کد خبر: 1378990
تاریخ انتشار: ۲۲ شهريور ۱۴۰۵ - ۰۱:۰۰
1 حمید رئوفی‌نیا ۵۶ ساله، ۱۵ خرداد امسال مثل همیشه از خانه بیرون رفت، اما دیگر به خانه بازنگشت، مردی که به گفته همسرش تمام عمر دستگیر دیگران بود، پس از مرگ مغزی با اهدای اعضای بدنش، زندگی را به چند بیمار نیازمند هدیه کرد تا خوبی‌هایش حتی پس از رفتنش نیز ادامه داشته باشد
حسین فصیحی

جوان آنلاین: حمید رئوفی‌نیا ۵۶ ساله، ۱۵ خرداد امسال مثل همیشه از خانه بیرون رفت، اما دیگر به خانه بازنگشت، مردی که به گفته همسرش تمام عمر دستگیر دیگران بود، پس از مرگ مغزی با اهدای اعضای بدنش، زندگی را به چند بیمار نیازمند هدیه کرد تا خوبی‌هایش حتی پس از رفتنش نیز ادامه داشته باشد. 
حمید رئوفی، قناد خوشنام خیابان خراسان تهران، ۱۵‌خرداد امسال، اما مثل همیشه از خانه بیرون رفت، بی‌آنکه خودش یا خانواده‌اش بدانند این آخرین باری است که او خانه را ترک می‌کند. او آن روز سوار موتورسیکلت شد تا به مدرسه دخترش برود. حمید سه فرزند داشت، پسری ۲۴ ساله، دختری ۱۸ ساله و پسری ۹ ساله. قرار بود یک روز معمولی دیگر برای خانواده باشد، اما چند ساعت بعد، همه چیز تغییر کرد. همسر حمید، خانم نوری، هنوز آن روز را به یاد دارد، روزی که تلفن دخترش به جای صدای پدر، صدای یکی از کارکنان بیمارستان بازرگانان را شنید. 

 یک تماس که همه چیز را تغییر داد 
خانم نوری می‌گوید: «دخترم با تلفن همراه پدرش تماس گرفته بود تا حالش را بپرسد، اما یکی از کارکنان بیمارستان بازرگانان به تماس جواب داد و گفت حمید تصادف کرده و به بیمارستان منتقل شده‌است». همسر و فرزندان خودشان را به بیمارستان رساندند. آنجا پزشک معالج به خانواده گفت که حمید دچار ضربه مغزی شده و احتمال بازگشت او به زندگی بسیار پایین است. حادثه در خیابان ۱۷ شهریور و تقاطع خیابان گوته رخ داده‌بود. حمید با موتورسیکلت در حال عبور بود که آینه موتورسیکلت دیگری با او برخورد کرد. هر دو موتورسوار به زمین افتادند. به نظر می‌رسید سر حمید پیش از برخورد با زمین، به خودروی دیگری نیز برخورد کرده‌است. ترک‌نشین موتورسیکلت دیگر، زنی بود که او هم در این حادثه زمین خورد، اما حتی در همان لحظات سخت، حمید ابتدا به فکر دیگری بود. حتی در لحظه حادثه هم نگران دیگری بود. 
خانم نوری روایت می‌کند: «با وجود اینکه موتور دیگر مقصر بود، حمید بعد از حادثه از جایش بلند شده‌بود. با مهربانی حال آن زن را پرسیده‌بود و می‌خواست ببیند اتفاقی برای او افتاده یا نه، اما ناگهان خودش دوباره روی زمین افتاد.»
اورژانس خیلی زود به محل رسید و حمید به بیمارستان بازرگانان منتقل شد. پزشکان تلاش کردند او را نجات دهند، اما برای مشخص‌شدن وضعیت نهایی‌اش سه روز مهلت تعیین کردند. سه روز گذشت و خبری که هیچ خانواده‌ای حاضر نیست بشنود، به آنها اعلام شد، حمید دچار مرگ مغزی شده‌بود. اما در همان روز‌هایی که خانواده در انتظار بازگشت او بودند، روایت دیگری نیز در بیمارستان دهان‌به‌دهان می‌چرخید، روایت خوبی‌های مردی که حالا خودش دیگر نمی‌توانست از آنها سخن بگوید. 

 تصمیم بزرگ 
در میان تلخی آن روزها، پزشک معالج با خانواده درباره اهدای عضو صحبت کرد. «پزشک به من گفت حالا که حمید این همه خوبی داشته، اجازه بدهید خوبی‌هایش در این دنیا بماند و با اهدای اعضایش موافقت کنید.» 
تصمیم ساده‌ای نبود. یک خانواده باید درباره ادامه زندگی عزیزشان در بدن انسان‌هایی دیگر تصمیم می‌گرفتند، تصمیمی که برای همسر و فرزندان حمید با تمام دشواری‌هایش، معنای دیگری داشت. پسر خانواده کارت اهدای عضو داشت و با او مشورت شد. 
خانم نوری با این تصمیم موافق بود، اما دختر ۱۸‌ساله خانواده هنوز نتوانسته بود رضایت بدهد. تا اینکه اتفاقی افتاد که برای خانواده رنگ و بوی عجیبی داشت. 
 خوابی که دختر را برای اهدای عضو راضی کرد 
خانم نوری می‌گوید: «دخترم راضی نبود. تا اینکه حمید در خواب به یکی از بستگانمان گفته‌بود به دخترم بگویید راضی شود. بعد از آن دخترم هم رضایت داد.» عمل برداشت اعضای حمید در بیمارستان مسیح دانشوری انجام شد. همسرش نمی‌داند اعضای بدن حمید به چه کسانی اهدا شده‌است، اما برای او دانستن نام و سرنوشت آنها شاید به اندازه این باور اهمیت ندارد که بخشی از وجود همسرش همچنان در این دنیا زندگی می‌کند. 
او می‌گوید: «احساس می‌کنم همسرم زنده است. حمید مرد خیرخواهی بود. وقتی به قطعه نام‌آوران می‌روم، می‌بینم همه آنها زنده‌اند.» برای خانم نوری، مرگ پایان زندگی حمید نیست. او زندگی انسان‌ها را فراتر از رفتن جسم می‌بیند و ادامه خوبی‌ها را نوعی ماندگاری می‌داند و ادامه می‌دهد: «حالا هم خوشحالم که شوهرم عاقبت‌به‌خیر شد، هرچند فقدان او برای ما خیلی سخت است.»
حمید دیگر به خانه برنمی‌گردد، دیگر صدای باز شدن در خانه و قدم‌هایش شنیده نمی‌شود. اما شاید جایی دیگر، کسی امروز به لطف اعضای او امیدی دوباره برای زندگی دارد؛ و برای همسرش، همین کافی است تا باور کند رفتن حمید، پایان همه چیز نبوده‌است. 

 آخرین وداع 
آخرین دیدار خانم نوری با همسرش در بیمارستان مسیح دانشوری رقم خورد، جایی که قرار بود اعضای حمید برای نجات بیماران نیازمند اهدا شود. او چند ساعت بالای پیکر همسرش نشست، دعا خواند و با مردی وداع کرد که سال‌ها در کنارش زندگی کرده بود. 
وی می‌گوید: «آخرین وداع من با شوهرم در بیمارستان مسیح دانشوری بود. چند ساعت بالای پیکرش نشستم و دعا خواندم. از امام حسین خواستم جواب خوبی‌هایش را بدهد.»
شاید حمید رئوفی‌نیا دیگر به خانه بازنگردد، اما خانواده‌اش می‌خواهند باور کنند که خوبی‌های او همان‌جا که بود، متوقف نشده است، اعضای بدنش، در بدن انسان‌هایی دیگر، همچنان زندگی را ادامه دهند و برای زنی که حالا باید جای خالی همسرش را در خانه ببیند، همین امید کوچک، تسلی بزرگی است: اینکه مردی که تمام عمر دستگیر دیگران بود، در آخرین روز زندگی‌اش نیز دست چند انسان دیگر را گرفت.

برچسب ها: اهدای عضو ، بخشش ، انسانیت
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار