کد خبر: 1373984
تاریخ انتشار: ۲۵ مرداد ۱۴۰۵ - ۰۴:۲۰
گفت‌و‌گوی «جوان» با همسر شهید حسین رمضانی از شهدای اغتشاشات دی ماه سال گذشته
1 ۱۸ دی‌ماه جشن تولد پسرمان فؤاد بود، به اتفاق رفتیم تمام خرید‌ها و کار‌هایی را که لازم بود برای جشن تولد انجام شود انجام دادیم. حدود ساعت ۱۲ ظهر بود که از محل کار با ایشان تماس گرفته شد و اعلام شد که در این شرایط خاص باید در محل کارش حاضر شود. هرچه اصرار کردم تولد فرزندمان است نرو، قبول نکرد و رفت
محمدرضا سوری

جوان آنلاین: شهدای فراجا از جمله شهدای مظلومی هستند که برای تامین امنیت در داخل کشور از جان خود گذشته و به‌رغم آنکه بسیاری از آنها خود از خانواده‌های ساده و معمولی ایران هستند و برخی نیز مثل همه مردم با مشکلات اقتصادی دست به گریبان هستند، اما با جان و دل برای امنیت هموطنان‌شان تلاش می‌کنند و در این مسیر از همه هستی خود می‌گذرند. شهید حسین رمضانی از شهدای واقعه دردناک میدان علیخانی اصفهان است که روز ۱۸ دی‌ماه توسط تروریست‌های آشوب طلب به شهادت رسید. در حالی که همان روز دومین سالروز تولد فرزندش فؤاد بود، او رفت تا این بچه‌ها و دیگر فرزندان ایران اسلامی در امنیت و آرامش زندگی کنند. لیلا محسنی، همسر این شهید گرانقدر فراجا در گفت‌و‌گو با «جوان» از خاطرات خود از همسر شهیدش «حسین رمضانی» می‌گوید. پدری که نتوانست در دومین سالگرد تولد پسرش فؤاد حضور داشته باشد و دیدارش با همسر و فرزندانش به روز قیامت موکول شد. 

از نحوه آشنایی خودتان با شهید رمضانی بگویید و اینکه چه اتفاق‌هایی منجر شد ایشان را به عنوان همسرتان انتخاب کنید. 

من و همسرم در یک محل در اصفهان زندگی می‌کردیم. آن زمان من دانشجو بودم و ایشان در فراجا خدمت می‌کرد. به گفته خودش زمانی که مرا می‌دید در باران با چادر خیس به سمت خانه مان که در نزدیکی خانه آنها بود، می‌رفتم، بار‌ها می‌خواسته جلویم توقف کند و مرا به خانه برساند، اما به دلیل حجابم می‌ترسیده که با او برخورد بدی کنم و به قول خودش با کیف قهوه‌ای که داشتم او را بزنم. 

بالاخره زمانی که خانه ما را پیدا می‌کند، موضوع را به مادرشان می‌گوید و از ایشان می‌خواهد که برای خواستگاری به خانه ما بیایند. 

مادرش وقتی مرا می‌بیند، به حسین می‌گوید این همان دختری بود که دو سال پیش به شما پیشنهاد دادم، اما قبول نکردی و گفتی زود است. خلاصه چند روز بعد به اتفاق پدر، مادر، خواهر و عمه ایشان به خواستگاری آمدند. ابتدا قبول نکردم، اما وقتی مادرم گفت مادر ایشان را می‌شناسد و با هم به یک مسجد می‌آیند و پدرش نیز با پدرم دوست هستند، کمی نرمش به خرج دادم. 

بعد خواهر حسین عکس او را نشان داد، نگاه نکردم و تنها گفتم برایم سیرت مهم است، نه صورت تا اینکه طبق قرار قبلی یک روز خودش به خواستگاریم آمد. در ابتدای صحبت‌هایمان یادی از فرمانده شهیدش شهید اسماعیل چراغی کرد و گفت با داشتن خانواده و فرزند شهید شد و بعد هم گفت کاش جای او من که مجرد هستم شهید می‌شدم. گفت دعا می‌کنم که من نیز شهید شوم. بعد هم از معیار‌های مورد نظرش صحبت کرد. یادم می‌آید که می‌گفت از لحاظ مالی چیزی ندارم و حتی خانه هم ندارم. به او گفتم می‌دانی که من تک‌فرزندم و شرایط مالی خانواده‌مان هم بسیار خوب است، می‌توانی مرا خوشبخت کنی. برای اینکه او را امتحان کنم و ببینم که شکاک و بددل است یا نه، گفتم که اگر یک روزی من چادرم را بردارم، برخوردتان با من چگونه خواهد بود. البته این سؤال برای این بود که اخلاق او را امتحان کنم، چراکه من از یک خانواده مذهبی هستم. در جوابم گفت برای من مشکلی نداره همین که شما در آسایش باشید برای من کافیه و خلاصه تمام شرایط را پذیرفت. با این حال نظرم کاملاً مثبت نبود. 

گذشت تا در جلسه سوم صحبت‌هایمان ایشان داشت پوست پرتقال را می‌کند که آب آن سرازیر شد و بعد هم با خنده گفت: برای اینکه این اتفاق نیفتد (آب پرتقال نریزد) ۱۶ بار این کار را تمرین کرده، اما نشد. یک لحظه سرم را آوردم بالا و دیدم که چقدر صورتشان زیباست و چقدر چشم‌های شهید مظلوم است. آن لحظه یک نور خاصی توی صورتشان دیدم. خلاصه وقتی این پشتکار را از دیدم در کنار خصائل خوبی که داشت به او پاسخ مثبت دادم. 

عقد و ازدواجتان چه زمانی بود؟

سرانجام اول فروردین ماه ۱۴۰۱ به عقد هم درآمدیم. بعد از عقدمان حسین مرا سر مزار شهدای گمنام برد. بعد به سمت دومین مزار برد و گفت این رفیق شهیدم است. سال گذشته در ایام فاطمیه در حالی که روزه بودم از حضرت فاطمه خواستم تا به حرمت این شهید بزرگوار تو را قسمت من کند که دعایم پذیرفته شد. بعد هم پیش میهمان‌ها بازگشتیم و چند ماه بعد نیز ازدواج کردیم. زندگی مشترکمان را زیر یک سقف آغاز کردیم که ثمره آن دو پسر به نام‌های فؤاد و عماد شد. 

همسرتان نسبت به پدرشدن چه حسی داشت؟

زمانی که شهید متوجه شد من باردارم سر از پا نمی‌شناخت، بعد هم می‌گفت شنیدم بعد بچه‌دار شدن علاقه زن و شوهر به هم کمتر می‌شود. من هم می‌گفتم این دو مقوله از هم جدا هستند. در زمان بارداری من سر از پا نمی‌شناخت تا اینکه ۱۸ دی ماه ۱۴۰۲، فؤاد به دنیا آمد. یادم می‌آید شبی که توی بیمارستان بستری شدم همراه قبول نمی‌کردند. گفتند که هیچ کس حتی مادرتان نمی‌تواند بماند، چراکه نیازی به همراه نیست. همه رفتند، اما حسین ماند و توی آن سرمای دی‌ماه رفته بود داخل ماشینمان که یک هاچ‌بک درب‌داغون است و شب تا صبح توی هاچ‌بک خوابیده بود؛ بدون بخاری. صبح پیام داده بود که من پشت درم و هر کاری داشتی بگو. فؤاد وقتی به دنیا آمد، یادم می‌آید که وقتی به هوش آمدم، اولین کسی را که دیدم، همسرم بود. بقیه خانم‌هایی که زایمان کرده بودند هیچ کسی را ندیده بودند، چون آن موقع تحت مراقبت ویژه بودیم، می‌پرسیدند چه طور شوهرت به ملاقاتت آمد. پرستار گفت آنقدر پشت در گریه و زاری کرد که ما دلمان به حالش سوخت و اجازه دادیم بیاید داخل. بعد آمد داخل و یک دسته گل خیلی زیبا آورده بود و حالا در بیمارستان هم اجازه نداده بودند دسته گل را بیاورد، رفته بود از یک تخم‌مرغ‌فروشی یک کارتون گرفته بود این دسته گل را گذاشته بود داخل کارتون. بعد قاچاقی آورده بود بالا. خلاصه شهید مانند یک مادر کنارم بود. در تمام امور پسرمان، از جمله شست‌و‌شو و تعویض پوشک، حتی در دادن شیرخشک دادن هم کمک می‌کرد و در کنارم بود. به هیچ عنوان احساس تنهایی نمی‌کردم. 

فؤاد هرچه بزرگ‌تر می‌شد به حسین شبیه‌تر می‌شد. یک روز به او گفتم دعایم مستجاب شد. حالا زمانی که در خانه نیستی یک نفر شبیه تو در کنارم هست و دوریت برایم سخت نمی‌شود. تا اینکه وقتی فؤاد به یک سالگی رسید. تصمیم گرفتیم برای بار دوم صاحب فرزند شویم که خدا عماد را در تاریخ پنجم مرداد‌ماه سال گذشته به ما داد که این موضوع شیرینی زندگی‌مان را دوچندان کرد. 

حتی در بیمارستان تمام کار‌هایی را که لازم بود خودش انجام می‌داد و حتی اجازه نداد پرستار‌ها مرا جابه‌جا کنند. بعد هم که از بیمارستان مرخص شدم، دنبالم آمد و پرسید، غذا دوست داری چه چیزی برایت بگیرم. چون قند دوران بارداری داشتم و هر چیزی را نمی‌توانستم بخورم، وقتی از کنار یک موکب رد شدیم که به مناسبت ماه صفر برپا شده بود، از حسین خواستم برای تبرک برایم چای بگیرد. 

به نظرم خوشمزه‌ترین چایی بود که در طول عمرم نوشیدم. وقتی به خانه رسیدیم، دیدم یک دسته گل رز آبی که بسیار دوست داشتم، برایم آورد و گفت این دسته گل را گرفتم که یک کمی از زحمت‌هایی که برایم کشیدی جبران شود. 

دو هفته بعد از به دنیا آمدن عماد به خاطر نذری که داشت، به اتفاق خانواده‌ام راهی قم و جمکران شدیم و در جمع گفت ان‌شاءالله پنجم مرداد سال ۱۴۰۵ به قم می‌آییم و برای عماد جشن تولد یک سالگی می‌گیریم که شهید شد. جالب اینکه امسال در این تاریخ به‌طور اتفاقی به قم رفتیم. 

از اخلاقشان در خانه بگویید؟ 

برعکس خیلی‌ها که بیرون خوش‌اخلاق هستند و در داخل خانه بداخلاق، حسین هم در داخل خانه و هم بیرون خوش‌اخلاق بود و هر کس با او بود به این مهم اعتراف می‌کرد. اگر متوجه مشکلات دوستان و همکارانش می‌شد تا جایی که امکان داشت سعی می‌کرد مشکلات آنها را حل کند. 

از آنجا که شغل ایشان پر از استرس و خستگی بود، هر وقت از سر کار می‌آمد مشکلاتش را پشت در می‌گذاشت و با خنده و روی گشاده وارد خانه می‌شد، حتی درآمد اندکش هیچ تأثیری منفی در اخلاقش در محل کار و خانه نمی‌گذاشت. 

گویا شهید علاقه خاصی به حضرت زهرا (س) داشتند؟

بله، حسین علاقه بسیاری به معصومین (ع) داشت، خصوصاً به حضرت فاطمه (س) و هرچه می‌خواست از ایشان طلب می‌کرد و در بیشتر اوقات نیز دعایش مستجاب می‌شد. در زمان عقد یک‌بار به من گفت که سالروز شهادت حضرت فاطمه (ع) روزه می‌گیرد و دوست دارد تا زمان زنده بودنش این نذر را ادا کند. این نوع ارادت موجب شد بیشتر اوقات در خانه ما مراسم روضه برپا می‌شد که در این میان روضه برای حضرت فاطمه از جایگاه ویژه‌ای برخوردار بود و بیشتر اوقات به صورت خانوادگی روضه برپا می‌کردیم. 

متأسفانه برخلاف ادعای خیلی‌ها که می‌گویند شرایط مالی مأموران فراجا بسیار خوب است، اما باید بگویم ما زندگی ساده و سختی داشتیم، ولی راضی و خوشحال بودیم، حتی شرایط اقتصادی اجازه نمی‌داد که در مراسم روضه که ماهی یک‌بار در خانه برپا می‌شد میهمان دعوت کنیم و این مراسم کاملاً خصوصی و پذیرایی در آن با یک استکان چای بود. 

شهید رمضانی قبل از شهادت در مأموریت‌های دیگر مجروح شده بودند؟

سه، چهار روز قبل از شهادتش به دلیل اینکه به آنها اعلام شده بود قرار است عده‌ای امنیت و نظم شهر را به‌هم بریزند، به همین دلیل ایشان در آماده‌باش به سر می‌بردند و هیچ خبری از ایشان نداشتیم. تنها از طریق پیامک از حالش باخبر می‌شدیم. یک شب بین ساعت ۲ تا ۳ شب یک شماره ناشناس با من تماس گرفت. وقتی تلفن را جواب دادم متوجه شدم حسین پشت خط است. وقتی علت را پرسیدم، گفت گوشیم از جیبم افتاد و زیر چرخ موتور شکسته است. پیش خودم گفتم اتفاق بدی افتاده و می‌خواهد من ناراحت نشوم. وقتی خانه آمد متوجه سوختگی و کبودی پایش شدم. علت را پرسیدم که گفت چند تا ترقه و کوکتل مولوتوف کنارمان انداختند و بعد هم گفت چند تا جوان اقدام به این کار کردند. به زور او را به بیمارستان بردم و پایش را پانسمان کردم. به همین دلیل مرخصی استعلاجی گرفت، اما از آنجا که خانه‌نشینی را دوست نداشت به‌رغم مخالفت فرمانده‌اش به محل کارش حاضر شد. 

نحوه شهادتشان چطور بود؟

حسین آقا ۱۷ دی سال گذشته پس از بهبود نسبی سوختگی پاهایش به سر کار رفت. یکی، دو ساعت بعد که مطمئن شدند خبری نیست به خانه آمد، چون فردایش جشن تولد فؤاد بود، به اتفاق رفتیم وسایل پیتزا خریدیم، چون قرار بود فردا میهمان داشته باشیم. بعد به اتفاق تمام خرید‌ها و کار‌هایی را که لازم بود برای جشن تولد انجام شود انجام دادیم. 

حدود ساعت ۱۲ ظهر بود که از محل کار با ایشان تماس گرفته و اعلام شد که در این شرایط خاص باید در محل کارش حاضر شود. 

هرچه اصرار کردم تولد فرزندمان است نرو، قبول نکرد و بعد هم گفت می‌رود و زود برمی‌گردد. سریع لباس‌هایش را پوشید و برای آخرین بار از ما خداحافظی کرد و رفت. 

نزدیک غروب بود که با او تماس گرفتم و جویای احوالش شدم. گفت که همه چیز خوبه و اتفاقی نیفتاده است. 

بعد با پدرم تماس گرفت و گفت که نگذار بچه‌ها در خانه تنها بمانند. آن شب چند باری خواستم با حسین تماس بگیرم، پدرم مانع شد و گفت اگه گوشی دستش باشد حواسش پرت می‌شود و اتفاق ناگواری برایش می‌افتد. از آنجا که حسین جزو یگان ویژه موتوری بود، نمی‌شد زیاد با ایشان تماس گرفت. 

بعد هم پدرم برای اینکه ناراحت نشوم تلویزیون را قطع کرد و گفت به دلیل شرایط امنیتی همه چیز قطع است. البته حسین به پدرم گفته بود نگذارد از خبر‌ها مطلع شوم. مرتب به ایشان پیام می‌دادم که نگرانم. کجایی و چیکار می‌کنی. پیام اول را جواب داد و پیام‌های بعدی دیگر جواب نیامد. هرچی پیام دادم دیدم، نه جوابی نیامد. در آخرین پیام برایش نوشتم که حسین در این سه سال ندیدم که یک‌بار من را نگران کنی و استرس بدهی. می‌دانم که در هر شرایطی باشی، جوابم را می‌دهی. الان چه شده که جواب نمی‌دهی؛ خیلی نگرانم. بعد از فرستادن این پیام، آنتن کلاً پرید و همه چیز قطع شد. بعد هم استرس‌های من شروع شد و دچار تپش قلب شدم. گریه می‌کردم و بچه کوچکم عماد آن شب تا صبح نخوابید. نهایتاً من به اتفاق پدرم، پدر شوهرم و عماد رفتیم محل کار حسین. ابتدا از ما کارت ملی خواستند و بعد که هویت ما تأیید شد، از ما استقبال خوبی شد. بعد ما را به اتاق فرماندهی دعوت کردند. آنجا بود که متوجه شدم برایش اتفاقی افتاده است. مدام می‌گفتم که حتماً دستش قطع شده یا پایش قطع شده است. بعد می‌گفتم کاش توی کما نرفته باشد. وقتی وارد اتاق فرماندهی شدم فرمانده‌شان به پدرم و پدر شوهرم اعلام کردند که ایشان شهید شده است. آنقدر حالم بد بود که اصلاً کلمه شهادت را نشنیدم. فقط یک لحظه دیدم که بابام و پدر شوهرم دارند گریه‌و‌زاری می‌کنند. 

هرچه از آنها سؤال می‌کردم جواب نمی‌دادند. وقتی از فرمانده‌شان پرسیدم توی کما رفته‌اند. دست و پایش قطع شده که گفتند نه. گفتم پس چه شده؛ به من بگویید که گفتند حسین شهید شده است. با شنیدن این کلمه تمام دنیا روی سرم آوار شد. اصلا ًباورم نمی‌شد. بار‌ها از آنها سؤال کردم و تا پیکر پاکش را ندیدم اصلاً باورم نمی‌شد.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار