کد خبر: 1368604
تاریخ انتشار: ۲۲ تير ۱۴۰۵ - ۲۳:۰۰
دنیا عیوضی‌

صبح امروز بالاخره بعد از چند روز فرصتی شد برای مرتب کردن میز کارم. در میان خرده کاغذها، دفترچه کوچک با لبه‌های فرسوده‌اش را برداشتم و ورق زدم. همان دفترچه‌ای که در روز‌های پر معنای تشییع پیکر رهبر شهید در تهران، در میان ازدحام جمعیت و سنگینی گرما، با لرزش دست، خرده‌یادداشت‌هایی را در آن ثبت کرده‌بودم. 
انگار وقتی ورق می‌زنم، بوی گلاب، عطر خاک و گرمای آن روز دوباره به مشامم می‌آید. 
 من آن روز، نه فقط یک روایت‌نویس، که زنی بودم که می‌خواست در میان تلاطم احساسات، چیزی فراتر از خبر پیدا کند؛ می‌خواستم «معنا» را از لایه‌های جمعیت بیرون بکشم. 
چشمم به صفحه‌ای افتاد که با جوهر تیره و خطوطی نامنظم نوشته شده بود. یاد آن صحنه‌ی خیره‌کننده افتادم؛ صحنه‌ای که در میان آن اقیانوس سیاه و یکدست جمعیت، مثل یک تابلوی نقاشی روشن، جلوه‌گری می‌کرد. چشمم به خانواده‌ای افتاد که گویی از دل نور آمده‌بودند. پدر و مادر و سه دختر؛ دو دختر کوچک‌تر که مو‌های طلایی‌شان زیر نور مستقیم خورشید، چون رشته‌های طلا می‌درخشید و میان سیاهی لباس‌های سوگوار، چشم هر بیننده‌ای را می‌گرفت. آنها در میان تکاپوی مردم برای دیدن خودرو حمل تابوت رهبر شهید و خانواده‌اش، نه تنها عجله نداشتند، بلکه با طمأنینه قدم برمی‌داشتند. در دستان کوچک دختر بزرگ‌تر، عکسی بود که کمتر در دستان سوگواران آن روز دیدم؛ عکس نوه شهید، که خنده‌ای شیرین و معصوم بر لب داشت. آن تضاد بی‌نظیر میان چهره آن سه کودک و سنگینی روز تشییع، چنان مرا به لرزه انداخت که نتوانستم بی‌تفاوت از کنارشان بگذرم. 
 چند دقیقه‌ای در نزدیکی‌شان راه آمدم، قدم‌هایم را با آنها همسو کردم و از همان فاصله، با نگاهی که می‌خواست از هر ذره‌ی وجودشان معنا را بیرون بکشد، تماشایشان کردم. 
در حالی که جمعیت، مثل موجی بی‌امان به جلو می‌خزید، آن خانواده مثل جزیره‌ای از آرامش به نظر می‌رسیدند. پدر با حرکاتی پخته و مردانه، سعی داشت از گرمای طاقت‌فرسا و تراکم جمعیت، دخترانش را محافظت کند؛ گاه با اسپری گلاب بر صورت کوچک آنها و گاه با نوازش و کنار زدن مو‌های طلایی‌شان از روی پیشانی. دختر بزرگ‌تر، با آن نگاهی که میان معصومیت و کنجکاوی عمیق گیر کرده‌بود، مدام تلاش می‌کرد از میان سیاهی لباس‌ها و قله‌های شانه آدم‌ها، آن ماشین بزرگ را پیدا کند. او که عکس نوه شهید را مثل یک امانت با ارزش در آغوش گرفته‌بود، چند بار روی نوک انگشتانش بلند شد؛ انگار می‌خواست از این حصار انسانی، فراتر برود و آن نور را از نزدیک لمس کند، اما هر بار، تنها سایه‌ی پرچم‌ها و توده‌ی بی‌شمار آدم‌ها نصیبش می‌شد. 
سرانجام، با لحنی که انگار از ته دل می‌آمد، پرسید: «بابا، ما که آقا رو ندیدیم... پس کجاست؟»
در آن لحظه، من که از دور نظاره‌گر بودم، حس کردم سکوت کوتاهی میان آنها برقرار شد. پدر ایستاد. نه برای اینکه از جمعیت فاصله بگیرد، بلکه برای اینکه در چشمان دختر، معنایی را بنشاند که فراتر از دید جسمانی باشد. او با نگاهی که ترکیبی از ایمان و تسلیم بود، آرام گفت: 
«دخترم، حضور ما برای این نیست که فقط تماشاگر باشیم. ما نیامده‌ایم که چشممان به او بیفتد؛ آمده‌ایم تا او، حضور ما را حس کند.» دختر با آن نگاه بی‌گناهش، انگار می‌خواست این منطق بزرگ را درک کند. دوباره به عکسِ کوچک توی دستش نگاه کرد و با صدایی زیر، پرسید: «یعنی... یعنی الان ما رو می‌بینه؟»
پدر، در حالی که دستش را به نشانه حمایت دور شانه او حلقه کرده‌بود، پاسخ داد:
«اون چشم‌های خیلی مهربون، همیشه همه رو می‌بینه. مخصوصاً اون‌هایی رو که با تمام وجودشون اینجا آمدن.»
آن لحظات، قلم من در دفترچه لرزید. این خانواده، با آن مو‌های درخشان و آن عکس کوچک، در واقع در حال روایت یک حقیقت عمیق بودند: اینکه وفاداری، نیازی به اقدامی بزرگ ندارد. آنها نیامده‌بودند تا صرفاً در یک مراسم سوگواری شرکت کنند؛ آنها آمده‌بودند تا در دفترچه تاریخ، نام و حضورشان را با جوهر یقین بنویسند. 
در آن روز، من فهمیدم که جمعیت فقط مجموعه‌ای از آدم‌ها نیست؛ جمعیت، مجموعه‌ای از «اراده‌هاست». 
 بعضی‌ها برای دیدن می‌آیند، بعضی‌ها برای گریه کردن، اما این خانواده آمده‌بودند تا به فرزندانشان بیاموزند که در کوران حوادث تاریخی، کجا باید ایستاد. 
 آنها به فرزندانشان یاد می‌دادند که گاهی، بزرگ‌ترین راه برای رسیدن به حقیقت، تلاش برای «قدم‌برداشتن به سوی حقیقت» است.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار