میدان انقلاب، همیشه روایتهای دیدنی بسیار دارد؛ جایی که بوی کاغذ کهنه کتابفروشیها با دود ممتد اتوبوسها گره میخورد و جریان بیوقفه تردد آدمها، نبض پایتخت را به تپش میاندازد.
با شروع جنگ رمضان این میدان حکایتی جدید را در پایتخت رقم زد؛ تجمعات و گردهماییهای عظیم و پرشور شبانه که روایتش تا آنسوی مرزها هم رسید.
میعادگاه مردمی که زیر موشکهای تجاوزگران ترس را در مشتهای گرهکرده خود پنهان میکردند و همچنان شعارشان را فریاد زدند تا جهانیان بدانند ایران و ایرانی تن به ذلت نمیدهد.
آنشب، نگاه من در گوشهای از پیادهرو، روی یک غرفه کوچک ثابت ماند؛ نه به خاطر تنوع رنگی روسریها، که به خاطر ظرافت بسته شدن شال فروشنده.
خانم، روسریاش را با چنان هنرمندی و با تکیه بر یک سنجاقمیناکاریشده خاص، پشت گوشش فیکس کردهبود که در آن ازدحام، حکم یک تابلوی نقاشی آرام را داشت.
همین جزئیات کوچک و سنجاق درخشان کنار گوش او بود که پاهای مرا به سمت آن غرفه کشاند.
آنها یک زوج جوان بودند؛ با لبخندی که انگار از پس تمام خستگیهای روزمره، همچنان سهمی برای بخشیدن داشتند. وقتی با آنها همکلام شدم، قصهشان از پس ویترین کوچکشان بیرون ریخت. آقا، در حالی که بستهای از ساقدستهای نخی را مرتب میکرد، گفت: «ما از بعد از «جنگ رمضان» این غرفه را اجاره کردیم. روزهای اول، همه چیز در هالهای از دلهره و امید میگذشت.»
او از شبهایی گفت که خیابان انقلاب، تنها محل کسب نبود، میدان گفتوگو بود. «یادم هست که اجتماعات و گردهماییهای شبانه چنان پرشور و باصلابت برگزار میشد که گاهی فراموش میکردیم برای کاسبی آمدهایم. میایستادیم و گوش میسپردیم. چهرههایی تکراری را میدیدم که هر شب میآمدند؛ هماهنگکردن شعارها و تحلیل تحولات داغ روز، چنان فضای عجیبی ساخته بود که انگار خیابان زنده شدهبود.»
وقتی از «رونق کار» پرسیدم، نگاهش را به آسمان بلند و دودی تهران گره زد. با آرامشی که از ایمانی قلبی میآمد، گفت: «خدا را شکر. روزی دست اوست؛ ما فقط چرخدندههای تلاشمان را میچرخانیم.»، اما همه میدانیم که زیر پوست شهر، ماجرا چیز دیگری است. فشارهای اقتصادی، مثل یک پتک نامرئی بر سر معیشت مردم است. گرانی، قدرت خرید را چنان نحیف کرده که سبد خرید مردم حالا با اولویتها چیده میشود؛ کالاهای ضروری در صدر و باقی چیزها در انتظار.
او با خشم فروخوردهای که در هر کلامش علیه عاملان این فشارها - از ترامپ تا نتانیاهوی جانی - موج میزد، یادآور شد که این جنگ و تحریم از سوی آنها به ایران تحمیل شد.
با این حال، او میان اینهمه تلخی، یک پنجره نور هم گشود: «نوع کسبوکار ما، چون با حیا و حجاب گره خورده، برکتی عجیب به زندگیمان آورده. خانمم تازه باردار شده؛ این یعنی امید، یعنی فردا.»
لحن صحبتمان وقتی به موضوع جنوب کشور رسید، سنگینتر شد. آقا با صدایی که لرزشی خفیف در آن بود، گفت: «هموطنان جنوب ما، شرمنده هستیم که شما سینهسپر میکنید برای ایران. ما اینجا از دور فقط نظارهگریم، اما باور کنید این جانفشانی و ایثار شما، قلب ما را میفشارد و خونمان را به جوش میآورد.»
وقتی از غرفه فاصله گرفتم، تصویر آن زن و مرد جوان در ذهنم ماندگار شد. آنها در میانه میدان انقلاب و در غبار جنگ در حال ساختن یک جهان کوچک بودند. آنها میگفتند بچهای که در راه است، روزیاش را با خودش میآورد و من در دلم به این باور محکم انسانیشان غبطه خوردم.
آنها نه سرباز بودند و نه سیاستمدار؛ فقط دو نفر بودند که در تلاطم تاریخ، سعی داشتند با یک روسری، یک سنجاق زیبا و یک لبخند ساده، حرمت زندگی را نگه دارند.
میدان انقلاب، حالا برای من دیگر فقط یک میدان نوستالژیک پایتخت نیست؛ جایی است که شبهای زیادی در جنگ ایستادگی کرد و میتوان بوی «امید» را در یک غرفه کوچک به وضوح استشمام کرد.