ترافیک خیابانهای منتهی به کشوردوست، شبیه هیچ ترافیک دیگری نبود؛ نه کلافگی داشت و نه بوقهای ممتد عصبی. گویی رودخانهای از آهن و آرزو، آرامآرام به سمت قلب شهر سرازیر میشد.
در میان این ستون صبور ماشینها، چشمم به خودرویی افتاد که انگار تکهای از یک جشن ملی بود؛ پشت شیشهاش پر بود از پرچمهای کوچک و بزرگی که در نسیم کولر ماشین، لرزشی نجیب داشتند. سهرنگ زیبا، با آن نشان سرخ میانش که حالا برای ما، رنگ خون تازه وطن است.
ناخودآگاه به فکر فرو رفتم؛ در تمام این سالها، هرگز اینچنین پرچم را، نه به عنوان یک نماد تشریفاتی که به عنوان پارهای از جان، در میان دستهای مردم ندیده بودم. انگار بعد از آن حمله جنگندهها به آسمان تهران، چیزی در حافظه تاریخی ما بیدار شدهباشد. از آغاز جنگ رمضان تا همین امروز، هر چه دست ناپاک دشمن برای لرزاندن این خاک بیشتر تکان خورد، ریشههای این درخت کهن، عمیقتر در جان زمین چنگ انداخت.
دشمن نفهمید که هویت ایرانی، نه در سخن، که در «بودن» است؛ و ما چه خوب، بودنمان را لابهلای این رنگها پیدا کردیم.
حالا پرچم، دیگر فقط بر سردر ادارهها نیست. پرچم در دست کودک بازیگوش پیادهروست، در آینه ماشین آن کارگر خسته است، در جان خانههاست. این پرچم، برای ما حالا دیگر یک «باور» است؛ باوری به این حقیقت که حتی اگر بادهای سهمگین بوزند و بخواهند سقف آسمان این خانه را فرو بریزند، این ستونهای نامرئی ایمان است که سقف را بر سر مردم نگه میدارد.
ماشین که به نزدیکی خیابان «کشور دوست» رسید، سکوت عجیبی درونم حاکم شد. همان خیابانی که حالا مأمن بیقراران است. چقدر خوب شد که آقا، این تکه از بهشت را برای ما به یادگار گذاشت؛ این خیابان امن را که هرگاه بغض گلوگیر دوری، راه نفس را میبندد، میشویم مسافر پیادهروهایش. آنجا که شمعها، روایتگر داستانهای ناگفتهاند.
وقتی کنار آن شمعهای لرزان میایستم، خیره میشوم به عکسها، به یادبودهایی که هر کدام حرفی از اوست. رهبری که رفت، اما «پرچم» را برایمان به میراث گذاشت. او فقط یک رهبر نبود؛ او برای ما «معنا» را تعریف کرد. آقا به ما یاد داد که پرچم، فراتر از یک تکه پارچه، یادگاری است که باید با جان و دل حفظش کنیم. این پرچم، همچون نشان اصالت و شناسنامه ماست که در بحبوحه هیاهوی بدخواهان، دستبهدست گشته تا به ما برسد. این پرچم، نه یک ابزار برای معرفی کشور، بلکه نوری است که در تاریکترین لحظات تاریخ، راه را بر ما روشن میکند و بوی وفاداری را به مشام آیندگان میرساند؛ بویی که اگر در جان شهر بپیچد، ناامیدی رنگ میبازد و بذر تازهای از امید در دلها جوانه میزند.
آقا رفت تا ما بفهمیم پرچم، تنها چیزی است که در طوفانها، نباید از دست بیفتد. نگاهی به اطراف انداختم؛ جوانی با چشمانی خیس، پرچمی را به شیشه ماشینش میچسباند. پیرزنی با دستانی لرزان، دستی بر قاب عکس رهبر شهید کشید. میان این ترافیک عاشقانه، فهمیدم که ما دیگر تنها نیستیم؛ ما صاحب یک نشانیم که در هر کجای این جهان که باشیم، سایهاش بالای سر باورهایمان است.
پرچم، حالا ضربان قلب ماست؛ تندتر میزند، رنگینتر میتپد؛ و این همان چیزی است که دشمن، تا ابد نخواهد فهمید. او میخواست ما را بیریشه کند، اما حالا همه، در هر خانهای، با هر پرچمی که بر دیوار کوبیدهایم، یک «ریشه» هستیم؛ استوار، همیشگی و در اهتزاز.