کد خبر: 1378345
تاریخ انتشار: ۱۸ شهريور ۱۴۰۵ - ۰۵:۰۰
ملاقات اندیشگی جلال آل‌احمد با سید علی خامنه‌ای طرح‌ریزی تغییر فرهنگی و اجتماعی
1 تلاقی فکری جلال آل‌احمد با آیت‌الله سید علی خامنه‌ای، در واقع ملاقات یک جست‌وجوگر بی‌تاب حقیقت با مجاهدی زمان آگاه و هوشمند بود. این پیوند را می‌توان نقطه تبدیل «نقد» به «عمل» و «تردید» به «ایمان» قلمداد کرد. سخن از ملاقات و ارتباط دو شخص در میان نیست که کلام در تعامل و هم افزایی دو اندیشه اصلاحگر و معطوف به تحولات زمانه است که در ساحت‌های گوناگون، آثار مهمی از خود برجای نهاد
 پروین قائمی

جوان آنلاین: امسال مناسبت‌های تاریخی و یادمان‌های بزرگان دین و فرهنگ و سیاست در کشور ما، ناخودآگاه با یاد رهبر حکیم و شهید انقلاب اسلامی عجین و در نسبت با آن مورد توجه قرار می‌گیرد. سالروز درگذشت نویسنده پرآوازه تاریخ معاصر ایران زنده‌یاد جلال آل احمد نیز از این قاعده مستثنی نیست. در مقال پی‌آمده تلاقی نظری و عملی این نویسنده پرتأثیر را با آیت‌الله سید علی خامنه‌ای، در سالیان تکاپو برای تغییر را به بازخوانی نشسته‌ایم. تعاملی که بیش از ایجاد بین دو فرد، میان دو اندیشه فرهنگی، اجتماعی و سیاسی روی داد و آثار آن در سپهر این حوزه‌ها، همچنان قابل مشاهده و پی‌جویی است. 

پیوند یک جست‌وجوگر با یک راهبر

در تاریخ اندیشه سیاسی ایران، تلاقی جلال آل‌احمد و آیت‌الله سید علی خامنه‌ای، پیوندی است میان «قلم تحلیل‌گر» و «بصیرت سازمان‌دهنده». جلال آل احمد مردی بود که تمام عمرش را در جنگ با بت‌های پیرامونی به ویژه از نوع غربی‌اش گذراند. او با تیزبینی تمام دریافت روشنفکری بدون ریشه، تنها به بردگی منجر می‌شود. جلال، اما در سال‌های پایانی عمر، درک کرد که نقد غرب به‌تنهایی کافی نیست بلکه برای نجات یک ملت، به رهبری سازمان دهنده از دل جامعه هم نیاز است. تلاقی فکری آل احمد با آیت‌الله سید علی خامنه‌ای، در واقع ملاقات یک جست‌وجوگر بی‌تاب حقیقت با مجاهدی زمان آگاه و هوشمند بود. این پیوند، نقطه تبدیل «نقد» به «عمل» و «تردید» به «ایمان» قلمداد می‌شود. سخن از ملاقات و ارتباط دو شخص در میان نیست که کلام در هم افزایی دو اندیشه اصلاحگر و معطوف به تحولات زمانه است که آثار مهمی از خویش برجای نهاد. 

برای درک نسبت فکری این دو، باید به مفهوم «غرب‌زدگی» در اندیشه جلال آل احمد بازنگریست. آل‌احمد غرب‌زدگی را یک بیماری اجتماعی می‌دید؛ بیماری‌ای که روشنفکر ایرانی را از ریشه‌هایش جدا و به ابزار دست استعمار تبدیل کرده بود. با این وجود در حالی که با تمام توش و توان علیه این بیماری می‌جنگید، دریافت بسیاری از جایگزین‌ها (مانند مارکسیسم)، خود محصول یا معلول پدیده غرب هستند. در این میان تلاقی او با آیت‌الله خامنه‌ای و چهره‌هایی، چون او، یک گشایش بزرگ بود. جلال در اندیشه و سیره این روحانی اندیشمند و پرتلاش، می‌دید که می‌توان آگاه و به روز بود، اما غربی نبود؛ می‌توان جهان امروز را شناخت، اما مؤمنانه عمل کرد. اشتراک فکری آن دو در این نقطه بود که ایشان «سلب‌هویت» ازسوی غرب را دشمن شماره یک این مرز و بوم می‌دانستند. جلال دریافت که اندیشه چهره‌هایی، چون سید علی خامنه‌ای، راهبرد مقابله با غرب‌زدگی را نه در شعار‌های توخالی بلکه در بازگشت به توحید می‌بینند. این ملاقات باعث شد تا جلال دریابد که تنها راه نجات از بلیه غرب‌زدگی، تکیه بر راهبردی است که همزمان با شناخت عمیق از دشمن، به ریشه‌های اصیل بومی متصل است. 

تعریفی مرکب و مشترک از «روشنفکر متعهد»

یکی از محور‌های اصلی نسبت فکری جلال آل‌احمد و آیت‌الله خامنه‌ای، بازتعریف مفهوم «روشنفکر» بود. در آن دوران، روشنفکری به معنای تقلید از الگو‌های ترجمه‌ای پاریسی و لندنی بود؛ اما جلال به این نتیجه رسید که روشنفکر واقعی، کسی است که بتواند حقیقت را در دل جامعه خویش بیابد و آن را به زبان مردمان اطراف خود بیان کند. تلاقی فکری این دو، در آنجا بود که جملگی بر تعهد تأکید داشتند؛ نه تعهد به یک حزب یا ایدئولوژی وارداتی، بلکه به حق و حقیقت. جلال در خامنه‌ای و اقرانش، نماد آن روشنفکری را می‌دید که توانسته بود دین را با سیاست و ایمان را با سازماندهی گره بزند. او دریافت که آگاهی اجتماعی آنان، در واقع همان «روشنفکری الهی» است که می‌تواند توده‌ها را از خواب غفلت بیدار سازد. این درک باعث شد تا آل‌احمد، تمام توش و توان نویسندگی و تحلیلی خویش را در مسیر ترویج چنین نگاه قرار دهد و به این نتیجه برسد که رهبری زمان آگاه، تنها جایگزین واقعی برای روشنفکری گمراه ساز است. 

نبرد با استکبار؛ هم داستانی در تحلیل دشمن

در تحلیل نسبت فکری جلال آل‌احمد و سیدعلی خامنه‌ای، در می‌یابیم آن دو در تشخیص ماهیت دشمن، کاملاً همسو بودند. هر دو می‌دانستند امپریالیسم جهانی، تنها با سلاح نظامی نمی‌جنگد، بلکه با «نفوذ فرهنگی» و «تخریب هویت» عمل می‌کند. جلال با قلم خود، لایه‌های پنهان نفوذ غرب را شکافت و خامنه‌ای با سازماندهی و راهبری، سد‌هایی را در برابر این نفوذ ساخت. تماس فکری آنها در این بود که نبرد با استکبار، قبل از هر چیز یک نبرد ذهنی است. جلال دریافت برای پیروزی در این جنگ، نیاز به روشی است که بتواند سیاست را در حیطه زادبوم تعریف کند. او در امام خمینی و تربیت‌شدگانش، همان راهی را یافت که می‌توانست مسیر رهایی ایران را فارغ از الگو‌های شرق و غرب ترسیم نماید. این همسویی در تحلیل باعث شد تا جلال با تمام وجود، در مدار حمایت از این رویکرد قرار گیرد و باور کند که سنت، تنها طریق یا دست کم مهم‌ترین وسیله مقابله با تهاجم فرهنگی است. 

تماس تحسین و تحول، وقتی رویکرد امام، قلم جلال را صیقل داد 

آل احمد که سال‌ها با سخت‌گیرانه‌ترین معیار‌های روشنفکری به جهان می‌نگریست، در برابر شخصیت امام خمینی، دچار یک شگفتی مثبت شد! او در آشنایی با کسی قرار گرفته بود که نه تنها بر علوم دینی تسلط داشت، بلکه آگاهی سیاسی‌اش، سال‌ها از دیگر روحانیون پیشتر بود. جلال در تحلیل‌های خود متوجه شد که این نگاه روشن، محصول مطالعه خشک کتاب‌ها نیست؛ بلکه حاصل دادوستد ایمان با واقعیت‌های اجتماعی است. تحسین جلال از امام، در واقع تحسین حقیقت در هویت یک رهبر بود. او می‌دید که چگونه آن روحانی پرمهابت، با متانت و در عین حال قاطعیت، می‌توانند پیچیده‌ترین معادلات سیاسی را به زبان ساده و در عین حال همه سونگر برای مخاطبان تبیین کنند. این اصطکاک عاطفی و فکری، باعث شد تا آقای نویسنده علاوه بر «منتقد همیشگی»، به یک «حامی متعهد» نیز تبدیل شود. او دریافت که اگر قرار باشد تا روشنفکری در ایران ریشه بدواند، باید در مدار ایده‌ای قرار گیرد که همزمان با شناخت عمیق از دشمن به حقیقت جامعه نیز نقب زده است. 

پالایش اندیشه، گذار از مارکسیسم به توحید در سایه یک تغییر بنیادین

بسیاری از منتقدان، جلال را تنها در چارچوب «غرب‌زدگی» می‌شناسند؛ اما پیوند فکری او با پدیده سنت و نماد‌های آن، منجر به یک «پالایش بنیادین» در افکارش شد. جلال در سالیان اولیه، جذب عدالت اجتماعی در مارکسیسم شده بود، اما تضاد‌های درونی روح او را می‌خورد! زیرا می‌دید مارکسیسم نیز یک محصول غربی است، چه معلول تحولات مغرب زمین است. چندی پس از آن و درپی فرجام تلخ نهضت ملی، تلاقی او با اندیشه امام و یارانش، چون آیت‌الله خامنه‌ای، مانند یک «کلید» عمل کرد. کسانی که اعتقاد داشتند، عدالت اجتماعی نه یک فرمول اقتصادی که یک «تکلیف الهی» است. ملاقات فکری آنان در اینجا بود که هر دو به این نتیجه رسیدند: عدالتی که از توحید نشئت نگیرد، به تحجری مسلط، چون غرب‌زدگی و غر‌ب‌سالاری منتهی می‌شود. جلال به ایده رهبری گرایش یافته بود که باور داشت راه درست نه در تقلید از شرق و غرب که در سیاست بومی و توحیدی است. این تحول، جلال را از روشنفکری که در تضاد‌های ایدئولوژیک بی‌قرار بود، به انسانی تبدیل کرد که در سایه سنت، به آرامش و سکون ولو نسبی رهنمون شد. او دریافت که بصیرت سیاسی مبارزانی، چون آیت‌الله خامنه‌ای، در واقع جامع‌ترین پاسخ به پرسش‌های بی‌پاسخ روشنفکران عصر جدید است. 

تلاقی قلم و بصیرت، راهکار جذب روشنفکران

در تحلیل نسبت فکری جلال آل احمد و آیت الله خامنه‌ای، می‌بینیم تعامل آنها موجب تولید یک نیروی سازمان‌دهنده شد. چهره‌هایی، چون رهبر شهید، توانایی آل‌احمد در نویسندگی و تحلیل را در مسیر انقلاب به کار گرفتند. در اینجا همراهی آنان، یک راهبرد تاریخ ساز را رقم زد: جلال با زبانی که روشنفکران می‌فهمیدند، سنت را تبیین می‌کرد و خامنه‌ای ویارانش، این اندیشه را در قالب یک ساختار عملیاتی برای تحقق انقلاب به پیش می‌بردند. جلال در این مدار، تبدیل به مترجمِ حقیقت شده بود. او به روشنفکرانی که در تله لیبرالیسم یا مارکسیسم گرفتار بودند، می‌گفت: می‌شود با علم و تحلیل، در برابر استکبار ایستاد؛ بدون این‌که اسیر الگو‌های پوسیده غربی شد... این ملاقات باعث شد تا جلال، مفاهیمی، چون حاکمیت خدا را به گونه‌ای برای جامعه تبیین کند که برای یک روشنفکر مدرن نیز قابل فهم باشد. در واقع، تلاقی فکری جلال و خامنه‌ای، یک «پل ارتباطی» ساخت میان لایه‌های سرگردان روشنفکری و محوریت بصیر نهضت اسلامی. 

نبرد با بت‌های ذهنی هم داستانی در تعریف روشنفکری متعهد

بی تردید جلال آل‌احمد اعتقاد داشت که روشنفکری نباید به معنای انتزاع از توده‌ها یا جلوس در برج عاج باشد. نقطه اتصال فکری او با آیت‌الله خامنه‌ای، در این بود که هر دو روشنفکر متعهد را کسی می‌دیدند که در خدمت مستضعفان و هدفش رهایی انسان از بردگی ایسم‌ها باشد. جلال با تکیه بر تجربیات گذشته، به انهدام تابو‌های پوشالی فکری و مکتبی پرداخت. او به روشنفکران آموخت که اندیشیدن بدون ایمان، تنها به بلاتکلیفی منجر می‌شود. این هم داستانی در تعریف انسان نوین، باعث شد تا جلال هرگونه شک و تردید را کنار بگذارد و تمام هویت تحلیلی خود را در بازاحیای سنت مصروف دارد. او دریافت امام خمینی تنها یک مرجع شیعی نیست، بلکه یک معلم بصیر است که می‌تواند پیچیدگی‌های دنیای مدرن را با زبان ایمان و راهبردی متناسب با آن حل کند. این پیوند، پاسخ به تمام کسانی بود که ادعا می‌کردند، دین و تفکر مدرن در تضاد هستند. جلال در واپسین دهه از حیات و با اندیشه و قلم خویش، می‌کوشید تا نشان دهد «توحید»، می‌تواند متعالی‌ترین شکل از عقلانیت را سامان دهد. 

میراث عملی، وقتی تحلیل به سازماندهی می‌رسد

همگامی فکری «روشنفکر وطنی» و «روحانی تحول خواه»، تنها در سطح تعاملات اندیشگی باقی نماند، بلکه به یک تحول عملی مبدل شد در دوران حساس انقلاب اسلامی، اثرات عمیقی بر سازماندهی مردم نهاد. جلال‌آل احمد دریافت که کلمه زمانی در برابر طاغوت قدرت تخریبی دارد که در خدمت یک «اراده متمرکز» باشد. این تلاقی در میدان عمل، به این ترتیب تجلی یافت که جلال مفاهیم پیچیده سیاسی و اجتماعی را به‌گونه‌ای برای بدنه جامعه و روشنفکران ترجمه می‌کرد که آنها را مستقیماً به سوی سنت‌های زادبوم سوق دهد. او به جامعه آموخت حاکمیت نباید در دست الگو‌های غربی باشد، بلکه باید در اختیار جریانی قرار گیرد که همزمان با شناخت مطلوب از آورده‌های غرب، به حقیقت فرهنگ ایرانی اتصال دارد. این پیوند، باعث شد تا آن لایه از روشنفکران که تا دیروز در تله‌های ایدئولوژیک شرق و غرب گرفتار بودند، با دیدن تلاقی آگاهی جلال و مبارزه امام، به این نتیجه برسند که راه نجات، تنها در بازگشت به متن و بطن جامعه است. میراث این تلاقی، خلق تیپ جدیدی از متفکران مبارز بود؛ کسانی که هم اهل تحلیل بودند و هم اهل عمل و هر دو را در مسیر بازگشت به خویش متمرکز کرده بودند. 

تفاهم بر تشخیص درد و درمان

اگر بخواهیم نتیجه همفکری جلال با امام را در یک عبارت خلاصه کنیم، باید آن را «تلاقی تشخیص و درمان» بنامیم. جلال آل احمد با تیزبینی تمام، بیماری غرب‌زدگی را تشخیص داد و کالبد آن را شکافت، اما درمان این درد و با توجه به عقبه مذهبی جامعه، در دستان امام بود. در این تقاطع راهبردی، قلم جلال نقش تبری را ایفا می‌کرد که بت‌های ذهنی روشنفکران را می‌شکست و بصیرت امام، نقش معمار را داشت که بر ویرانه‌های آن بت‌ها، بنای خودآگاهی و عزت را برمی افراشت. این ترکیب، یک نیروی تخریبی عظیم در برابر استبداد و استعمار خلق کرد. دشمن در برابر این تلاقی، ناتوان بود؛ چه از یک سو با تحلیل‌های دقیق و امروزین جلال مواجه می‌شد که تمام نقاب‌های استعمار را می‌درید و از سوی دیگر با سازما‌ندهی و صلابت رهبری مواجه بود که اجازه نمی‌داد این تحلیل‌ها در سطح تئوری باقی بمانند و آنها را عملی می‌ساخت. هم پیمانی این دو، به جامعه آموخت که سیاست غیر غربی، یک توهم نیست که یک واقعیت عملی است. جلال با تکیه بر راهبرد‌های امام، نشان داد می‌توان هم یک «منتقد تیزبین» بود و هم یک «سرباز فرمانبردار» در مسیر حقیقت. این پیوند، بسا انگاره‌های منورالفکران در ترسیم ظاهری سیاه و مطلق از دین و روحانیت را فروریخت و آنان را به اطلاق داوری‌های خویش واقف ساخت. 

درهم تنیده شدن «خرد انتقادی» و «عقلانیت راهبردی»

در داوری نهایی، نسبت فکری جلال آل‌احمد و آیت‌الله سید علی خامنه‌ای را می‌توان درهم تنیده شدن «خرد انتقادی» و «عقلانیت راهبردی» دانست. جلال با تمام توانش در حال سؤال و نقد بود و در نهایت، پاسخ تمام سؤالاتش را در نگاهی متعالی و به روز به سنت و زادبوم یافت. او دریافت که عقلانیت، الزاماً مندرجات کتب فلسفی غرب نگاشته نیست که بینش واقعی همان است که می‌تواند حقیقت را در تلاطم حوادث تشخیص و جامعه را به سوی رهایی سوق دهد. این ملاقات، در واقع چشم در چشم شدن صداقت و بصیرت بود. جلال با صداقت تمام، تمام تردیدهایش را در سنجه سنت ملی و دینی نهاد و در عوض، آرامشی یافت که هرگز در هیچ ایدئولوژی وارداتی‌ای مانند مارکسیسم و لیبرالیسم نیافته بود. این پیوند به ما می‌آموزد: هر روشنفکری که به دنبال حقیقت است، در نهایت به این نتیجه می‌رسد که «عقل» بدون «ایمان» و «تحلیل» بدون «رهبری»، تنها به حیرت و سرگشتگی منتهی می‌شود. 

از اضطراب روشنفکری تا آرامش معنوی

برای درک عمیق‌تر این پیوند، باید به لایه‌های روانشناختی شخصیت جلال آل‌احمد نگریست. جلال، در تمام دوران زندگی‌اش، دچار یک «اضطراب وجودی» بود؛ اضطراب مردی که می‌دید ریشه‌های ملی‌اش در حال خشک شدن است و مدل‌های جایگزین (مانند مارکسیسم و لیبرالیسم)، خود زنجیر‌های جدیدی از استعمار ذهنی هستند. این اضطراب، جلال را به یک «جست‌وجوگر خستگی‌ناپذیر» تبدیل کرده بود. تلاقی فکری او با امام خمینی، در واقع تلاقی اضطراب روشنفکری با آرامش ناشی از بصیرت بود. وقتی آل‌احمد در برابر شخصیت رهبر نهضت اسلامی قرار گرفت، متوجه شد این آرامش و وقار، محصول یک «تکیه‌گاه مطلق» است. او دریافت تمام آن سال‌ها که به دنبال «حقیقت» می‌گشت، در واقع به دنبال آرامش واقعی بود که تنها در جامعه خویش یافت می‌نمود. از منظر جامعه‌شناختی، این تلاقی، به هم رسیدن دو الگوی متفاوت از نخبگی بود. جلال نخبگان جست‌وجوگری را نمایندگی می‌کرد که در تضاد‌های ایدئولوژیک غرق شده بودند، در حالی که امام خمینی و تربیت یافتگانش از جمله آیت‌الله خامنه‌ای، نماینده نخبگان متمرکز و هدفمند بودند. تلاقی این دو، باعث شد تا جلال به این نتیجه برسد که نخبگی بدون اتصال به فرهنگ بومی، تنها به تولید تئوری‌های بی‌ثمر منجر می‌شود. در این تحلیل عمیق، می‌بینیم جلال در بصیرت امام و رهروانش، یک مدل جامع از زیست را یافت. او دید چگونه می‌توان هم سخت‌ترین نقد‌های اجتماعی را از دشمن داشت و در عین حال در برابر حقیقت، متواضعانه‌ترین تسلیم را ابراز کرد. این تلاقی، در واقع درمان شکاکیت مزمن و فاقد نتیجه روشنفکری بود. جلال دریافت که ایمان، نه گریز از عقل که بالاترین سطح عقلانیت است. این پیوند به جامعه روشنفکری ایران پیام داد که صداقت در پذیرش حقیقت، اولین قدم برای رسیدن به عظمت است. جلال با حمایت از سنت ایرانی و اسلامی، در واقع به جریان منورالفکر آموخت که برای رهایی از استعمار ذهنی، باید ابتدا مَنِ کاذب (من متکبر روشنفکری) را کنار گذاشت و در برابر بصیرتی که از هویت و سنت می‌آید، سر فرود آورد. این تلاقی، هم یابی صداقت و بصیرت بود که در نهایت، تبدیل به یک راهکار رهایی برای تمام کسانی شد که در تله شرق و غرب گرفتار شده بودند. 

کلام آخر

در پایان، باید اذعان کرد پیوند نظری جلال آل‌احمد با امام خمینی، تقدیر الهی برای بیداری ملتی بود که سال‌ها در غبار غرب‌زدگی گم شده و منتظر فرصتی برای کنار زدن تیرگی‌های ناشی از آن بودند. این تلاقی، همپایی دو روح مشتاق در مسیر حقیقت بود؛ یکی که با قلمش در برابر تابو‌های فرنگی می‌جنگید و دیگری که با بصیرتش، مسیر رهایی را ترسیم می‌کرد. این پیوند، نمادی است از این مهم بود که روشنفکری چگونه می‌تواند در کالبد سنت بومی متجلی شود. جلال آل‌احمد، در کنار رهبری شجاع و سازش ناپذیر، به این نتیجه رسید که عزت، نه در تقلید از برساخته‌های غرب، که در تکیه بر ایمان بدنه اجتماعی و پیروی از راهبری است که هدف تاریخی‌اش، رهایی مستضعفان و ستمدیدگان است. تاریخ، این تعامل را به‌عنوان یکی از درخشان‌ترین نقاط عطف در مسیر بازگشت به هویت ایرانی- اسلامی به یاد خواهد آورد؛ جایی که نقد با عمل و قلم با بصیرت یکی شد تا طریق رسیدن به خوداتکایی، راه برای میلیون‌ها انسان هموار شود. این پیوند، نوری بود در تاریک‌ترین و ظلمانی‌ترین دوره از تاریخ معاصر و تا ابد به‌عنوان الگوی روشنفکری متعهد، در چشم همگان جلوه‌گری خواهد کرد. جلال آل‌احمد با قرار گرفتن در مدار هویت ملی و تاریخی ایرانیان، ثابت کرد که بالاترین نقطه از روشنفکری، رسیدن به مقام تسلیم در برابر حقیقت است؛ حقیقتی که بسا صاحبان نام و پراکنده سازان افاضات، از رویت و درک آن محروم ماندند و در سطح ترجمه و کلیشه و تکرار ماندند.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار