کد خبر: 1382604
تاریخ انتشار: ۱۳ مهر ۱۴۰۵ - ۰۶:۰۰
گزارش «جوان» از ظهور و غیبت عشق و دگردوستی در ارتباط‌های اجتماعی ما
1 ما ناگزیر از ارتباط‌های اجتماعی هستیم. حتی اگر خودمان را در خانه حبس کنیم باز سر و کارمان به آدم‌ها خواهد افتاد. چون یا لوله‌ای خواهد ترکید یا گرسنه‌مان خواهد شد، با این حال اگر آدم‌ها در تعاملات اجتماعی نتوانند به همدیگر فضا بدهند کوچک‌ترین تکانه‌ها و تنش‌ها می‌تواند به سرعت تبدیل به چالش و بحران شود. چرا ما مسافران وقتی در برابر شیطنت‌های آن کودک قرار گرفتیم اولین و آخرین گزینه‌مان این بود: چرا کسی این کودک را ساکت نمی‌کند؟
حسن فرامرزی

جوان آنلاین: اولین روز‌های پاییز آفتاب کمی عقب‌نشینی کرده و از هرم هوا کاسته شده است. عصر در ایستگاه صادقیه سوار قطار گلشهر شده‌ایم. چند دقیقه مانده به ۶ بعدازظهر اغلب مسافران در صندلی‌هایشان فرو رفته‌اند. مشتری قطار‌های این ساعت، کارگران و کارمندان نقاط حاشیه‌ای پایتختند، مسافرانی که هر روز طعم این جابه‌جایی‌های گریزناپذیر را می‌چشند. ۵-۴ صبح از خواب بیدار می‌شوند تا هفت و هشت خودشان را به تهران برسانند. بعضی‌ها از هشتگرد و دورتر می‌آیند. آدم‌هایی که یک شیفت کاری شش ساعته را بدون اینکه جایی ثبت شده باشد یا به خاطر آن جایی حقوق بگیرند هر روز در صندلی‌های اتوبوس، مترو و تاکسی می‌گذرانند. بدن‌ها در این ساعت از روز آشکارا خسته‌اند، به ویژه سالمندان و بازنشستگانی که برای امرار معاش مجبورند همچنان کار کنند. آنها بعد ۱۴ ساعت بیداری به خوابی هرچند مختصر نیاز دارند. بنابراین آدم‌های زیادی از قبل چاله خواب مطبوع ۳۰، ۴۰ دقیقه‌ای تا مقصد را روی صندلی‌های مترو صادقیه تا گلشهر کرج را از قبل کنده‌اند.

دو ردیف جلوتر از من زن و مرد جوانی نشسته‌اند با کودکی پرجنب‌وجوش، حنجره‌اش را مثل یک ویولن‌زن ناشی دستش گرفته و می‌خواهد آوازی خوشایند از تار‌های آن بیرون بکشد و این دقیقاً در نقطه مقابل خواست مسافران خسته است. کودک بیش‌فعال اجازه نمی‌دهد مسافران خسته بخوابند. آرام‌آرام اعتراض‌ها بالا می‌گیرد. قرار است چند دقیقه بعد ماکت کوچکی از یک جنگ جهانی در همین قطار ساخته شود. کودک از در و دیوار قطار بالا می‌رود. مرتب بین ردیف صندلی‌ها وول می‌خورد و کلماتی مبهم به مسافران می‌گوید و برایشان شکلک درمی‌آورد. اول پدرش و بعد مادرش چند بار او را از کف قطار جمع می‌کنند و کشان‌کشان به ردیفی که خودشان روی صندلی‌های آن نشسته‌اند می‌آورند، اما کودک که ۱۰، ۱۲ ساله به نظر می‌رسد مثل فنری که در هیچ قوطی‌ای حبس نمی‌شود به سرعت خودش را آزاد می‌کند. 

صدای اعتراض مسافر‌ها بلندتر می‌شود. چند نفر صدایشان را بالا می‌برند و از پدر کودک می‌خواهند کودک خود را از کف قطار جمع کند. پدرش بدون اینکه معذرت‌خواهی کند بلند می‌شود، صدایش را تا حد امکان کلفت می‌کند و طلبکارانه می‌گوید: چه کار کنم؟ سرش را ببرم؟ یکی برایم چاقو بیاورد تا سرش را ببرم. اگر خودمان را جای پدر کودک قرار دهیم، می‌بینیم که شاید به یک معنا درست می‌گوید، اما لحن او چه؟ لحنش طوری است که فضای همدلانه را از جانب مسافر‌های خسته از بین می‌برد. هنوز جمله پدر از دهانش بیرون نیامده که کودک در جریان یکی از وول خوردن‌ها با پیرمردی که لیوان چای به دست گرفته - هنوز قطار حرکت نکرده - بدجور تصادف شاخ‌به‌شاخ می‌کند. لیوان چای سر و روی و شلوار پیرمرد را با لکه‌های قهوه‌ای نقاشی می‌کند. چای انگار چندان داغ نبوده، اما لباس‌های پیرمرد خیس می‌شود. داد و بیداد پیرمرد می‌رود هوا، او پیش از تصادف از معترضان به رفتار‌های کودک بوده و حالا چنین اتفاقی برایش رقم خورده است. کودک جا خورده و چند لحظه مات و مبهوت مثل یک تاکسی درمی مقابل پیرمرد به صحنه‌ای که خلق کرده نگاه می‌کند. 

پیرمرد دستش را در حالت کشیده قرار می‌دهد، اما کندتر از آن است که بتواند همپای سیستم عصبی و واکنشی کودک حرکت کند. کودک پا به فرار می‌گذارد با این حال یکی از مسافران کودک را می‌گیرد و نگه می‌دارد، احتمالاً به خاطر اینکه پیرمرد به او نزدیک شود و انتقام بگیرد. پدر کودک به سرعت از چند ردیف آن طرف‌تر از جایش بلند می‌شود و عین قرقی خودش را می‌رساند وسط معرکه، می‌خواهد به مسافری که کودک را مهار کرده حمله کند، اما مسافران جلوی او را می‌گیرند. هیاهویی عجیب بلند می‌شود. 

چگونه عشق و دگردوستی در ارتباط‌های اجتماعی ما ظاهر می‌شود؟

ما ناگزیر از ارتباط‌های اجتماعی هستیم. حتی اگر خودمان را در خانه حبس کنیم باز سر و کارمان به آدم‌ها خواهد افتاد. چون یا لوله‌ای خواهد ترکید یا گرسنه‌مان خواهد شد، با این حال اگر آدم‌ها در تعاملات اجتماعی نتوانند به همدیگر فضا بدهند کوچک‌ترین تکانه‌ها و تنش‌ها می‌تواند به سرعت تبدیل به چالش و بحران شود. چرا ما مسافران وقتی در برابر شیطنت‌های آن کودک قرار گرفتیم اولین و آخرین گزینه‌مان این بود: چرا کسی این کودک را ساکت نمی‌کند؟

چندی پیش بخشی از سخنرانی دکتر محمدرضا ایمانی، روان‌شناس سازمانی را گوش می‌دادم که از مفهومی به نام «عشق در ارتباطات اجتماعی» سخن می‌گفت، تعریفی که او از عشق ارائه می‌کرد جالب‌توجه بود: «ما چگونه در ارتباطات اجتماعی می‌توانیم عشق را شناسایی کنیم. عشق در ارتباطات اجتماعی زمانی به وجود می‌آید که من به فرد روبه‌روی خودم آنقدر فضا بدهم که آن شخص، خودش باشد، بتواند خودش را ابراز کند، آن وقت من دارم عشق‌بازی می‌کنم، آن موقع من می‌تواند بگویم عشق‌ورزی می‌کنم. عشق‌ورزی که ما داریم از آن نام می‌بریم چیزی به جز وابستگی و انحصارطلبی نیست، چیزی به جز تسلط بدن بر تفکر انسان نیست. 

عشق واقعی زمانی است که من فضایی ایجاد کنم که طرف مقابل بتواند خودش را آنطور که است ابراز کند. آیا ما این فضای عاشقانه را برای بچه‌های خودمان ایجاد کرده‌ایم؟ آیا ما این فضای عاشقانه را برای پرسنل خود ایجاد کرده‌ایم؟ آیا ما این فضای عاشقانه را برای یار و همسر خود ایجاد کرده‌ایم؟ ما صبح تا شب فقط درباره عشق صحبت می‌کنیم. عشق، فرآیند فضا دادن به دیگری است. برای چه من باید به دیگری فضا بدهم؟

برای اینکه دیگری بتواند خودش را آنطور که است ابراز کند، اما وقتی من به دیگری فضا نمی‌دهم و همزمان ادعا می‌کنم نسبت به او عشق می‌ورزم در واقع من دیگری را دعوت می‌کنم به یک زمین بازی که در این بازی من می‌گویم تو اسیر باش، اما این عشق نیست.»

ما متعلق به فرهنگی هستیم که همه را به عشق دعوت می‌کند، زیرا همگان و تمام هستی مظهر عشق الهی هستند: به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست/ عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست. اگر عشق فرایند فضا دادن به دیگری باشد خشونت اجتماعی زمانی اوج می‌گیرد که ما فضایی برای دیدن یا شنیدن همدیگر کنار نمی‌گذاریم - همدیگر در خانواده، همدیگر در یک سازمان یا اداره، همدیگر در دایره‌های بزرگ‌تر اجتماعی - احتمالاً صفحه حوادث روزنامه‌ها را تورق کرده‌اید. فرض کنید این خبر را در صفحه حوادث می‌خوانید: زنی به دادگاه مراجعه می‌کند و می‌گوید: آقای قاضی شوهرم نفقه نمی‌دهد، خبر را با جزئیات آن مرور می‌کنید و وقتی عمیق‌تر می‌شوید و اظهارات زن و قرائن دیگر را در کنار هم قرار می‌دهید می‌بینید آنچه اتفاق افتاده این است: فضایی برای دیده یا شنیده شدن در اختیار آن زن قرار نگرفته است، یعنی آن زن حس می‌کند وجود ندارد. 

دو تجربه از یک پزشک در فضا دادن و ندادن به دیگری

دکتر علیرضا جباری، متخصص بیماری‌های داخلی دیدگاه جالبی در این‌باره دارد که نشان می‌دهد فضا ندادن ما به همدیگر در تعاملات خانوادگی و اجتماعی تا چه اندازه می‌تواند ویرانگر باشد. او تجربه حرفه‌ای‌اش را در صفحه شخصی خود در شبکه‌های اجتماعی آورده است. در تجربه اول پزشک در محوریت تعامل اجتماعی قرار می‌گیرد که فراتر از برخورد‌های سرد و معاینه‌های سطحی عمل کرده و گوش و چشم و فضای همدلانه‌ای را در اختیار بیمار خود قرار می‌دهد تا در نهایت به تشخیص درست برسد. در تجربه اول به عینه می‌بینیم که پزشک چطور دلسوزانه می‌تواند وارد پس‌زمینه‌های زندگی یک بیمار شود و عامل بیماری را به درستی تشخیص دهد کاری که همکاران دیگر او که چنین مواجه‌های نداشته‌اند از تشخیص آن عاجز بوده‌اند. تجربه دوم نشان می‌دهد چگونه یک زن از اینکه در خانه‌اش شنیده و دیده نشده و فضایی در اختیار او قرار نگرفته چگونه دست به کاری عجیب زده است که احتمالاً در مخیله بسیاری از ما نمی‌گنجد. 

تجربه اول: یک روز گرم تابستان بود که یک پدر، فرزند نوجوانش را به مطب من آورد. این نوجوان شکایت داشت از اینکه دست و پایش دایم گزگز می‌کند، خستگی مداوم دارد. سردرد و بدن‌درد دارد. تهوع دایمی، این نوجوان را کلافه کرده بود. مراجعات متعدی هم به متخصصان مختلف داخلی، اعصاب و روان، روانپزشک، حتی ارتوپدی و عفونی داشت. 

پاکت دارویی هم همراهش بود که می‌گفت شش ماه است این دارو‌ها را مصرف کرده‌ام، اما هیچ بهبودی در علایم بیماری نداشته‌ام، حتی روز به روز دارم بدتر می‌شوم. من معاینات را انجام دادم و آزمایش‌هایی را هم که همراهش بود دیدم. با این همه آنچه در این باره مهم است و به تشخیص بیماری کمک می‌کند شرح کامل بیمار است.

به آن نوجوان گفتم عزیزم! شما اصلاً از اول، داستان زندگی‌ات را برای من تعریف کن که ببینم چه شده است. در ضمن توضیحاتی که آن نوجوان می‌داد جمله‌ای توجهم را جلب کرد. در توضیحاتی که می‌داد متوجه شدم مدتی است به کمک پدرش در مغازه باتری‌سازی و باتری‌فروشی می‌رود. همین جمله سرنخ را به ما داد. آزمایش اندازه‌گیری سطح سرب در خون را درخواست دادیم و بعد از مدتی جواب آزمایش آمد و تشخیص قطعی مسمومیت با سرب تأیید شد. در نهایت با رعایت یک سری نکات، قطع تمام دارو‌ها و تجویز یک کپسول که سرب را از طریق ادرار دفع می‌کرد تمام علایم رفع شد و بیمار به طور کامل بهبود پیدا کرد. 

تجربه دوم: عجیب‌ترین مریضی که دوران کاری خودم داشتم خانمی بود که وقتی به بیمارستان آوردند شرایط نرمالی داشت، اما به محرک‌ها جواب نمی‌داد. زمانی که کشیک اورژانس بودم او را آوردند. علایم حیاتی‌اش را چک کردم. همه چیز نرمال بود. فشار خون، نبض و تنفس طبیعی بود، اما بیمار هیچ حرکتی نمی‌کرد، چشمانش را باز نمی‌کرد و به هیچ محرکی جواب نمی‌داد. بیمار را تحت نظر گرفتیم. مانیتورینگ و آزمایش برایش نوشتم. یک ساعتی گذشت و جواب آزمایش‌ها آمد. همه چیز نرمال بود، منتها بیمار تغییر وضعیت نمی‌داد، چشمانش را باز نمی‌کرد و هیچ حرکتی هم نداشت. من حدسی در این باره زدم. به پرسنل گفتم آمپولی آماده کردند. با صدای بلند طوری که این خانم بشنود گفتم این آمپول خیلی قوی است و حال بیمار خوب می‌شود منتها باید سریع بعد آمپول بلند شود و آب بخورد وگرنه دارو در کلیه‌ها رسوب می‌کند و ممکن است هیچ وقت نتواند حرکت کند. حالا این آمپول چه بود؟ آب مقطر خالی بود. پرستار ما تزریق را انجام داد و مریض سریع بلند شد نشست و آب خورد. وقتی این وضعیت را دیدم مشخص شد که از اول هم چیزی نبود. وقتی بیمار آمد اتاق من به او گفتم خانم! شما چرا اینطوری کردید؟ بیمارستان جای این کارهاست؟ جوابی که آن زن داد واقعاً مبهوت‌کننده و عجیب بود. گفت بی‌توجهی! اطرافیانم به من اهمیتی نمی‌دهند. من هر کاری هم بکنم حتی یک تشکر خشک و خالی هم از من نمی‌کنند. من اصلاً در خانه، بین اعضای خانواده‌ام اهمیتی ندارم. اصلاً وجود ندارم. انگار که من یک روح باشم. 

این دو برش از زندگی یک پزشک متخصص نشان می‌دهد که فضا دادن به دیگری در تعاملات‌مان چقدر می‌تواند التهابات اجتماعی را کاهش دهد و برعکس وقتی در روابط‌مان با دیگران فضایی به آنها نمی‌دهیم و همه چیز در حد وظایفی خشک و بی‌روح فرو کاسته می‌شود چگونه التهابات جامعه و روابط ما با دیگران را به سمت تشنج، بیماری، افسردگی، درگیری و خشونت می‌کشاند، مثل زنی که حس نمی‌کند در آن خانه وجود دارد، انگار که مرده است، چون فضایی به او داده نشده و همه چیز در حد وظایفی بی‌روح فرو کاسته شده است. زنی که با خود فکر می‌کند: هیچ کدام از کار‌های من دیده نمی‌شود، چون من وجود ندارم، من پیش‌پاافتاده، معمولی و روزمره‌ام. 

اتاق معاینه از فضای فیزیکی تا فضای شنیدن

عادت و عشق سایه همدیگر را با تیر می‌زنند. جایی که عادت وجود دارد عشق دامن خود را برمی‌چیند. آنچه روابط اجتماعی ما با دیگران را چه در اجتماع کوچک خانه و چه در اجتماعات وسیع‌تر به سمت خشونت، ویرانی و دلمردگی پیش می‌برد عادت‌زدگی است. مثلاً در برش اول از تجربه‌ای که این پزشک متخصص روایت می‌کند با نوجوانی بیمار و بدحال روبه‌رو هستیم که شش ماه است دارو می‌خورد، خدا می‌داند خانواده چقدر هزینه کرده است، چقدر زمان صرف مراجعه به متخصصان مختلف شده، چقدر بیمار عوارض دارو‌هایی که در واقع تناسبی با بیماری او ندارد متحمل شده، با این حال این همه مراجعه و مصرف دارو‌های مختلف هیچ تأثیری نداشته‌اند. چرا؟ به خاطر اینکه متخصصان قبلی فضایی برای شرح حال و گوش دادن به آن نوجوان و دیدن واقعی و نه روزمره، عادت‌زده و مکانیکی او باز نکرده‌اند. در واقع متخصصان قبلی طبق ذهنیت خود، محفوظات و دانستگی‌شان پیش رفته‌اند. بنابراین آن نوجوان و پس‌زمینه‌های زندگی‌اش دیده نشده، اما آن متخصصی که سرانجام تشخیص داده که علت بیماری نوجوان مسمومیت با سرب بوده و آزمایشات هم همین موضوع را تأیید کرده اجازه داده که آن نوجوان زندگی خود را روایت کند، گاهی دیده‌اید که برخورد گرم و محترمانه پزشک پیش از مصرف دارو حال آدم را خوب می‌کند؟ آنجا هم آن متخصص اجازه داده فضایی از دیدن و شنیدن دیگری در آن اتاق معاینه فعال شود، به این ترتیب اتاق معاینه معنای واقعی و نه تعارفی خود را باز یافته است. 

دست عاشق، دستچین نمی‌کند

فرشاد عبدی، روانشناس و پژوهشگر خودآگاهی در گفت‌و‌گو با «جوان» درباره عشق در تعاملات اجتماعی و رابطه آن با فضا دادن به دیگری می‌گوید: عشق یعنی من باید این آزادی را به تو بدهم همانگونه باشی که به خاطرش عاشقت شده‌ام. بنابراین، اگر بخواهم مالک تو شوم یعنی آن فضای آزادی عمل از تو گرفته شود و تلاش کنم تو را تغییر دهم، دیگر آن کسی نخواهی بود که عاشقش شده‌ام و در نتیجه، عشق نیز از میان خواهد رفت. بنابراین عشق در فضا دادن به دیگری معنا پیدا می‌کند. در رابطه‌ای که در آن طرف مقابل آزاد نباشد خود را بیان کند، عشق مجال شکل‌گیری و بروز پیدا نمی‌کند، با این‌حال، به نظر من، اگر عشق را به یک فرد، یک چیز، یک گروه یا یک حالت روحی خاص محدود کنیم، دیگر با عشق واقعی مواجه نیستیم. عشق واقعی محدود نیست؛ به هیچ فرد یا گروه خاصی تعلق ندارد. فرد عاشق نمی‌تواند عشق خود را از کسی دریغ کند؛ او به همه عشق می‌ورزد و نمی‌تواند از بخشیدن عشق خودداری کند. 

اگر عشق به یک فرد یا گروه خاص محدود شود، همزمان نفرت نیز نسبت به هرآنچه آن فرد یا گروه با آن مخالف است شکل می‌گیرد، اما وقتی عاشق باشی، عاشق درختی می‌شوی که در باغچه‌ات روییده است، عاشق آسمان می‌شوی، عاشق خودت می‌شوی و می‌توانی هر چیز و هر کسی را دوست بداری، اما از آن سو هر اندازه نفرت در وجودت بیشتر باشد، به همان اندازه از عشق فاصله گرفته‌ای. 

این پژوهشگر مهم‌ترین مشخصه عشق و دگردوستی در تعامل با دیگران را پذیرش آنها می‌داند: وقتی عاشق زندگی باشم، زندگی را همانگونه که است دوست دارم. بنابراین تلاش نمی‌کنم آدم‌ها یا شرایط را تغییر دهم تا پس از تغییر بتوانم دوستشان داشته باشم؛ من از ابتدا عاشق آنها هستم. پس چرا باید بخواهم تغییرشان دهم؟ برعکس، تلاش می‌کنم به آنها فرصت بیشتری برای بروز و بودن بدهم و تا حد امکان اجازه ندهم نظر و خواسته‌های من در شیوه زندگی و انتخاب‌های آنها تأثیر بگذارد. 

وقتی عاشق کار و محیط کارم باشم، چرا باید بخواهم آنها را تغییر دهم؟ به آنها فضای بودن می‌دهم تا بتوانم عشق بیشتری را تجربه کنم. 

این روانشناس در ادامه با اشاره به اینکه عشق در ارتباط‌های ما با دیگران به ظهور نمی‌رسد مگر اینکه کسی یاد گرفته باشد مثل باغی که نیاز به هرس دارد نسبت به روییدن احساسات منفی در ذهن و روان خود حساس باشد می‌گوید: نخست باید بیاموزیم که از نفرت نداشتن آغاز کنیم؛ باید نپذیرفتن‌ها و دوست‌نداشتن‌های خود را ببینیم و بپذیریم و دریابیم که بسیاری از این نفرت‌ها و مخالفت‌ها از چیزی در درون خود ما سرچشمه می‌گیرند. سپس می‌توانیم رشد کنیم و اجازه دهیم عشق در وجودمان جلوه‌گر شود. بنابراین تا زمانی که فرافکنی می‌کنیم عشق را در خود و در تعاملات‌مان نخواهیم دید، از این زاویه نفرت یعنی «من این را نمی‌خواهم؛ این نباید باشد» و این نگاه، در تضاد کامل با عشق قرار دارد. 

به عنوان مثال وقتی در حالت ایگو یا خود سایه قرار می‌گیریم منتظر دریافت هستیم، توقع داریم که چه کسی چه چیزی به من خواهد داد، اما وقتی در حالت خودآگاهی و عشق قرار می‌گیریم بیش از آنکه به فکر دریافت باشیم در اندیشه دهش و بخشش خواهیم بود مثل گلی که تنها جلوه زیبای خود را به تو هدیه می‌دهد؛ گویی نمی‌تواند زیبا نباشد. 

فضا دادن به دیگری در فراسوی ذهن ماشینی

فرشید عبدی، روانشناس در پایان می‌گوید: اگر ما به ادبیات گذشته خود برگردیم آنجا مثل رودی که زخم‌ها را خوب می‌کند زخم‌های عمیق روان‌مان التیام خواهد یافت. سعدی تعارف نمی‌کند وقتی می‌گوید: «به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست / عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست» چشمی که سعدی با آن به جهان می‌نگرد چشم بلندنظری است. بنابراین اگر بخواهیم عمیق‌تر و از منظری عرفانی به عشق نگاه کنیم، هر سو که سر برگردانیم، چیزی جز جلوه‌های عشق نمی‌بینیم. گویی بنیان این جهان جز عشق و شعف نیست. 

اگر فراتر از ذهن انسانی و حتی ذهن ماشینی نگاه کنیم، همه‌جا را جلوه‌گاه عشق خواهیم یافت، اما این عشق زمانی برای ما قابل تجربه می‌شود که سکوت کنیم، آرام و قرار بگیریم، زمانی که دست از مداخله و کنترل برداریم و اجازه دهیم زندگی، خود در جریان باشد. از این نظر تجربه عشق عارفانه چیزی جز فضا دادن به تمامیت زندگی نیست؛ فضا دادن به انتخاب‌هایی که برای ما رقم می‌خورند، به آدم‌هایی که در مسیرمان قرار می‌گیرند و به هر اتفاقی که رخ می‌دهد؛ چه خوب و چه بد. اگر به هر آنچه در زندگی روی می‌دهد، بدون قضاوت فضا بدهیم و اجازه دهیم هر چیز آنگونه که است، خود را آشکار کند، آنگاه شاید دریابیم که در پس همه این تجربه‌ها شعوری عظیم و هدایتگر وجود دارد.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار