کد خبر: 1374254
تاریخ انتشار: ۲۵ مرداد ۱۴۰۵ - ۲۳:۰۳
گفت‌وگوی «جوان» با همسر شهید امین اسعدی‌کلیان از شهدای نیروی پدافند هوایی ارتش در جنگ تحمیلی رمضان 
1 واگویه‌های همسرانه‌اش را خیلی ساده و صمیمی با ما در میان گذاشت. فاطمه فلاحی، همسر شهید می‌گوید می‌دانید که می‌گویند هر کسی در زندگی، یک پشتوانه دارد که تمام دنیایش روی آن بنا شده است
 نرگس انصاری 

واگویه‌های همسرانه‌اش را خیلی ساده و صمیمی با ما در میان گذاشت. فاطمه فلاحی، همسر شهید می‌گوید می‌دانید که می‌گویند هر کسی در زندگی، یک پشتوانه دارد که تمام دنیایش روی آن بنا شده است، برای من، آن ستون و پشتوانه «امین» بود. او تنها همسر من نبود، او تمام دنیای من بود. امروز می‌خواهم از او بگویم، از قصه عشقی حرف بزنم که از سال‌ها پیش شروع شد و با عبور از مسیر‌های سخت، به این رسید که حالا نام او با عنوان «شهید» مورد خطاب قرار می‌گیرد. متن پیش‌رو بخشی از خاطرات و روایت شهید امین اسعدی است از زبان همسرش. 

 همه دنیای من بود 
داستان زندگی ما از سال ۹۳ شروع شد. روز‌هایی که من و امین با هم همکلاس و هم‌دانشگاهی بودیم. من معماری می‌خواندم و ایشان مهندس عمران می‌خواند. در سال ۹۶، با رضایت و دعای خیر خانواده‌هایمان، زندگی مشترک مان را آغاز کردیم و ثمره این عشق، تولد دو فرزند عزیز است، پسری سه و نیم ساله و دختری یک سال و نیمه. پس از تولد پسرمان، ایشان وارد ارتش و خدمت در پدافند ارتش شد. از همان ابتدا می‌دانستم که او مسیر سختی در پیش دارد و برای همین همراه و پشتیبانش بودم. اگر بخواهم ایشان را برای تان توصیف کنم، باید بگویم مردی بود با تعصب شیرین و غیرت به وطن، خانواده و اعتقاداتش. همواره همه اطرافیان و دوستان از میزان عشق و دلبستگی ایشان به خانواده و بستگان یاد می‌کنند. ایشان مهربان، شوخ‌طبع و پدری بی‌نظیر بود. کسی که همیشه برای فرزندانش وقت می‌گذاشت و محبتش بی‌حد و مرز بود. او برای من تنها یک همسر نبود، همه دنیای من بود. همدمی که حتی در میانه مشغله‌های کاری، حتی با یک تماس تلفنی دل مان را آرام می‌کرد. او ستون آرامش و شادی خانواده ما بود. 
پدری که حضورش تمام خلأ‌های زندگی ما را پر می‌کند. اما فراتر از خانواده، او قلبی تپنده برای خاک ایران و برای رهبری عزیزش داشت. هر بار که از امنیت و حریم کشور سخن به میان می‌آمد و برخی نگاه بی‌تفاوت نسبت به این مسائل داشتند، می‌گفت: «چگونه کسی می‌تواند نسبت به ناموس و خاک وطنش بی‌تفاوت باشد؟!» به نظر من شهادت همسرم تنها پاداش همان مجاهدت‌های خالصانه و همان غیرت بی‌مانندش بود. 

 دلبسته حضرت آقا بود 
او مردی بود که مسئولیت زندگی را به دوش می‌کشید. در چهار سال زندگی مشترک ما، هرگز اجازه نداد غم و اندوه به خانه‌مان راه پیدا کند. اما در آخرین روز‌های حضورش، گویی چیزی را می‌دانست که ما نمی‌دانستیم. اسفندماه ۴۰۴، قرار نبود ما خانه‌تکانی کنیم و... آن شب ۲۷ اسفند، با اینکه حال و حوصله نظافت و خانه‌تکانی را نداشتیم، او به یکباره با شور و اشتیاق به من گفت: «بیا خانه‌تکانی کنیم، من کمکت می‌کنم.» خودش خانه را مرتب کرد و حتی قندان‌ها را پر کرد. همه خانه مرتب و منظم و آماده پذیرایی از مهمان‌های سال نو شد. انگار می‌خواست خانه را برای میهمانان آینده آماده کند. 
تا رسیدیم به لحظه تحویل سال، در حالی که ما داشتیم در آن لحظات حرم امام رضا (ع) را نگاه می‌کردیم، امین اشک می‌ریخت. گفتم خوبیت ندارد در این لحظات گریه می‌کنی، گفت: «وقتی رهبر نباشد، معلوم است که سال خوب و پربرکتی نخواهیم داشت!» 
دلبسته ولایت بود و حضرت آقا را خیلی دوست داشت. نمی‌دانم در آن لحظات دعا و لحظه تحویل سال او از خدا چه خواست؟! اما بعد از شهادتش با خود می‌گویم که او شهادت را از خدا خواست و خدا این‌گونه او را به آرزویش رساند. حق داشت زندگی بعد از رهبر دیگر زیبا نبود. 

 مملکت بی‌دفاع می‌ماند 
دو سه روز مانده به رفتنش، یک عکس خانوادگی داشتیم که همیشه روی میز بود. دخترم هر روز آن عکس را می‌آورد، خودش آن را می‌بوسید و به من هم می‌گفت «مامان، تو هم این عکس را ببوس.» دیدن این صحنه‌ها، دلم را می‌لرزاند و مدام نگرانی‌ام بیشتر و بیشتر می‌شد. جنگ بود و اوضاع ناآرام، دلهره داشتم و می‌ترسیدم. من از ترس از دست دادنش مدام به او می‌گفتم: «می‌شود نروی؟»، اما او با آن آرامش عجیب می‌گفت: «من اگر نروم، آن دیگری نرود، آن یکی نرود. پس مملکت ما بی‌دفاع می‌ماند. باید بروم. اصلاً نگران نباش، هیچ خبری نیست.» او رفت و ۱۱ فروردین ماه ۱۴۰۵ در محل خدمتی‌اش به شهادت رسید. 

 حواستان به هم باشد 
گاهی وسط کار‌های روزمره، به یکباره بر می‌گردم و به دو فرزندم نگاه می‌کنم. به آروین و ماهلین با خودم می‌گویم «خدایا، تو خودت حواست به این دوتا باشد، من که نمی‌دانم چکار کنم.» و واقعاً هم می‌بینم که خدا حواسش هست. انگار چیدمان کار‌ها و اتفاق‌های زندگی‌ام خود به خود درست می‌شوند. من مطمئنم این همان حضور جاری همسر شهیدم است. مطمئنم هنوز هم کنارمان هست و به ما کمک می‌کند. وقت رفتنش را به خوبی به یاد دارم، انگار همه‌چیز را می‌دانست. با اینکه خیلی دیرش شده بود، رفت و با بچه‌ها رو‌بوسی کرد، گفت: «بچه‌ها را به تو نمی‌سپارم، من هر سه شما را به خدا و بعد به مادرتان می‌سپارم. خیلی حواستان به هم باشد.» 
حتی خاطره‌ای دارم که داخل یک فیلم ضبط شده از او برای ما باقی مانده است. مربوط به عید دیدنی امسال در خانه پدرم بود. آن روز به مادرم می‌گفت: «مامان، امشب پیش هم هستیم، بیا امشب را خیلی خوش بگذرانیم، چون مطمئنم فردا یا پس‌فردا شرایطی پیش می‌آید که دلت برای ما خیلی تنگ می‌شود و می‌گویی آن روز که دامادم اینجا بود، خیلی خوش گذشت.»، اما انگار همسرم برای رفتن آماده می‌شد. 

 منتقم خون رهبر 
و، اما این چند جمله را خطاب به کسانی می‌گویم که فکر می‌کنند با گرفتن جان همسر من، در کار خود موفق شده‌اند. به شما می‌گویم: شما موفق نشدید! شما فقط او را به خواسته دلش یعنی شهادت در راه اسلام و رهبر و کشورش رساندید! او خواست که فدای آقا شود، فدای رهبر و خاک این مملکت شود. او به بزرگ‌ترین آرزویش رسید. من سربلندم، چون همسرم به مقصد رسید. به شما می‌گویم: انتقام خون آقا را از دشمنان خواهیم گرفت. ما منتقم خون رهبرمان هستیم.

برچسب ها: دانشگاه ، شهادت ، جهاد
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار