کد خبر: 1382603
تاریخ انتشار: ۱۳ مهر ۱۴۰۵ - ۰۵:۴۰
گفت‌وگوی «جوان» با پدر پاسدار شهید میثم جهانگردیان از شهدای جنگ تحمیلی ۴۰روزه
1 برای میثم، دفاع از وطن فقط یک شعار نبود. باور داشت اگر روزی خطری این سرزمین را تهدید کند، باید آنقدر پای ایران ایستاد که حتی اگر لازم باشد، جانمان را فدای یک وجب از خاکش کنیم. خدمت به مردم و عشق به وطن برای میثم یک وظیفه اداری و سازمانی نبود؛ میراثی بود که از پدر گرفته بود
 شکوفه زمانی 

جوان آنلاین: پاسدار شهید میثم جهانگردیان متولد هشتم اردیبهشت ۱۳۷۵ در استان تهران بود که در ۱۱ اسفندماه ۱۴۰۴ در خیابان مطهری و در سن ۲۹سالگی در حمله تروریستی امریکایی - صهیونیستی به شهادت رسید. علی اصغر جهانگردیان، پدر شهید که خود نیز از رزمندگان دوران دفاع‌مقدس هشت‌ساله است، درخصوص فرزند شهیدش می‌گوید: «میثم آنقدر شهید گونه زندگی کرد تا شهادت به سراغش آمد. او رفاقت و آینده‌اش را به شهدا سپرده بود.» پدر، سنگر را به پسر سپرده بود و میثم، این میراث را تا شهادت ادامه داد. 

شهید متولد چه سالی هستند؟ 

میثم در هشتم اردیبهشت‌ماه سال ۱۳۷۵ در تهران به دنیا آمد؛ اولین فرزند خانواده و اولین نوه خانواده مادری‌اش بود. از همان روز‌های اول، جایگاه ویژه‌ای میان همه اعضای خانواده داشت. همه دوستش داشتند و به او دل بسته بودند؛ اما شاید آن روز‌ها هیچ‌کس تصور نمی‌کرد این کودک دوست‌داشتنی، سال‌ها بعد به جوانی تبدیل شود که برای شهادت، تمام زندگی‌اش را آماده کند. 

میثم از همان کودکی با مسجد، هیئت، بسیج و خدمت به مردم عجین بود. علاقه‌اش به مسجد و دستگاه امام‌حسین (ع) یک علاقه معمولی نبود؛ مسجد برایش خانه دوم بود و هیئت، بخشی از وجودش. از سنین پایین در «مسجد طلاچیان»، «پایگاه شهدای نوبخت» و «حوزه ۱۷۵ شهید موحددانش» فعالیت می‌کرد و بخش زیادی از وقتش را صرف خدمت به مردم و نظام می‌کرد. 

گویا خود شما هم از پیشکسوتان دفاع مقدس هستید؟ 

بله خودم هنوز نوجوانی را پشت سر نگذاشته بودم که راهی جبهه‌های دفاع‌مقدس شدم؛ جزو کسانی بودم که جوانی هایم را در سنگر‌ها و دوران دفاع مقدس سپری کردم و در کنار سردار دلاور، شهید محمود کاوه، برای دفاع از این خاک جنگیدم. 

میثم از کودکی پای روایت کسانی می‌نشست که جوانان این سرزمین، سینه سپر کردند تا حتی یک وجب از خاک ایران به دست دشمن نیفتد. من خودم همیشه در منزل از روز‌های سخت جنگ می‌گفتم و برای بچه‌ها تعریف می‌کردم از خستگی عملیات ها، از رفاقت با شهدا و از مردانی که با تمام توان ایستادند تا ایران بماند. این روایت ها‌ی من آرام‌آرام در جان میثم ریشه دواند. او با همین فرهنگ بزرگ شد؛ با این باور که «جان می‌دهیم، اما خاک نه.»

چطور شد آقا میثم لباس پاسداری بر تن کردند؟ 

آقا میثم به پاسداری علاقه داشت؛ لذا خودش به دانشگاه امام حسین (ع) رفت و همانجا لباس مقدس پاسداری را بر تن کرد و به آرزوی همیشگی‌اش که پرورش یافتن و قدم برداشتن در مکتب امام‌حسین (ع) بود دست یافت. با آنکه رتبه خوبی در کنکور کسب کرده بود ولی ترجیح داد؛ پاسدار شود. 

میثم در دانشگاه امام حسین (ع) فقط به فکر خودش نبود. شب‌هایی که امکان داشت به خانه بیاید، گاهی کنار هم‌دوره‌ای‌هایی می‌ماند که از شهرستان آمده بودند؛ می‌گفت این بچه‌ها اگر تنها بمانند، دلشان برای خانه و خانواده‌شان تنگ می‌شود و نمی‌خواست کسی احساس غربت کند. 

بعضی شب‌ها جمع شان می‌کرد و به زیارت حرم حضرت عبدالعظیم (ع) می‌برد؛ گاهی هم تهران‌گردی و تفریح می‌کردند و بعد دوباره به خوابگاه برمی‌گشتند. میثم بلد بود رفیق باشد؛ آن هم از جنس رفاقتی که آدم را تنها نمی‌گذارد. حتی زمانی که در یکی از دوره‌های آموزشی از ناحیه پا آسیب دید و پایش شکست، نتوانست دوری از دوستانش را تحمل کند؛ خیلی زود برگشت و دوباره کنار آنها قرار گرفت. 

در مسیر خدمت، آدمی بسیار متعهد و اجتماعی بود. اگر کسی مشکلی داشت تا جایی که می‌توانست وقت می‌گذاشت و کمک می‌کرد. در تمام سال‌هایی که با او زندگی کردیم، واقعاً به یاد ندارم کسی از میثم گلایه‌ای داشته باشد؛ او خوب بلد بود دل آدم‌ها را به دست بیاورد. 

آقا میثم مجرد بودند یا متأهل؟

میثم در سال ۱۴۰۰ ازدواج کرده بود. علاقه‌اش به اهل‌بیت (ع) در انتخاب همسر و نگاهش به زندگی مشترک هم خودش را نشان می‌داد. همیشه می‌گفت دوست دارد همسرش سادات باشد و احترام به همسر را واجب می‌دانست؛ او همسرش را به چشم امانتی از طرف امام حسین (ع) می‌دید. کاری که میثم انتخاب کرده بود سختی‌هایی بسیاری داشت. اما با عشق و علاقه‌ای که میثم به شغل پاسداری داشت باعث می‌شد دشواری شب‌های آماده باش و دلتنگی برای همسرش را به جان بخرد و در مسیر دفاع از اسلام خدمت کند. محبت الهی شهید که باعث شده بود بالای برگه‌های دفترچه یادداشش بنویسد «بسم رب الحسین» نمی‌گذاشت ذره‌ای در انجام مسئولیت‌هایش کوتاهی کند. روز‌هایی که فرصت محدودی پیش می‌آمد تا با گوشی شخصی در محل کار با همسرش صحبت کند به همسرش می‌گفت: «من زمان‌های صحبت تلفنی‌ام را با شما جمع می‌زنم و از تمام اضافه کارم کم می‌کنم.»

همه خوب می‌دانستند او پاسدار است و مرد جنگ و اصول نظامی. ولی با تمام اینها وجودش سراسر عاطفه بود و خطاب به همسرش می‌گفت: «این کار را می‌کنم به خاطر اینکه صحبت‌های ما در مورد کارم نیست و وقتی که با شما صحبت می‌کنم از کار غافل می‌شوم و تمام فکرم شما می‌شوید و از فضای کارم بیرون می‌آیم و تا دوباره بخواهم تمرکز بگیرم و به کار برگردم طول می‌کشد.» 

چه خاطراتی از دوران نوجوانی شهید دارید؟ 

خاطره‌ای از سال‌های نوجوانی‌اش هیچ‌وقت از ذهن همگی‌مان پاک نمی‌شود؛ شب قبل از کنکور بود و طبیعتاً باید خودش را برای آزمون مهم فردا آماده می‌کرد، اما آن شب هم در مسجد مشغول برگزاری یادواره شهدا بود. حدود ساعت ۱۲شب از مسجد بیرون آمد و وقتی مادرش با تعجب پرسید چرا تا این وقت شب در مسجد مانده است، گفت: «من آینده‌ام را سپردم به شهدا.»

بعد از کنکور، میثم رتبه خوبی به دست آورد و در یکی از دانشگاه‌های خوب تهران پذیرفته شد، اما خودش مسیر دیگری را انتخاب کرد. تصمیم گرفت پاسداری از نظام و مردم را برگزیند؛ به دانشگاه امام حسین (ع) رفت و از ۱۸سالگی دانشجوی آن مکان شد. 

بعد از شهادتش بود که من بیشتر از همیشه معنای یک جمله را فهمیدم: باید شهیدوار زندگی کرد تا شهید شد. میثم انگار سال‌ها قبل از شهادتش، سبک زندگی یک شهید را انتخاب کرده بود؛ شهادت برای او یک اتفاق ناگهانی نبود، مقصدی بود که تمام زندگی‌اش را به سمت آن هدایت کرده بود. 

همکاران از میثم چه خاطراتی یاد می‌کنند؟

همکارانش می‌گویند؛ میثم در کار، نیرویی بسیار خبره و توانمند بود؛ گاهی کاری را انجام می‌داد که انگار جای چند نفر فعالیت می‌کند. با وجود سن و سابقه کاری‌اش، پختگی و درک بالایی داشت. قرار بود به‌زودی درجه سروانی دریافت کند، اما تقدیر این بود که درجه را بعد از شهادت بر دوشش بگذارند. 

با این حال، هرچقدر هم در کارش جدی بود، دلش جای دیگری تپش داشت؛ در دستگاه امام حسین (ع). میثم خادم جلسات روضه امام حسین (ع) بود، برای پیرغلامان و مداحان اهل‌بیت (ع) احترام خاصی قائل بود و خودش هم مداحی می‌کرد. روضه‌اش ترک نمی‌شد؛ وقتی وارد مجلس سیدالشهدا (ع) می‌شد با تمام عشق سینه می‌زد و گریه می‌کرد. 

ارادت خاصی هم به حضرت رقیه (س) و امام رضا (ع) داشت. مادر میثم سال‌ها خادم امام رضا (ع) بود و این ارث از مادر به فرزند رسیده بود. میثم قرار بود در سال جدید اولین شیفت خود را در حرم مطهر رضوی داشته‌باشد که شهادت را برگزید. 

جایی خواندم که آقا میثم خیلی به مداحی و اشعار این سبک علاقه داشت؟

میثم خیلی اشعار اعتقادی دوست داشت. خیلی هم این ابیات را زیر لب زمزمه می‌کرد: «از همون قدیم شدی زندگیم/ سر سفره‌تون اومدیم/ منم اومدم به تو رو زدم/ مگه میشه گداتو پناه ندی/ به همه نشون می‌دم: «آقاجون تو شناسنامه منو مهر زدی...»

میثم این بیت‌ها را با تمام وجودش، بار‌ها و بار‌ها در روضه‌ها و هیئت‌ها زمزمه کرده بود. اما ما، تازه بعد از رفتنش فهمیدیم ماجرا چه بود... تازه فهمیدیم که ارباب حسین (ع) همان روز‌ها در میان سوز و گداز روضه‌ها، خنده‌ها و خادمی‌هایش، این شعر را از زبان میثم خرید. باید بگویم حسین جان میثم با هر بار خواندن این شعر، سند بندگی‌اش را امضا می‌کرد و سرانجام، شما مهر سرخ شهادت را بر پیشانی و شناسنامه ابدی میثم زدی تا برای همیشه نامش در دفتر عاشقان ثارالله ثبت شود. 

شهادت آقا میثم چگونه رقم خورد؟ 

در جنگ ۱۲روزه، میثم نگرانی‌های زیادی داشت، اما تمام تلاشش این بود که دلهره را از خانواده، اطرافیان و همکارانش دور کند. هر بار که نگران می‌شد، شنیدن خبر سخنرانی یا دیدار رهبر انقلاب آرامش می‌کرد. وقتی می‌دید رهبر ایران با اقتدار صحبت می‌کند، قوت قلب می‌گرفت و همین آرامش را به اطرافیانش هم منتقل می‌کرد. 

تا اینکه نهم اسفندماه، حمله جنگ تحمیلی رمضان اتفاق افتاد. نگران بود و مدام می‌پرسید: «آقا چرا واکنشی نشان نمی‌دهد؟» بعد خودش را آرام می‌کرد که: «حتماً پس‌فردا سخنرانی داره...» وقتی سحرگاه روز دهم اسفند ماه ۱۴۰۴ خبر شهادت رهبر عزیزمان اعلام شد. میثم را می‌شد از درون شکسته دید، اما حتی در آن شرایط هم خودش را جمع کرد. همکارانش را دور هم جمع کرد، مستقرشان کرد و لحظه‌ای از فکر همکارانش غافل نشد. 

تا روز یازدهم اسفند؛ همان روزی که پیش از راهی شدن، به پدر همسرش گفت: «حاجی، من تو این دنیا یه دل‌نگرانی دارم؛ اونم ساداته.» پدر همسرش گفت: «سادات با من. تو به کارت برس.» و انگار با همین یک جمله، خیالش را راحت کرد. 

میثم ظهر همان روز، اذان را در مسجدی اقامه کرد که از کودکی در آنجا و در کنار دوستان شهیدش بزرگ شده بود. خودش تکبیر گفت و شهادتین را بر زبان آورد. بعد رفت سراغ همان رفقای دوران کودکی‌اش که در تور ایست و بازرسی درحال خدمت بودند؛ به آنها خداقوت گفت، شوخی کرد و خنداندشان، انگار می‌خواست روحیه‌شان را حفظ کند. تا رسید به لحظه جدایی. رو به یکی از همکارانش کرد و گفت: «عجب بارونی میاد.» میثم در ساعت ۱۴:۱۵ دقیقه روز ۱۱ اسفند، درپی اصابت پرتابه موشکی به محدوده پلیس دیپلماتیک در خیابان مطهری به شهادت رسید و از ناحیه پشت سر مورد اصابت ترکش قرار گرفت. ترکش از سقف ماشین به پسرم خورده بود و پهلویش هم آسیب دیده بود. 

اما وقتی پیکرمیثم را دیدم، چیزی دیدم که هیچ‌وقت فراموش نمی‌کنم؛ به خدا قسم، میثم را انگار در آغوش اربابش دیدم. نه چشم‌هایش باز بود، نه نشانی از رنج در چهره‌اش داشت. آرام بود؛ آن‌قدر آرام که احساس کردم اباعبدالله (ع) خودش او را در آغوش گرفته است. میثم من می‌خواست به زیارت امام حسین (َع) برود، اما آقا همین جا با زبان روزه او را طلبید. 

میثم سال‌ها خوشحال بود که امسال قرار است بعد از مدت‌ها به کربلا برود و سالش را در حرم امام حسین (ع) تحویل کند؛ اما قسمت این بود که سال جدید را در کربلا آغاز نکند، بلکه برای همیشه میهمان اباعبدالله (ع) شود. «فتقبل منا یا اباعبدالله...» یک پارچه آقا بودن میثم دل مادرش را بیشتر می‌سوزاند و همیشه می‌گوید: پسرم دو تا لیسانس داشت مثل دسته گل بود. 

یک عکسی از شهید میثم جهانگردیان در کنار شهید مصطفی رحیمی هست که هر دو از شهدای جنگ رمضان هستند. در مورد این عکس بیشتر توضیح دهید. 

این عکس دو هفته قبل از شهادت این دو شهید گرفته شده است میثم وقتی شهید می‌شود دوستش مصطفی رحیمی در تمام مراسم شهیدمان حضور داشت و مرتباً ًغطبه شهید شدن پسرم را می‌خورد. ایشان هم دو هفته بعد از شهادت میثم در میدان هفت تیر و در ایست بازرسی بسیج با اصابت پرتابه پهپاد دشمن شهید شد و او هم از شهدای همان قطعه ۴۲بهشت زهرا (س) شد. 

به عنوان پدر شهید چه درددلی در اوقات خود دارید؟ 

حالا بیشتر از همیشه معنای «شهدا زنده‌اند» را می‌فهمم. میثم هست؛ نه فقط در خاطرات، بلکه حضورش را حس می‌کنیم. حرفمان را می‌شنود، جوابمان را می‌دهد و در گرفتاری‌ها کمکمان می‌کند. بعد از رفتنش، فهمیدیم میثم دیگر فقط برادر و فرزند ما نیست؛ رفیق ما شده است. رفیقی که می‌دانیم اگر جایی گیر کنیم، اولین کسی است که صدایش می‌زنیم. 

ما این روز‌ها را می‌گذرانیم؛ با داغی که هیچ‌وقت عادی نمی‌شود، اما با امیدی که ما را سرپا نگه داشته است. روزگار را می‌گذرانیم تا روزی که دوباره میثم را ببینیم؛ آن‌وقت می‌خواهیم یک دل سیر بغلش کنیم و تمام حرف‌هایی را که روی دلمان مانده، برایش بگوییم. 

سخن آخر؟

باید بگویم برای میثم، دفاع از وطن فقط یک شعار نبود. باور داشت اگر روزی خطری این سرزمین را تهدید کند، باید آن‌قدر پای ایران ایستاد که حتی اگر لازم باشد، جانمان را فدای یک وجب از خاکش کنیم. 

خدمت به مردم و عشق به وطن برای میثم یک وظیفه اداری و سازمانی نبود؛ میراثی بود که از پدر گرفته بود. میراث مردی که سال‌های جوانی‌اش را در سنگر گذرانده و از همان روزها، معنای ایستادگی و غیرت را به فرزندش آموخته بود. 

میثم برای ایران بزرگ شد؛ برای مردمی که دوستشان داشت، برای سرزمینی که به آن تعلق داشت و برای خاکی که حرمتش را از پدر آموخته بود. 

او در تمام سال‌های زندگی‌اش، هرجا که می‌توانست خدمت کرد؛ بی‌ادعا، مسئولانه و با تمام توان. 

میثم برای ایران زندگی کرد و سرانجام در راه خدمت به این سرزمین، جان خود را تقدیم کرد؛ و اینکه پدر، سنگر را به او سپرده بود؛ و میثم، این میراث را تا آخرین نفس ادامه داد. میثم رفت، اما پایان نیافت. او همان پسری است که از کودکی آینده‌اش را به شهدا سپرد، روضه سیدالشهدا را ترک نکرد و در سخت‌ترین روزها، آرامش را به دیگران هدیه داد؛ و سرانجام، سال‌ها شهیدوار زندگی کرد تا اباعبدالله (ع) او را برای همیشه میهمان خودش کرد. 

شهادت، پایان راه میثم نبود؛ ثمره راهی بود که از کودکی انتخاب کرده بود و ما امروز با تمام وجود باور داریم: «شهدا زنده‌اند»؛ چون میثم هنوز کنار ماست و وجودش را احساس می‌کنیم.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار