۲۶ مرداد برای من، خاطرهای است که با بوی خاک وطن، با چشمهای منتظر خانوادهها و با تصویر چهرههایی گره خورده که سالها پشت سیمهای خاردار، چشم به روزنهای از آزادی دوخته بودند. ۲۶ مرداد برای من، خاطرهای است که با بوی خاک وطن، با چشمهای منتظر خانوادهها و با تصویر چهرههایی گره خورده که سالها پشت سیمهای خاردار، چشم به روزنهای از آزادی دوخته بودند. روزی است که پس از سالها دوری، جادههای وطن دوباره پذیرای مردانی شد که جوانی خود را در غربت اردوگاهها گذاشته بودند، اما ایمان و آزادگیشان را با خود به خانه آوردند.
هر بار که به آن روز بازمیگردم، پیش از آنکه صدای استقبال و شادی بازگشت را به یاد بیاورم، سکوت سنگین سالهای اسارت در ذهنم زنده میشود؛ سالهایی که زمان در آنها گاهی آنقدر کند میگذشت که یک روز، به اندازه یک عمر طولانی میشد. دلتنگی برای خانه، انتظار یک خبر و چشمدوختن به آینده، بخشی از زندگی روزمره ما بود. با این همه، آنچه امروز از آن سالها برای من پررنگتر مانده، رنج نیست، درسی است که اسارت به ما آموخت: «میتوان در بند بود، اما بند را به جان راه نداد.»
اسارت فقط گرفتار شدن پشت دیوارها و سیمهای خاردار نبود. دشمن میخواست در غربت، ایمان و هویت را از ما بگیرد و روزهای طولانی اسارت، ارادهمان را فرسوده کند. اما در همان تنگنای اردوگاه، چیزی در وجود ما بود که نمیتوانستند به اسارت بگیرند؛ باور به اینکه این روزها خواهد گذشت و انسان، اگر به ارزشهایش وفادار بماند، میتواند از سختترین روزها نیز سربلند عبور کند.
در آن سالها، ما بیش از هر زمان دیگری به یکدیگر نیاز داشتیم. یک نگاه، یک کلمه، یک لبخند و گاهی حتی سکوتی از سر همدلی میتوانست برای دیگری معنای بزرگی داشته باشد. رفاقت در آن روزها شکل دیگری پیدا میکرد، رفاقتی که در دل رنج و دلتنگی معنا مییافت و هرکس تلاش میکرد سهمی در زنده نگه داشتن امید دیگری داشته باشد. امروز اگر از آن روزها سخن میگوییم، نباید فقط از رنج و شکنجه بگوییم. در دل همان سختیها، صحنههایی از ایثار، همدلی، صبر و بزرگواری شکل گرفت که شاید هیچ دوربینی آنها را ثبت نکرد. اردوگاه برای ما مدرسهای ناخواسته بود؛ مدرسهای که در آن آموختیم ارزش انسان، در آسودگی و رفاه سنجیده نمیشود. آدمی در روزهای سخت است که خودش را میشناسد و دیگران را نیز بهتر میشناسد.
در میان آن روزها، حضور بزرگانی همچون سید آزادگان، مرحوم حجتالاسلام سید علیاکبر ابوترابیفرد، برای بسیاری از ما نعمتی بزرگ بود. ابوترابی فقط یک روحانی یا یک همبند نبود؛ پناهی بود برای دلهایی که گاهی از سنگینی غربت و اسارت خسته میشدند. حضورش آرامش میداد و کلامش امید را در دلها زنده میکرد. او در سختترین شرایط، پیش از آنکه از دیگران بخواهد صبور باشند، خود صبور بود؛ پیش از آنکه از ایستادگی سخن بگوید، خود ایستاده بود و پیش از آنکه دیگران را به امید دعوت کند، چراغ امید را در دل خود و اطرافیانش روشن نگه میداشت. شاید راز ماندگاری او در خاطره آزادگان همین بود؛ اینکه در روزهای سخت، تکیهگاه دلها بود و به ما یادآوری میکرد که حتی در تنگنای اسارت نیز میتوان کرامت، امید و آزادگی را حفظ کرد.
اما ۲۶ مرداد فقط روایت بازگشت آزادگان نیست، روایت سالهای چشمانتظاری خانوادههایی نیز هست که سهم بزرگی از آن روزهای سخت را بر دوش کشیدند. مادرانی که با هر صدای در، دلشان میلرزید؛ پدرانی که دلتنگی خود را پشت سکوت پنهان میکردند؛ همسرانی که سالها با امید بازگشت عزیزشان زندگی کردند و فرزندانی که بزرگ شدند، در حالی که جای خالی پدر را در خانه میدیدند. برای آنان، ۲۶ مرداد روزی بود که سالهای انتظار سرانجام به یک آغوش ختم شد. اما زخم سالهای دوری، همیشه با باز شدن درهای اردوگاه بسته نمیشود. بعضی زخمها دیده نمیشوند؛ در خاطره میمانند و گاه سالها بعد، در سکوت خود را نشان میدهند.
امروز که به گذشته نگاه میکنم، احساس میکنم وظیفه ما در برابر آن سالها، تنها برگزاری مراسم و گفتن چند جمله درباره آزادگان نیست. ما باید روایت کنیم؛ اما نه برای ماندن در گذشته، بلکه برای ساختن آینده.
نسل امروز باید بداند که آرامش و امنیت، واژههایی بیریشه و بیهزینه نیستند. پشت آنها زندگی انسانهایی قرار دارد که رنج کشیدهاند، از عزیزانشان دور ماندهاند و بخشی از بهترین سالهای عمرشان را در شرایطی گذراندهاند که حتی تصورش برای بسیاری دشوار است. مقاومت، ایثار، استقلال و آزادی، پیش از آنکه واژه باشند، تجربه زیسته انسانهایی هستند که بهای آنها را پرداختهاند.
بخشی از آنچه بر ما گذشت را در کتاب «روزگار آشنا» روایت کردهام؛ اما هرچه نوشته شود، باز هم تنها گوشهای از آن روزهاست. بخش بزرگی از این خاطرات هنوز در حافظه آزادگان و خانوادههای آنان زنده است؛ خاطراتی که شاید هیچگاه نوشته نشوند، اما بخشی از حافظه تاریخی این سرزمین هستند.
امروز که بیش از سه دهه از آن روز تاریخی گذشته است، برخی از آزادگان از میان ما رفتهاند و برخی دیگر همچنان سنگینی سالهای اسارت را با خود حمل میکنند. از این رو، پاسداشت ۲۶ مرداد فقط بزرگداشت یک واقعه تاریخی نیست؛ ادای احترام به انسانهایی است که بخشی از زندگی خود را برای ایران، برای باورهایشان و برای دفاع از این سرزمین هزینه کردند.
۲۶ مرداد به ما یادآوری میکند که آزادی، فقط باز شدن درهای یک اردوگاه نیست. آزادی، پیش از آن، در درون انسان شکل میگیرد؛ آنجا که تصمیم میگیرد امیدش را از دست ندهد، کرامتش را نفروشد و در برابر سختی، خودش را نبازد.
ما از اسارت بازگشتیم، اما آنچه باید از آن سالها با خود به امروز و فردا ببریم، نه فقط خاطره رنجها، که درس آزادگی است.
شاید پس از همه این سالها، پیام ۲۶ مرداد را بتوان در یک جمله خلاصه کرد: میتوان جسم انسان را به اسارت گرفت، اما اگر روح او به ارزشهایش وفادار بماند، هیچ دیواری نمیتواند آزادگیاش را به بند بکشد.
* مشاور وزیر
و دبیر شورای فرهنگ عمومی کشور