برای نزدیک به سه دهه، یک گزاره نانوشته بر معادلات غرب آسیا حاکم بود: هر جا امریکا وارد جنگ شود، سرنوشت جنگ را امریکا تعیین میکند. ناوهای هواپیمابر، بمبافکنهای راهبردی، شبکه گسترده پایگاهها، برتری اطلاعاتی و انبوه تسلیحات، برای واشینگتن نه فقط ابزار جنگ، بلکه ابزار تحمیل اراده سیاسی بود. برای نزدیک به سه دهه، یک گزاره نانوشته بر معادلات غرب آسیا حاکم بود: هر جا امریکا وارد جنگ شود، سرنوشت جنگ را امریکا تعیین میکند. ناوهای هواپیمابر، بمبافکنهای راهبردی، شبکه گسترده پایگاهها، برتری اطلاعاتی و انبوه تسلیحات، برای واشینگتن نه فقط ابزار جنگ، بلکه ابزار تحمیل اراده سیاسی بود.
اما امروز این معادله تغییر کرده است. جنگ جاری ائتلاف نظام سلطه با ایران، فارغ از آنکه چگونه پایان یابد، یک واقعیت مهم را آشکار کرده است؛ قدرت نظامی امریکا دیگر الزاماً به پیروزی سیاسی امریکا منجر نمیشود. شش ماه پس از آغاز جنگ، در حالی که واشینگتن همچنان درگیر عملیات نظامی و تلاش برای کنترل و تسلط بر تنگه هرمز است، حتی رسانههای جبهه ائتلاف دشمن نیز از نبود مسیر روشنی برای پیروزی و خروج آبرومندانه سخن میگویند.
فاصله میان «توان ضربه زدن» و «توان تحمیل اراده»، شکافی است که پیش از این در محاسبات راهبردی امریکا کمتر دیده میشد. ایران در این جنگ نشان داد که پاسخ به حمله، الزاماً دفاعی منفعلاًنه نیست. میتوان هر ضربه دشمن را به هزینه تبدیل کرد، عمق راهبردی را فعال ساخت و به دشمن فهماند که هر اقدام نظامی، صورتحسابی سنگین دارد. در روزهای اخیر، تبادل شدید حملات، تهدید زیرساختهای انرژی و کاهش چشمگیر عبور کشتیها از تنگه هرمز، در کنار پاسخهای دردناک و راهبردی ایران، پنجره بحران انرژی را به روی غرب گشوده و قیمت نفت را از مرز ۱۰۰ دلار عبور داده است.
ائتلاف متجاوز به رهبری امریکا اکنون با دو چالش بزرگ روبهروست؛ از یکسو، در باتلاق جنگی خودساخته گرفتار شده و در برابر ضربات ایران، راهبرد روشنی برای خروج ندارد و از سوی دیگر، پیامدهای اقتصادی جنگ، امان ائتلاف را بریده است. هزینههای سنگین نظامی، فرسایش سرمایه سیاسی و حیثیتی، شکست در میدان افکار عمومی جهانی و نوسانات شدید در اقتصاد جهانی و بازارهای انرژی، ریزتراشهها، هوش مصنوعی و صنایع هایتک، فشار فزایندهای بر این ائتلاف وارد کرده است. اما مهمتر از همه، ایران یک فرض راهبردی را به چالش کشیده است، اینکه با ضربه اولیه به زیرساختها و فرماندهی دشمن میتوان یک کشور بزرگ را در چند روز وادار به عقبنشینی و پذیرش نظم مطلوب کرد.
قدرتهای بزرگ گاه از یک خطای محاسباتی آسیب میبینند؛ تصور میکنند برتری در «ورودی جنگ» به معنای تضمین «خروجی جنگ» است، حال آنکه جنگ واقعی، مسابقه تولید «نتیجه سیاسی» است. ایران دقیقاً در همین نقطه معادله را تغییر داده و این تغییر قطعاً به ایران محدود نمیماند. در جنوب غربی شبهجزیره عربستان، انصارالله نیز نشان داده است که جغرافیا میتواند به اندازه تجهیزات نظامی قدرتآفرین باشد. پیشروی در سواحل دریای سرخ، استقرار در جزیره راهبردی میون و تسلط بر گلوگاه بابالمندب، یک بازیگر منطقهای را در موقعیتی قرار داده که میتواند بر یکی از حساسترین مسیرهای تجارت و انرژی جهان اثر بگذارد.
محور مقاومت از هرمز تا بابالمندب، یک پیام مشترک را به جهان مخابره میکند و آن اینکه دوران امنیت اجارهای و یکطرفه در غرب آسیا به پایان نزدیک شده است. امریکا هنوز قدرت بزرگی است، اما مسئله این نیست که امریکا ضعیف شده یا نه. مسئله این است که قدرت امریکا دیگر بدون هزینه و بدون پاسخ نمیماند، حتی گزارشهای امریکایی از فرسایش آمادگی نیروها، فشار بر منابع نظامی و محدودشدن توان واشینگتن برای تمرکز همزمان بر سایر مناطق جهان سخن میگویند.
غرب آسیا در یک پیچ تاریخی در حال عبور از نظمی است که تا پیش از این در آن امنیت از بیرون منطقه تأمین و اراده سیاسی از بیرون تحمیل میشد. ایران امروز فقط از سرزمین خود دفاع نمیکند، بلکه در حال تغییر تعریف قدرت در غرب آسیاست. قدرت دیگر فقط ناو هواپیمابر و بمبافکن نیست؛ قدرت یعنی توان پاسخ، توان تابآوری، توان تحمیل هزینه، توان تحمیل اراده، توان اثرگذاری بر گلوگاههای راهبردی، توان وادارکردن دشمن به تجدید محاسبه و مهمتر از همه توان تضمین امنیت ایران و محور مقاومت با هزینه سنگین ناامنی اقتصاد نظام سلطه.
اگر این روند تثبیت شود، تاریخ درباره جنگ ۲۰۲۶ فقط نخواهد نوشت که ایران در برابر امریکا مقاومت کرد؛ خواهد نوشت که این جنگ یکی از نقاط عطفگذار غرب آسیا از «امنیت امریکایی» به «موازنه و امنیت منطقهای» بود؛ نقطهای که در آن، قدرت دیگر از بیرون منطقه تعریف نمیشود، بلکه در متن جغرافیا، اراده و توان بازیگران منطقهای شکل میگیرد.