در ارزیابی سیاست خارجی ایالات متحده در قبال ایران، تمرکز صرف بر رخدادهای میدانی یا نتایج کوتاهمدت، تصویر کاملی ارائه نمیدهد در ارزیابی سیاست خارجی ایالات متحده در قبال ایران، تمرکز صرف بر رخدادهای میدانی یا نتایج کوتاهمدت، تصویر کاملی ارائه نمیدهد. آنچه اهمیت بیشتری دارد، فرآیند تصمیمسازی و نسبت آن با واقعیتهای میدانی و ارزیابیهای اطلاعاتی است. در این چارچوب، عملکرد ترامپ را میتوان از زاویهای متفاوت مورد بررسی قرار داد: شکاف میان دانستن و پذیرفتن. بر اساس گزارشهای منتشرشده در سالهای گذشته، نهادهای اطلاعاتی امریکا بارها بر این نکته تأکید کردهاند که ایران نهتنها از ظرفیتهای دفاعی قابلتوجهی برخوردار است، بلکه به دلیل عمق استراتژیک منطقهای، شبکههای متحدان و پیچیدگی جغرافیایی، بهسادگی در برابر فشار نظامی مستقیم تسلیم نخواهد شد. این ارزیابیها، در واقع هشدارهایی درباره هزینههای پیشبینیپذیر یک درگیری بودند؛ هزینههایی که شامل فرسایش نظامی، بیثباتی منطقهای و افزایش ریسک درگیریهای گستردهتر میشود.
با این حال، در برخی تحلیلها اینگونه استدلال میشود که مسئله اصلی نه فقدان اطلاعات، بلکه نوع مواجهه با آن بوده است. به بیان دیگر، اگر سیاستگذار ارشد در برابر دادههایی که با اهداف یا تصورات اولیه او همخوانی ندارند، رویکردی گزینشی یا بیاعتنا اتخاذ کند، تصمیم نهایی لزوماً بازتاب واقعیت نخواهد بود. در این چارچوب، اصطلاح «لجاجت سیاسی» به وضعیتی اشاره دارد که در آن، اراده برای پیشبرد یک مسیر از پیشتعیینشده، بر ارزیابیهای کارشناسی غلبه میکند.
چنین رویکردی، بهویژه در موضوعی مانند ایران، میتواند پیامدهای سنگینی داشته باشد. تجربههای تاریخی، از جمله شکست عملیات پنجه عقاب (Operation Eagle Claw) یا همان عملیات طبس در ایران در سال ۱۹۸۰، نشان دادهاند که ورود به صحنه عملیاتی بدون درک کامل از شرایط محیطی، ظرفیتهای طرف مقابل و محدودیتهای خودی، میتواند به نتایجی کاملاً معکوس منجر شود. آن شکست، نهتنها یک ناکامی نظامی، بلکه ضربهای به اعتبار سیاسی امریکا در سطح جهانی بود.
در تحلیلهای امروز، برخی تلاش میکنند میان آن تجربه تاریخی و تحولات معاصر نوعی پیوستگی برقرار کنند؛ به این معنا که نادیده گرفتن پیچیدگیهای ایران، همچنان میتواند به تکرار الگوهای پرهزینه گذشته بینجامد. در این نگاه، «باتلاق پرهزینه» نه یک استعاره اغراقآمیز، بلکه توصیفی از وضعیتی است که در آن، ورود آسان، اما خروج بسیار دشوار است.
نکته کلیدی در این میان، تفاوت میان «اشتباه محاسباتی» و «نادیده گرفتن آگاهانه هشدارها» است. اشتباه محاسباتی ممکن است ناشی از کمبود اطلاعات یا تحلیل نادرست باشد، اما زمانی که هشدارهای مکرر وجود دارد و با این حال تصمیم متفاوتی اتخاذ میشود، مسئله به سطحی عمیقتر از خطای ساده ارتقا پیدا میکند. در چنین شرایطی، هزینهها نهتنها قابلپیشبینی بودهاند، بلکه تا حدی قابلاجتناب نیز محسوب میشدند.
جنگ با ایران برای امریکا و رژیم صهیونیستی ورود به یک باتلاق پرهزینه کاملاً قابل پیشبینی بود، اما ترامپ باز وارد این جنگ شد. شکست واقعی، ناتوانی جامعه اطلاعاتی امریکا در کشف حقیقت نبود، بلکه بیمیلی لجاجتآمیز ترامپ در پذیرش حقایق تلخ مربوط به قدرت دفاعی ایران بود. سازمانهای اطلاعاتی مکرراً تکرار میکردند که بمباران منجر به تسلیم تهران نخواهد شد، اما ترامپ بدون توجه به این گزارشها، کشور را وارد مسیری کرد که انتهای آن مشخص نیست. این لجاجت اکنون امریکا را در جنگی گرفتار کرده که هزینههای آن فراتر از تصورات اولیه کاخ سفید است.
آنچه برخی تحلیلگران از آن بهعنوان «شکست واقعی» یاد میکنند، الزاماً در میدان نبرد رخ نمیدهد، بلکه در لحظهای شکل میگیرد که تصمیمگیرنده، واقعیتهای ناخوشایند را کنار میگذارد. اگر ارزیابیهای اطلاعاتی بهصراحت بیان کنند که اقدام نظامی به نتیجه مطلوب نخواهد رسید، اما سیاستگذاری همچنان بر همان مسیر تأکید کند، نتیجه نهایی صرفنظر از جزئیات آن در چارچوب یک شکست راهبردی قابل تفسیر خواهد بود. در نهایت، در سیاست خارجی، قدرت واقعی تنها به توان نظامی محدود نمیشود، بلکه به توانایی درک واقعیت و انطباق با آن نیز وابسته است. نادیده گرفتن این اصل، میتواند حتی قدرتمندترین کشورها را وارد مسیرهایی کند که هزینههای آن فراتر از برآوردهای اولیه باشد. از این منظر، مسئله اصلی نه صرفاً یک تصمیم خاص، بلکه نحوه مواجهه با حقیقت است.
در همین چارچوب، ابوعبدالله، روزنامهنگار تونسی، میگوید: ما تا زمانی که واشینگتن خود زمینه آشکار شدن آن را فراهم نکرد، درک دقیقی از تواناییهای نظامی ایران نداشتیم. همچنین نمیدانستیم که ساختار حاکم در ایران میتواند با وجود دهها عملیات ترور همچنان پابرجا بماند، تا آنکه شواهد متعدد این پایداری آشکار شد. به بیان دیگر، این واشینگتن بود که این قدرت نهفته را در معرض دید جهان قرار داد.