در شرایط بالاگرفتن تب انقلاب اسلامی در کشور، آیتالله صدوقی از آیتالله خامنهای میخواهد که طی یک مکتوب، وقایع جاری کشور را مورد تحلیل قرار دهد. تبعیدی مجاهد جیرفت، دو نامه مبسوط برای وی مینویسد که دومین، در کشور تکثیر و توزیع میشود. رهبر شهید در همان دوره با نگارش نامهای به آیتالله شریعتمداری، وی را به از به کاربردن صفت «تندرو» برای انقلابیون برحذر میدارد، چه این امر میتوانست برای سرکوب آنان، به رژیم شاه بهانه و انگیزه مضاعف دهد جوان آنلاین: شهید آیتالله العظمی سیدعلی خامنهای پس از ورود به تبعیدگاه جیرفت تا اول مهر ۱۳۵۷ در این شهر به سر برد. در این دوره امواج انقلاب اسلامی بالا گرفت و احکام تبعید مبارزان متزلزل شد؛ این وصف در باره سایر مقررات و تصمیمات رژیم شاه نیز صادق مینمود. با این همه وی پس از اعلام آزادی خویش، با بیتفاوتی با آن مواجه شد و با احتیاط این شهر را ترک گفت. مقالی که در پی میآید، به بازخوانی تحلیلی روایت آن بزرگ در باره وقایع تبعیدگاه جیرفت، چند و، چون آزادی و نیز بازگشت به شهر مشهد میپردازد. امید آنکه پژوهندگان حیات سیاسی امام شهید را مفید و مقبول آید.
جلوداری آیتالله ربانی شیرازی در میان تبعیدیان جیرفت
همانگونه که در بخش پیشین بازخوانی خاطرات شهید آیتالله العظمی خامنهای و از قول ایشان اشارت رفت، ساواک در سال ۱۳۵۷ قصد داشت که تبعیدیان به شهرهای گوناگون را در چند نقطه محدود از ایران جای دهد. شهر جیرفت یکی از این مناطق بود که بخش قابل توجهی از این چهرهها در آن به سرمی بردند. در میان این عده که از روحانی و غیرروحانی تشکیل میشد، اما زندهیاد آیتالله حاج شیخ عبدالرحیم ربانی شیرازی شیخوخیت داشت. هم از این روی راوی شهید و دیگران، او را به مثابه پیر و پیشرو خویش قلمداد میکردند:
«به یاد دارم که یک کاسب قمی، چند روز بعد از من به جیرفت تبعید و او هم به منزل آقای ربانی وارد شد. این خانه، مقصد همه تبعیدیها بود. ما ابتدا در آنجا جمع شدیم و سپس چند خانه اجاره کردیم و از آنجا پراکنده شدیم. من هنوز لحظه ورود این کاسب را - که از تبعیدگاه قبلیاش در اطراف خراسان به جیرفت آورده شد- در خاطر دارم. در خانه آقای ربانی خوابیده بودم که از دم در صداهایی شنیدم. برخاستم و در را باز کردم. دیدم این تبعیدی با دو مأمور پلیس و با اتومبیلی پر از اثاث و وسایل از راه رسیده و او همه اثاثیهاش را به همراه خود به تبعیدگاه جدیدش آورده است. از همان لحظه اول، فعالیت و همت و شجاعت و زرنگی این مرد توجهم را جلب کرد (زرنگی هم، کلا از ویژگیهای مردم قم است!) او از دو پلیس خواست تا در فاصله نزدیک به هم بایستند. سپس اثاثیه را یکی یکی به دست اولی میداد و او هم به دومی تا جلوی در منزل بگذارند! این کار را هم، با سرعت انجام میداد. هربار هم که یکی از وسایل را به مأمور پلیس میداد، به او میگفت بگو «مرگ بر شاه» آن دو پلیس هم توجهی به حرفش نداشتند و حتی میخندیدند و این نشان میداد که او توانسته بود آنها را به شدت جذب خود کند. بعدها فهمیدم که او از دو مأمور همراه خود خواسته بود تا در مسیر خراسان به جیرفت از قم عبور کنند و با آنها توافق کرده بود که چند روزی را نزد خانوادهاش بگذراند و سپس به آنها بپیوندد تا با هم به جیرفت بیایند و البته همین گونه هم شده بود! در اینجا باید یادآور شوم که مردم قم، با زنده دلی، با هوشی و زرنگی خود، خدمات بسیاری به انقلاب کردهاند. حتی روحانیونی که مدت مدیدی از عمر خود را در این شهر مقیم بودهاند، به درجات این ویژگی قمیها را کسب کردهاند. وقتی تعدادمان تکمیل شد، جلساتی در مسجد جامع تشکیل دادیم. پیر تبعیدیان در میان ما آقای ربانی شیرازی بود. او را جلو میانداختیم و به دنبالش حرکت میکردیم. گروه ما عبارت بود از هفت روحانی و دو کاسب. به مسجد رفتن ما به این شکل جمعی، احساسات اهالی را بر میانگیخت. هر شب یکی از ما منبر میرفت و سخنرانی میکرد و پس از آن، شعارها بلند میشد. نخستین فریاد شعاری که در مسجد برخاست از طرف زنان بود که از پشت پرده شعار دادند....»
معلوم بود که حادثهای بزرگ در حال شکلگیری است
در دوره تبعید شهید خامنهای، سلسله اربعینهایی که به پیروزی انقلاب اسلامی ختم شد، در حال انجام بود. وقایع نشان میداد که اوضاع سیاسی کشور از کنترل رژیم شاه خارج شده است. این اخبار از در دسترس قرار گرفتن واقعهای خبر میداد که قهرمان داستان ما ۱۵ سال بیوقفه و خستگی ناپذیر برای آن کوشیده و هزینههایش را با زندان و تبعید و انواع محرومیتها پرداخته بود. کشور در آستانه یک حادثه و دگرگونی بزرگ قرار داشت:
«سرآغاز اخبار انقلاب، آن زمان که در ایرانشهر بودیم، به ما رسید. حادثه قم در ۱۹ دی ۱۳۵۶ رخ داد؛ سپس حوادث به دنبال یکدیگر پیش آمد. به مناسبت چهلم شهدای قم، حادثه تبریز پیش آمد و به مناسبت چهلم شهدای تبریز، حادثه یزد و حوادث بزرگ دیگر در سایر شهرها واقع شد. وقتی اخبار قم به ما رسید، در قبال آن موضع شگفت زدگی توأم با ناباوری داشتیم؛ چون جو سیاسی اختناق آمیز بود و در آن، نشانهای از یک تحرک اجتماعی مردمی دیده نمیشد. وانگهی، انتظار نمیرفت که وضع به گونهای بالا بگیرد که به حد رویارویی و شهادت طلبی برسد. این حادثه، مقدماتی هم نداشت تا باعث شود آن را باور کنیم، بلکه به صورت پیش بینی نشده و ناگهانی رخ داد. واقعاً در حد خود، رخدادی بزرگ بود که به گونهای غیر منتظره و بدون هیچ گونه علایم و مقدمات قبلی به وقوع پیوست. وقتی حوادث در پی هم رخ داد، دریافتیم که حادثه بزرگی در حال شکلگیری است. من رخدادها را به دقت پیگیری میکردم. جوانهایی بودند که مرا در جریان جزئیات همه اموری که رخ میداد، قرار میدادند؛ از جمله طلبهای به نام صالحی و از اهالی قم که آن زمان در آغاز جوانی، فعالیت و تحرک بود....»
ارائه تحلیل به علما و روحانیون در باره وقایع کشور از تبعیدگاه جیرفت
در شرایط بالاگرفتن تب انقلاب اسلامی در کشور، شهید آیتالله صدوقی از شهید آیتالله خامنهای میخواهد که طی مکتوبی، وقایع جاری کشور را مورد تحلیل قرار داده و برای وی ارسال کند. تبعیدی مجاهد جیرفت، دو نامه مبسوط برای وی مینویسد که دومین، در کشور تکثیر و توزیع میشود و در روشن کردن ذهن روحانیان فعال در مبارزه بس مؤثر میافتد. رهبر شهید در همان دوره با نگارش نامهای به آیتالله شریعتمداری، وی را به از به کاربردن صفت «تندرو» برای انقلابیون برحذر میدارد، چه این امر میتوانست برای سرکوب آنان به رژیم شاه بهانه و انگیزه مضاعف ببخشد:
«در گیرودار آن رخدادها، آقای صدوقی از یزد به من نامه کوتاهی نوشت و خواست تا درباره جریاناتی که در کشور میگذرد، برای او مطالبی را بنویسم و بفرستم. فرصت را مناسب دیدم تا از طریق آقای صدوقی، روحانیون کشور را مورد خطاب قرار دهم؛ با آنها حرف بزنم و تحلیل عمیقی از آنچه در جریان است و مواضع و تدابیری که باید اتخاذ کنند، در اختیارشان قرار دهم، زیرا روحانیون عملاً وارد میدان رهبری مردم شده بودند و این نیازمند پختگی، عمق تأمل در حوادث، ترسیم آینده و هشیاری در قبال توطئهها بود. چنین ویژگیهایی در علمایی که در غیر از حوزههای قم و مشهد یا در جای دیگری جز تهران بودند، به ندرت یافت میشد، زیرا بیشتر آنها قبلاً وارد مقوله رهبری وقایع سیاسی آن هم در این وسعت نشده بودند. نامهای در دو صفحه بزرگ، برای آقای صدوقی نوشتم و در آن نظرم را درباره وقایع جاری از بعد سیاسی و دینی بیان کردم. ایشان مجدداً و طی نامهای از من سپاسگزاری کرد و خواستار اطلاعات بیشتری شد؛ لذا هشت صفحه بزرگ راجع به مسئولیت علما در قبال انقلاب اسلامی و رویارویی با توطئههای دشمنان برای ایشان نوشتم که این متن به شکل جزوه و بدون نام منتشر و در مشهد، یزد و جاهای دیگر توزیع شد. وقتی اثرات مثبت و پراهمیت اینگونه نوشتهها را در تبیین و ترویج موضع رهبران در قبال رخدادها دیدم، به نوشتن ادامه دادم؛ از جمله اینکه با استفاده از فرصت وقوع حوادث بزرگ شیراز، یک نامه چهار - پنج صفحهای به آیتالله دستغیب نوشتم و در آن ایشان و همه علمای شیراز را مورد خطاب قرار دادم.
نامهای هم از جیرفت، به آقای شریعتمداری نوشتم. علت نوشتن نامه به آقای شریعتمداری، انتشار اظهارات او در روزنامهها بود که کسانی را تندرو خوانده بود. روش آقای شریعتمداری این بود که در اظهارات خود هم رژیم حاکم و هم مردم را راضی کند و البته کفه سنگینتر این اظهارات، مربوط به رضایت خاطر رژیم حاکم میشد، زیرا رژیم معنی این اظهارات را میفهمید و در قبال آن، موضع قاطعانه میگرفت، ولی توده مردم را میشد با یک موضعگیری متزلزل و سست فریب داد. عبارت تندروها، خطرناک و حساس بود، زیرا اگر بر سر زبانها میافتاد، همه کسانی که در مسیر انقلاب و پیرو خط امامخمینی (اعلی الله مقامه) بودند، تندرو به شمار میآمدند و محکوم به تندروی میشدند؛ بنابراین نامهای به او نوشتم و او را از عواقب بیان چنین اظهاراتی برحذر داشتم. به او گفتم چنین سخنی به رژیم بهانه میدهد تا به کشتار تودههای مردم انقلابی به عنوان مبارزه با تندروی دست بزند و بار گناه این کار، بردوش شما خواهد بود. وقتی نگارش این نامه را به پایان بردم و آن را امضا کردم، پیش از آنکه نامه را بفرستم، خبر کشتار جمعه سیاه (۱۷ شهریور ۱۳۵۷) که در میدان ژاله - میدان شهدای کنونی - رخ داده بود، رسید. در حاشیه نامه نوشتم این سرآغاز عملیات قلع و قمع تندروهاست....»
برخی تبعیدیان، بدون اجازه از جیرفت رفتند
همانگونه که اشارت رفت، پس از آغاز نیمه دوم سال ۵۷، تمکین عمومی از مقررات و تصمیمات رژیم پهلوی، به پایینترین حد خود رسید! هم از این روی برخی از تبعیدیان جیرفت، بدون اخذ اجازه از پلیس این شهر را ترک گفتند و به موطن خویش بازگشتند. قائد شهید به تدبیر صبر پیشه کرد تا متولیان امر خود اتمام مدت تبعید را به وی اعلام دارند:
«ورود من به جیرفت، مصادف بود با برکناری جمشید آموزگار از نخست وزیری و روی کار آمدن جعفر شریف امامی. این قضیه، نشان از تسریع در روند زنجیره حوادث داشت. بحران سراسر کشور را فرا گرفت و اوضاع به سمتی پیش رفت که کنترل از دست رژیم خارج شد و فشارها نیز کاهش یافت. این عدم کنترل رژیم، شامل تبعیدیها هم شد. برخی از تبعیدیها بدون اجازه از جیرفت رفتند؛ از این عده، برخی گرفتار نشدند و نجات یافتند و برخی هم در تهران بازداشت شدند. برخی از آنها حاضر نشدند به جیرفت برگردند. مانند آقای محمد جواد حجتی کرمانی که به سنندج تبعید شده بود و بعد به او گفتند باید به جیرفت بروی! ایشان وقتی به تهران رسید، حاضر نشد به جیرفت برود و در تهران ماند؛ لذا چند روزی بازداشت شد، ولی من در جیرفت ماندم تا نگویند گریخت یا از تبعیدگاه خسته شد. نمیخواستم مرا مانند برخی برادران در حال فرار دستگیر کنند، چون این کار در شأن من نبود؛ لذا ماندم تا حکم پایان تبعیدم رسماً صادر شود و میدانستم به زودی این اتفاق میافتد....»
رئیس پلیس آمد و به من گفت شما آزادی
بیتردید هوشمندی و زیرکی سیاسی از خصال عمده پیشوای شهید به شمار میرود. او پس از اعلام پایان دوره تبعیدش به جیرفت از سوی رئیس پلیس منطقه، خویش را بیتفاوت نشان داد و حتی به وی گفت میخواهد همچنان در این شهر بماند! آن مبارز پرتدبیر، پیشتر شنیده بود که ترغیب تبعیدیان به ترک محل اقامت، محملی برای از میان برداشتن ایشان در جاده است؛ هم از این روی دست نگه داشت تا موقع خروج امن وی از تبعیدگاه فرابرسد:
«شبی رئیس پلیس آمد و به من گفت شما آزادی! من هیچ تعجب یا خوشحالی از خود نشان ندادم و با این خبر، با بیتفاوتی برخورد کردم! او از این موضع من، خیلی متعجب شد. گفتم میخواهم در جیرفت بمانم! تعجبش بیشتر شد و به من اصرار کرد که فرصت را مغتنم بشمرم و بروم. به او گفتم نه اینجا میمانم! من از این حرف مقصودی داشتم، زیرا احتمال میدادم آزادی من توطئهای برای از بین بردن من در جاده باشد! شنیده بودم که برخی از تبعیدیها را در مسیر بازگشت، در تصادف ساختگی از بین بردهاند. من این خبر را از رادیو شنیدم که در آن ایام مذاکرات مجلس شورا را پخش میکرد و این خبر را یکی از اعضای مجلس گفت. در آن هنگام، در مجلس هرج و مرج عجیبی بود برخی نمایندگان از سر خودشیرینی، میخواستند از انقلابیون دفاع کنند! وانگهی، اصرار رئیس پلیس نیز احتمال چنان توطئهای را تقویت میکرد. تصمیم گرفتم خروجم از جیرفت، بدون اطلاع رژیم باشد. کسی را به بم نزد دوستم حاجی صدیقی - که راننده کامیون بود- و فرد دیگری به نام یزدان پناه فرستادم تا آن دو را به جیرفت بیاورد. وقتی آمدند، به آنها گفتم قصد دارم از جیرفت فرار کنم و جریان را برایشان گفتم. گفتند شما را شبانه میبریم و لازم است اتومبیل و اثاثیه شما در جیرفت بماند تا رژیم متوجه رفتن شما از شهر نشود. من در خانه اثاث و وسایل فراوانی داشتم، غالباً کسانی که به دیدنم آمده بودند، برایم آورده بودند. وسایل ضروری را برداشتم و بقیه را گذاشتم. به آنها گفتم این وسایل، وقف تبعیدیهایی است که به جیرفت میآیند، اما خوشبختانه کسی از آنها استفاده نکرد؛ چون به یاری خدا انقلاب بالا گرفته بود و با لطف و فضل او به پیروزی رسید....»
و سرانجام بازگشتی پیروزمندانه به شهر شهادت
برای راهنمای انقلاب اسلامی در خطه خراسان، بازگشت از تبعیدگاه جیرفت، با شادی فراوان همراه بود. او مشاهده میکرد که دوران غربت مبارزه به پایان رسیده و اینک ملت با اراده و عزمی خلل ناپذیر، پای به میدان مصاف نهاده و تا نیل به پیروزی، سکون و توقف نمیپذیرد. وی در مسیر مشهد، در کرمان، یزد و تهران توقف داشت و جلوههایی گویا از ارادت مردم به مبارزان انقلاب - که در ابراز محبت به خود وی تجسم یافته بود- را از نزدیک مشاهده نمود. آری دورانی جدید در آستانه آغاز بود، مقطعی که مردم پس از دههها مبارزه و سرکوب، خویش را در آستانه فتح و ظفر میدیدند و زنجیر استبداد و استعمار از پای ایران گسسته میخواستند:
«سحرگاه از جیرفت خارج شده و به بم رفتیم. بعدها یکی از برادران، ماشین مرا به بم آورد. دو روز در بم ماندم و با اهالی دیدار کردم. سپس به طرف کرمان به راه افتادیم که سفری جالب و سرشار از خاطرات زیبا بود. در این سفر، شبانه حرکت میکردیم. چند دلیل برای احساس یک شادی عمیق وجود داشت آزادی، اوجگیری انقلاب اسلامی مردم، آینده روشن و اینها همه همراه بود با لذت سفر شبانه در مسیری سرورانگیز. در یکی از مدارس علمیه کرمان، اقامت کردم. بعد به بازار رفتم تا کفش و جوراب بخرم، زیرا من در ایرانشهر و جیرفت، به خاطر گرمای شدید جوراب نمیپوشیدم و این وضع در کرمان مناسب نبود، اما برای کفش پول نداشتم؛ بنابراین به خرید جوراب اکتفا کردم. یکی از تبعیدیهای کرمان، شیخ عباس پورمحمدی - اهل رفسنجان - بود. او ابتدا به بندر لنگه تبعید شده بود و سپس به علت بیماری، برای درمان به کرمان منتقل شده و در خانه مشجری متعلق به یکی از تجار کرمان سکونت داشت. وقتی فهمید به کرمان آمدهام، مرا به آنجا دعوت کرد و اصرار کرد که بمانم. من پذیرفتم و دو روز در کرمان ماندم. این دو روز هم تماماً دیدار و ملاقات بود، زیرا کرمانیها از قبل با من آشنایی داشتند؛ لذا به دیدارم میآمدند و من از صبح تا شب با گروههایی که برای دیدار به آن خانه میآمدند، ملاقات میکردم. در کرمان، خبر اعمال فشار رژیم عراق بر امام و محاصره بیت ایشان به ما رسید. سپس به یزد رفتم. آقای صدوقی، رهبر این شهر به معنای واقعی کلمه بود. مواضع و وظایف مردم را در تمام امور مبارزاتی و سیاسی و اقتصادی، مشخص میکرد و همه چیز را به آنها میآموخت. با شجاعت تمام در صحنه انقلاب حضور داشت و بدون واهمه از چیزی و کسی، همچون شیر با رژیم میجنگید! در ساعات آخر شب و بدون محافظ در خیابانها و کوچهها رفت و آمد میکرد. در یزد بودم که شنیدم امام به پاریس عزیمت کردهاند. از یزد با هواپیما به تهران و از آنجا به مشهد رفتم. در مشهد ماندم و مشغول فعالیتهای انقلابی بودم تا اینکه به فرمان امام راحل - در جریانی که جای ذکر آن نیست - برای حضور در شورای انقلاب به تهران فراخوانده شدم. در ۲۲ بهمن ۱۳۵۷، انقلاب به پیروزی رسید. در اواسط سال ۱۳۶۰، به ریاست جمهوری انتخاب شدم. فاصله میان آزادی من از تبعید تا عضویت در شورای انقلاب، حدود چهار ماه بود. همچنان که بین آزادی و انتخاب به ریاست جمهوری، سه سال فاصله شد!....»