقرار کند كه نهايتاً به قهر تبديل شد. مدرس اين قهر را در ابعاد سياسي‌اش در دوره پهلوي ديد، اما زمانه به او فرصت نداد كه شكست نهضت نفت و قيام 15 خرداد را هم ببيند و لذا نتوانست انديشه اش را بازسازي کند؛ ولي امام (ره) اين بازسازي را انجام داد، يعني يك ريشه‌هايي را از مدرس گرفت و به موج انقلاب اسلامي پيوند زد. اين هنر و شخصيت امام بود و از کس ديگري ساخته نبود و نيست. نسبت مدرس با چالش هاي مشروطه اول كه اصطكاك بين جناح غرب‌گرا و اسلام‌گراي مشروطه پيش آمد و سپس با چالش هاي مشروطه دوم چه بود؟‌مدرس در مشروطه اول نماينده روحانيون اصفهان در انجمن ملي اصفهان بود و دو سال هم در اين انجمن حضور داشت كه نطق‌هايش هم موجود است و خود من براي اولين بار در كتابي که در باره مرحوم حاج آقا نورالله نوشته‌ام، آنها را آورده‌ام. زندگي سياسي مرحوم مدرس را معمولاً از دوراني كه به مجلس آمده، يعني از مشروطه دوم نوشته‌اند، ولي اسنادي كه من پيدا كرده‌ام از روزنامه‌‌هاي دوران مشروطه اول است كه ايشان در اصفهان بود. من ردّپاي مدرس را در انجمن اصفهان پيدا كردم. البته اين مدرس، مدرسي نيست كه مانند بعدها شوخي مي‌كند و گنده مي‌گويد و با رجال در مي‌افتد. حق هم همين است، چون در انجمن ملي اصفهان شخصيت‌هايي چون حاج‌‌آقا نورالله، كازروني، كلباسي و اشخاصي حضور داشتند كه از وجهه بالاي ديني و مذهبي برخوردار بودند و مدرس هم يكي از آنها بود. در مجلس دوم، مدرس به خاطر شخصيت حوزوي و ديني‌اش موقعيت بسيار بالا و ممتازي دارد و جلوه مي‌كند، اما در اصفهان اگر بخواهيم نظريه مدرس را در مورد مشروطه بدانيم، همان نظريه مشروطه اصفهان است. در اصفهان قضيه مشروطه و مشروعه وجود ندارد، چون برخلاف تهران و تبريز، در اصفهان رئيس و چهره‌هاي شاخص انجمن، روحانيون هستند. روشنفکران هم در اين انجمن هستند، ولي زير مجموعه علماي اصفهانند. كسروي در كتابش مي‌گويد: «اصفهان زير سلطه آخوندهاست و مشروطه اصفهان روند آخوندبازي دارد.»‌ جريان مشروطه در دوراني که مدرس در اصفهان است، يك جريان ديني است. اولين نامه‌اي هم که مرحوم شيخ‌فضل‌الله‌ مي‌نويسد كه «بياييد مشروطه را مشروعه كنيم» به رئيس انجمن مشروطه خواهان اصفهان مي‌نويسد. به علّت احساس نزديکي كه با آنها مي‌‌كرده؟‌بله، ولي باز به اين نكته دقّت كنيد كه ديدگاه مشروطه‌خواهان اصفهان و شيخ‌فضل‌‌الله هم يکسان نيست، چون شيخ‌فضل‌الله از مشروطه عدول كرده، اما آنها عدول نکرده‌اند. اين بدان معنا نيست که آنها تمام دغدغه‌هاي مشروعه خواهان را بي وجه مي‌دانست، اما علماي اصفهان و در رأسشان مرحوم حاج‌آقا نورالله و بعد شخصيت‌‌هايي مثل مدرس، دوره آدمي مثل ظل‌السلطان را تجربه كرده بودند‌ و مي‌دانستند كه اگر مشروطه در همان حد هم که بود از بين برود، استبداد ظل‌السلطاني و قاجاري بر مي‌گردد و لذا به همين تخته پاره هم دست انداخته بودند. مفهوم اين نكته آن است كه اينها به خاطر حفظ حداقلي كه از آزادي و تحديد سلطنت به دست آمده بود، روي خوشي به مشروعه نشان نمي‌دادند نه اينكه اختلاف اصولي با آن داشته باشند‌. آنها با مشروعه مشكل نداشتند، منتها آن را در تقابل با مشروطه نمي‌ديدند. شايد به دليل تفاوت فضاي اصفهان با تهران بوده است. قطعاً همين طور است. كتابي درباره مشروطه اصفهان چاپ شده به نام «رساله مكالمات مقيم و مسافر» كه پرسش و پاسخي است بين يك مشروطه‌خواه و يك مشروعه‌خواه و نويسنده آن هم حاج‌آقا نورالله، رهبر مشروطه اصفهان است. در آنجا نويسنده به ايرادهاي شرعي مشروعه‌خواه به مشروطه‌خواه جواب مي‌دهد، لذا كل ديدگاه علماي اصفهان، دفاع از مشروطه است، اما البته اين در دوراني است که هنوز روند غربزدگي مشروطه اول، خودش را خوب نشان نداده و بيشتر استبداد است كه چهره خود را نشان مي‌دهد. در مشروطه دوم است كه با آمدن ايل بختياري به اصفهان و حاكم شدن آنها، استبداد جديدي جلوه مي‌‌كند. از اينجاست كه عده‌اي از علماي مشروطه خواه اصفهان و نيز مدرس با اينها اختلاف پيدا مي‌كنند. مشروطه دوم با حذف شيخ‌فضل‌الله و قاطبه مشروعه‌خواهان از عرصه سياسي و به نوعي جايگزين شدن مشروطه‌خواهان متشرع كه مدرس از چهره‌هاي شاخص آن است، چقدر مدرس و همفكران او را به جايگاهي كه شيخ‌فضل‌الله يك سال پيش در آن قرار داشت، نزديك كرد؟مدرس تا آخر عمر از مشروطه عدول نكرد. اگر از اين جنبه بخواهيم بررسي كنيم، پاسخ شما اين است كه هيچ وقت. شيخ‌فضل‌الله از همان اول كار، بعد از اينكه از اصلاح در روند مشروطه نااميد شد، از آن عدول كرد، حتي در موقع شهادتش هم صراحتاً گفت كه «اين كار از اساس باطل و تا ابدالدهر حرام است. »‌ شيخ‌فضل‌الله قبل از شهادتش، درباره مشروطه چنين اظهارنظر صريحي مي‌کند. شيخ‌فضل‌الله بيشتر ايرادها و انحرافات مشروطه و مرحوم مدرس بيشتر امتيازات و محاسن مشروطه را مي‌ديدند. شيخ‌فضل‌الله اگر به مشروطه ايراد مي‌گرفت، در بستر مقابله مشروطه با استبداد نبود، بلكه به خاطر غربزدگي مشروطه و مشروطه خواهان بود. تأبيد مدرس از مشروطه نه به خاطر غربزدگي مشروطه، بلكه به خاطر توان مشروطيت در مقابله با استبداد بود. مدرس عملاً تا چه حد در مقابل كساني قرار گرفت كه شيخ‌فضل‌الله با آنها درگير بود؟درگيري مدرس با اينها پيش از آنكه روي مباني مدرنيستي باشد كه شيخ‌فضل‌الله روي آنها انگشت مي‌گذاشت، بيشتر به خاطر وابستگي اينها بود. از مرحوم آخوند خراساني هم اعلاميه‌اي داريم كه در آن اين مضمون آمده که، «اينها عشاق پاريس هستند. اينها را بايد به حال خودشان بگذاريم، چون معمولاً به غرب تمايل دارند. » علما، مخصوصاً علماي نجف خيلي روي شريعت پافشاري مي‎کردند. در اين باره، مصاديق متعددي قابل اشاره هستند، مثلاً يکي از روزنامه‌هاي تهران که گمانم «ايران نو» باشد، به حکم قصاص ايراد گرفته و گفته بودکه خشن است. آخوند خراساني و شيخ‌عبدالله مازندراني اعلاميه‌اي دادند که کسي که به چنين چيزي قائل باشد، از نظر ما از دين خارج است. مثال ديگر پناه بردن به خارجي‌ها بود که در دوره مشروطه باب شده بود، باز مرحوم آخوند اطلاعيه‌اي داد که هر کسي که اين کار را بکند از ما نيست و لذا دو موضوع بين مشروطه‌خواهان ديندار و مشروطه‎خواهان غربزده ايجاد اختلاف کرد: يکي اجراي قصاص اسلامي بود و ديگري پناه بردن به خارجي‌ها. اين نکات در نظرات شيخ‎فضل‎الله هم هست، ولي او ريشه‎اي‎تر به مشروطه مي‎زند. اينها تا آن حد جلو نمي‎روند و فقط اشخاصي را که اين طور هستند، طرد مي‎کنند نه نظام مشروطه را. شيخ‎فضل‎الله اصل نظام مشروطه را نشانه مي‌رود. مدرس حتي وقتي با رضاخان درگير مي‎شود، اساس مشروطه را انکار نمي‌کند. شيخ با مشروطه زاويه فرهنگي باز مي‎کند و مدرس زاويه سياسي. وقتي انسان زاويه فرهنگي باز مي‎کند، بدعت مشخص مي‎شود، اما در زاويه سياسي، وابستگي سياسي به اجنبي مشخص مي‎شود، لذا مدرس روي مسأله بدعت نمي‎تواند بايستد. نقش مدرس در حفظ مشروطه تا چه ميزان موثر است؟مدرس مي‎توانست دو تا کار بکند که نکرد؛ يکي اينکه اساس مشروطه را به هم بزند که اين کار را نکرد، چون نهضت مشروطه دستاورد بزرگ ملت ايران بود. دوم اينکه روند موجود غربزدگي مشروطه و رجال خائن را تأييد کند که اين کار را هم نکرد. او مشروطه را مي‎پذيرد، ولي خواهان يک سري اصلاحات سياسي، اجتماعي و قانونمند است. او سنگر مبارزه خود را هم مجلس قرار مي‎دهد. پس مي‎توان گفت که مدرس پاسدار دستاوردهاي مشروطه اول بود. پاسدار سنگر مشروطه که مجلس باشد. او تا آخر عمر، اساس نظام را مجلس مي‎دانست. مدرس در آنجايي هم که روحانيون در مجلس نيستند، مجلس را ترک و با کسي بحث نمي‎کند که چرا متمم قانون اساسي اجرا نمي‌شود. نظارت بر قوانين در اين دوره مثل شوراي نگهبان ما نبوده است. شيوه کار به اين نحو بوده که روحانيون مغايرت قوانين را با شرع اعلام مي‎کردند، اما نمي‎توانستند قوانين را اصلاح کنند. در مقاطعي کوتاه مدرس و امام‎جمعه خويي در مجلس بودند و به آن اصل عمل شد، ولي بعدها با آنکه قانوناً اين اصل حذف نشد، اما عملاً اجرا نشد. به هر حال مدرس به دليل اينکه اين اصل اجرا نمي‎شد، مجلس را فاقد مشروعيت قانوني نمي‎دانست و به فعاليت خود ادامه داد. او به هر حال مشروطه را قبول داشت و مثل بسياري از روحانيون کنار نکشيد. او حتي در دوره رضا‌شاه هم آن قدر در مجلس ماند که ديگر راهش ندادند. او اکثراً در اقليت بود، ولي باز مجلس را نهاد مشروطه و رسيدن به اهداف مشروطه را از طريق آن ممکن مي‎دانست. مدرس مي‎ديد که اگر مجلس را رها کند و برود، همين حدي هم که حاصل شده از دست مي‏رود، مضافاً بر اينکه با نفوذ و قدرتي که داشت، مي‎توانست بعضي از اموري را انجام بدهد که طراز اول در مجلس بايد انجام مي‎دادند و قانون آن عملاً معوّق مانده بود. آيا پايداري او براي ماندن در مجلس را در جهت تحقق اين موارد ارزيابي مي‌کنيد؟من در رفتارهاي مدرس به ويژه در مقام وکالت مجلس، بيشتر همان قانونمندي‌اي را مي‎بينم که او احساس مي‎کرد از طريق مجلس مي‌توان آن را محقق کرد. وي در يک جاهايي به اين قانع است که اساس و روح قوانين اسلامي باشد، ولي در عين حال از قوانين غرب هم استفاده شود. حتي اساس عدليه را هم مي‏گويد که روحش، روح اسلامي باشد، ولي از حقوق پيشرفته‎اي چون حقوق کشور فرانسه استفاده شود. در بسياري از موارد، او اينگونه عمل مي‌کند. همان طور که گفتم او در فضاي مشروطه است که به فعاليت سياسي خود ادامه مي‎دهد و سعي مي‎کند هر دو را با هم تلفيق کند. من در انديشه مدرس، در وجه مباني، عدول از مشروطه را زياد نمي‎بينم، ولي در سياست چرا. در زندگي عملي و سياسي او حتي مشروطه اول هم تحقق پيدا نکرد. در اين قسمت حتي حاکمان مشروطه هم ضد مشروطه شدند. در اينجا مواضع مدرس پيوسته تندتر مي‎شوند، ولي از ابزاري استفاده مي‎کند که دقيقاً کساني هم که او با آنها درگير شده است، از همان ابزار استفاده مي‏کنند و اين در مدرس نکته تناقض نما( پارادوکسيکالي) است، يعني او با مشروطه‏اي مي‎خواهد به سراغ رضاخان و دولت‏هاي وابسته برود که آنها هم از همين ابزار استفاده مي‌کنند. بنده خدا گرفتار هم شده است. نه اکثريت مجلس در دستش هست و نه مطبوعات از او حمايت مي‎کنند. در اينجاست که شخصيت او خود را نشان مي‎دهد. او به تنهايي مقاومت مي‎کند. هوش بالايي هم دارد و مي‎بيند که همه چيز دارد از دست مي‎رود. در نامه‎اي که در سال 1306 شمسي به مرحوم حاج‌آقا نورالله نوشته، صريحاً مي‎گويد: «کار را تمام کن. » مرحوم حاج آقا نورالله قيام مي‎کند و مي‎رود به قم، چند ماه بعد هم ديگر مدرس را به مجلس راه نمي‎دهند. شهادت حاج‏‎آقا نورالله چهارم دي ماه 1306 است و مدرس در اواخر همان سال تبعيد مي‎شود. در آن نامه مدرس صراحتاً مي‏گويد، «تا وقت هست، حرف آخر را بزن. » اصل اين نامه نزد من هست. اين قيام از نظر سياسي در مقابل مشروطه مطرح بوده است. ولي در آن قيام هم حاج‏‎آقا نورالله حرف آخر را نمي‏‎زند، در حالي که مدرس مي‏گويد بزن. اصل اين نامه نزد من است که در کتابم آورده‏ام. مدرس در نامه‏اي هم از علماي اصفهان گلايه مي‏‎کند که چرا انتخابات را به دست نمي‏گيرند و نمايندگان کارآمدي را به مجلس نمي‏فرستند. باز مشاهده مي‏کنيد که مدرس معتقد است بايد در همين سنگر مجلس جنگيد و از سنگر بيرون نمي رود. او به هر حال به اين قضيه دل بسته که اصلاحات بايد از همين جا صورت بگيرند. امام (ره) هم هر وقت مدرس را مطرح مي‏کردند، او را در چارچوب مجلس قرار مي‏دادند نه خارج از آن. مدرس يک سياستمدار واقعي، دلسوز و مردمي و متدين در مجلس است که استقلال مجلس و قوه مقننه را در برابر قوه مجريه حفظ مي‏کند و اين خيلي با ارزش است. ما هميشه اين نکته را از ياد مي‏بريم. مدرس مجلس را سمبل مشروطه و نقطه اتکاي آن و نيز نماد آزادي مي‏داند و مي‏خواهد استقلال آن را حفظ کند. مي‏‎دانيم که در طول تاريخ، چقدر از مجالس وابسته به بيگانگان ضربه خورده‏ايم و حتي امروز هم اين خطر وجود دارد. هم امام (ره) و هم مقام معظم رهبري پيوسته مجلس را به عمل به وظايف واقعي خود سفارش کرده‏اند. مجلس ما در دوران‏هاي تاريخي مختلف، از وجود مدرس‏ها خالي بوده و اين خيلي مسأله مهمي است. ما چرا مدرس را از مجلس مي‏آوريم بيرون و منحصراً در درون نهضت مشروطه قرار مي‎دهيم و تازه بعد هم مي‏خواهيم ببينيم در اين چارچوب اهداف او چه هستند. مرحوم مدرس نمي‏تواند مثل ميرزاي شيرازي با يک فتوا، نهضتي مثل نهضت تنباکو را به راه بيندازد و يا قدرت مرجعي مثل مرحوم آخوند را ندارد، ولي با همان قدرتي که دارد، مي‏تواند مجلس و نهاد قوه مقننه را مستقل نگه دارد و اين، کار کمي نيست. نهايت تلاشش هم همين است. در قضيه استيضاح دولت‏هاي وابسته، در قضيه اشغال ايران در جنگ بين‏الملل اول و در مقابل رضاشاه از ابزار مجلس استفاده مي‏کند. چرا بايد از اين نکته غفلت کنيم و به مدرس در بيرون از اين نهاد نگاه کنيم؟ اصلاح يکي از قواي سه‌گانه مندرج در قانون اساسي يعني قوه مقننه خيلي مهم است. تازه اگر به اين مسأله توجه کنيم که قوانين عدليه هم در همين مجلس نوشته شدند، متوجه مي‌شويم که در واقع کنترل و اصلاح دو قوه از سه قوّه مد نظر مدرس بوده است. آيا اين چيز کمي است؟ براي امام (ره) هم بسيار مهم بود که قوه مقننه داراي قدرت باشد و بتواند جلوي قوه مجريه بايستد، چون قوه‎هاي مجريه به خاطر قدرت و امکاناتي که از طريق ادارات دارند و نيز بودجه‏اي که در اختيار دارند، در معرض زياده‏خواهي هستند و مجلس بهترين وسيله کنترل اين زياده‏خواهي‏هاست. به نظر من نشانه گرفتن اين نهاد و ايستادگي در آن براي حفظ سلامت و صحّت آن توسط مرحوم مدرس، ‌مهم‌تر‌ين شاخصه زندگي سياسي اوست، چون او احساس مي‏کند با حفظ سلامت مجلس، مي‏تواند کل نظام را از خطر سقوط و انحراف بيشتر حفظ کند. هر چند به اين مجلس بي‏مهري‏هايي مي‏شود، از جمله اينکه علما را به آنجا راه نمي‏دهند و قوانين اجرا نمي‏شوند، ولي باز مدرس اين نهاد را رها نمي‏کند. مجلس را خانه خودش مي‏داند و اين به نظرم نکته مهمّي درحيات سياسي مدرس است. اشاره کرديد به درگيري سياسي مدرس با مشروطه‏خواهان؛ نقطه شروع اين درگيري چه موقع است و کي به اوج مي‎رسد؟ يک مقدار که از همان مجلس دوّم و قضيه اولتيماتوم روس‎ها شروع مي‏شود. مدرس احساس مي‏کند که نمايندگان، خود را باخته‌اند و آن موضعگيري درخشان را مي‌کند. در قضيه بسته شدن مجلس در زمان ناصرالملک، اين درگيري بيشتر مي‏شود، چون مدرس مي‏بيند که دست خارجي و استبداد در کار است. جلوتر که مي‏رويم، به جنگ بين‏الملل اول مي‏رسيم که قواي روس و انگليس مي‏خواهند ايران را اشغال کنند و مدرس از طريق کميته مهاجرت به جبهه مخالف آنها يعني آلمان و عثماني نزديک مي‏شود تا به قول خودش با يک پليتيکي، آثار تهاجم متفقيّن را کمتر کند، ولي نقطه اوج اين درگيري، قرارداد وثوق‏الدوله است. در اين قضيه علما با يکديگر متحدتر مي‏شوند و دست جريان انحرافي مجلس کاملاً از آستين استعمار بيرون مي‏آيد. مقابله مدرس با اين قضيه هم باز در درون نظام پارلماني است، ولي از علماي بيرون پارلمان هم استفاده مي‏کند، مثلاً از مرحوم حاج‎آقا جمال، از علماي نجف و از امام جمعه خويي. آيا مخالفت با جمهوريت و به سلطنت رسيدن رضاخان را نمي‏توان اوج درگيري مدرس با مدعيان مشروطه‏‎خواهي دانست؟رضاشاه منجي جريان سکولاريستي مشروطه است، يعني رضاشاه يک پديده ضرب‏الاجلي و دفع‏الوقتي نيست. رضاشاه نتيجه و منجي حرکت‏هاي قبلي سکولاريستي مشروطه، حتي وثوق‏الدوله است. سکولاريسم و مشروطه عملاً با رضاخان نجات پيدا کرد. مدرس مي‏ديد که مي‌شد مانع از بروز اين اتفاق شد، به همين دليل هم سنگر مجلس را رها نمي‏کرد. دوره سلطنت رضاشاه، نقطه اوج درگيري مدرس با مشروطه‏خواهان است، ليکن با عقبه‏هايش. تمام عناصر غير ديني مشروطه در رضاخان به هم مي‏رسند. از يك طرف يحيي دولت‏آبادي که ظاهراً لباس آخوندي دارد، اما باطناً، هم بهايي است و هم از اولين روشنفکراني است که بسيار قبل از رضاشاه، مي‌خواست طرح بي‏حجابي را سرزبان‎ها بيندازد. از آن طرف تقي‏زاده و خيلي‏هاي ديگر هستند که با ظهور رضاشاه به هم مي‏رسند. اگر انحرافات مشروطه را مقداري هم ناشي از انگلستان و تفوق سياست آن در ايران بدانيم، رضاشاه اوج اين تفوق است، چون انگليسي‎ها با او به نقطه اطميناني رسيدند. به اين نکته اشاره کرديد که درگيري مدرس با مشروطه‏خواهان از وجه سياسي بوده، ليکن در تاريخ مي‌بينيم که سرانجام، همان کساني که روزي در مقابل شيخ‏فضل‏الله صف‏آرايي کردند، در مقابل مدرس هم ايستادند. علتش وابستگي آنها بود و لذا باز با مدرس از در سياست وارد مي‏شوند، در حالي که با شيخ‎فضل‏الله روي مباني نظري مشکل داشتند. آنها هيچ وقت نمي‏توانستند ادعا کنند که مدرس مشروطه‏خواه نيست.
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار