جذب حداکثری را نمیتوان صرفاً یک تاکتیک سیاسی برای افزایش همراهان دانست. در جامعهای، مانند ایران، که همزمان با تنوع فکری و اجتماعی در معرض فشارها و تهدیدهای بیرونی قرار دارد، جذب حداکثری پیش از هر چیز یک ضرورت ملی است جذب حداکثری را نمیتوان صرفاً یک تاکتیک سیاسی برای افزایش همراهان دانست. در جامعهای، مانند ایران، که همزمان با تنوع فکری و اجتماعی در معرض فشارها و تهدیدهای بیرونی قرار دارد، جذب حداکثری پیش از هر چیز یک ضرورت ملی است. مسئله اصلی این نیست که چگونه همه را همفکر کنیم. مسئله این است که چگونه با وجود تفاوت دیدگاهها، احساس تعلق به یک سرزمین و یک سرنوشت مشترک را حفظ و تقویت کنیم.
نقطه آغاز این رویکرد، هویت ملی است. هویت سیاسی میتواند متغیر باشد، اما ایران، سرزمینی تاریخی و متعلق به همه ایرانیان است. از این رو، نباید دایره تعلق به کشور را به دایره موافقان یک جریان یا سیاست تقلیل داد. ممکن است شهروندی به عملکرد دولت، یک تصمیم اقتصادی یا یک سیاست خارجی نقد جدی داشته باشد، اما این نقد به خودی خود به معنای فاصله گرفتن از ایران نیست. همانگونه که مخالفت سیاسی را نباید با دشمنی با کشور یکی گرفت، پرسشگری را نیز نباید نشانه بیاعتمادی به اصل ایران دانست. از این منظر، تعلق بر اقناع مقدم است. شهروند زمانی در لحظههای دشوار در کنار کشور میایستد که خود را صاحب این سرزمین و شریک آینده آن بداند. اگر بخشی از جامعه احساس کند صرفاً به دلیل تفاوت در سبک زندگی، نگاه سیاسی یا نوع مطالبهگری از دایره «ما» خارج شده است، طبیعی است که پیوند عاطفی و مسئولیت اجتماعی او نیز تضعیف شود. جذب حداکثری یعنی برعکس این مسیر حرکت کنیم، یعنی «ما» را آنقدر بزرگ تعریف کنیم که اختلافها درون آن قابل تحمل باشد، نه اینکه اختلافها اصل تعلق را زیر سؤال ببرد، اتحاد نیز دقیقاً از همین نقطه معنا پیدا میکند: اتحاد حول منافع ملی، هویت مشترک و مصالح ایران، نه الزاماً اتحاد حول یک سلیقه یا یک نگاه سیاسی. این نگاه، در مواجهه با تهدید خارجی نیز اهمیت بیشتری پیدا میکند، تهدید خارجی نباید بهانهای برای دشمنسازی داخلی شود، میان منتقد داخلی و دشمن خارجی باید مرز روشن وجود داشته باشد. منتقد ممکن است درباره سیاست مقابله با تهدید، شیوه اداره کشور یا عملکرد مسئولان اختلاف نظر داشته باشد، اما اصل دفاع از استقلال، تمامیت ارضی و حق تعیین سرنوشت ایران میتواند فراتر از این اختلافات، نقطه اشتراک عمومی باشد. در چنین چارچوبی، مسئله اصلی «چه کسی با چه کسی است» نیست، بلکه «چه چیزی منافع ایران را تأمین میکند» است. در شرایط حساس، دفاع از ایران در برابر دشمن مشترک نیز میتواند یکی از مهمترین عرصههای ظهور این هویت مشترک باشد، هویتی که اختلافات درونی را نفی نمیکند، اما آنها را در برابر منافع و امنیت ملی به حاشیه میراند.
البته ایجاد همگرایی ملی با برجستهسازی تهدید به تنهایی ممکن نیست، تهدید اگر با ترس همراه شود، جامعه را فرسوده میکند، اما تهدید در کنار شناخت توان ملی، احساس مسئولیت و امید به آینده، میتواند به انسجام تبدیل شود، مردم باید هم واقعیت خطر را بدانند و هم ظرفیت کشور برای مواجهه با آن را ببینند. امنیت ملی نیز زمانی برای افکار عمومی معنا پیدا میکند که به زندگی واقعی آنان پیوند بخورد: امنیت کشور با امنیت خانواده، ثبات ملی با آینده اقتصادی و تمامیت ارضی با امنیت خانه و شهروند ارتباط مستقیم دارد.
در چنین شرایطی، حفظ و تقویت انسجام اجتماعی صرفاً یک توصیه سیاسی یا یک انتخاب مدیریتی نیست؛ یک تکلیف سیاسی، شرعی و ملی است، تکلیف سیاسی است زیرا بدون انسجام، قدرت ملی در برابر فشارها کاهش مییابد. تکلیف ملی است، زیرا حفظ ایران و منافع عمومی آن به همکاری و همبستگی همه شهروندان نیاز دارد. از منظر شرعی نیز در شرایطی که کیان جامعه و مصالح عمومی در معرض تهدید قرار میگیرد، حفظ وحدت و پرهیز از ایجاد شکاف و تفرقه، اهمیتی مضاعف پیدا میکند. بنابراین، هر رفتار، گفتار و روایتی که بیدلیل بر شکافهای جامعه بیفزاید، باید با این پرسش جدی مواجه شود که آیا به مصلحت ایران و حفظ انسجام ملی کمک میکند یا نه.
در این میان، مردم نباید صرفاً مخاطب سیاستها و پیامها باشند، باید صاحب نقش باشند. جامعه زمانی احساس قدرت میکند که بداند در ساختن آینده سهم دارد. خدمت به آسیبدیدگان، حمایت از خانوادهها، کمک به حفظ آرامش اجتماعی، مقابله با شایعات و مشارکت در حل مسائل عمومی، فقط فعالیتهای جانبی نیستند، بخشی از ظرفیت ملی برای عبور از بحراناند. هر اندازه این نقشها واقعیتر و ملموستر باشد، فاصله میان «کشور» و «مردم» کمتر خواهد شد. رسانه نیز در این میان وظیفه مهمی دارد. روایت ملی نباید صرفاً روایت نهادها و مسئولان باشد. باید مردم نیز در جایگاه کنشگران اصلی این روایت دیده شوند، مردمی که در بحرانها به یکدیگر تکیه کردهاند، از خانواده و شهر خود محافظت کردهاند و با وجود فشارها، زندگی اجتماعی را ادامه دادهاند. چنین روایتی به جای آنکه صرفاً از مردم انتظار همراهی داشته باشد، به آنان نشان میدهد که خودشان بخشی از قدرت و سرمایه کشورند. اما پایه همه اینها اعتماد است. اعتماد با اغراق و انکار ساخته نمیشود. جامعه باید بتواند ضعفها، خسارتها و دشواریها را ببیند، بدون آنکه به این نتیجه برسد که کشور فاقد توان عبور از آنهاست. از سوی دیگر، امید نیز نباید با تصویرسازی غیرواقعی و پیروزیهای مصنوعی جایگزین واقعیت شود. روایت مؤثر ملی، هم دشواری را صادقانه بیان میکند و هم ظرفیت عبور را نشان میدهد، واقعبینی بدون سیاهنمایی و امید بدون توهم.
در نهایت، جذب حداکثری یعنی حرکت از «اقناع سیاسی» به سوی همگرایی ملی. قرار نیست همه یکسان بیندیشند، قرار است اختلاف دیدگاه، اصل تعلق به ایران را از میان نبرد. نقطه مطلوب رسیدن شهروند به این برداشت است که بگوید: ممکن است با یک تصمیم مخالف باشم، اما ایران از آن تصمیم جدا است، ممکن است منتقد مسئولان باشم، اما آینده کشور را آینده خودم میدانم، و ممکن است با دیگری اختلاف داشته باشم، اما در لحظهای که پای ایران در میان است، او را بخشی از «هویتم و وجودم» میدانم.