برادرم به عنوان یک نیروی فراجا سالها در مناطق مرزی خدمت کرد و به گشتزنی در آن مناطق پرداخت. او سالها به دنبال شهادت در سرحدات کشورمان بود. از سوی دیگر حسن دستپرورده پدری، چون شهید علی بیات بود که بارها به عنوان یک رزمنده به جبهههای دفاع مقدس رفته بود جوان آنلاین: ۱۰ اسفند سال گذشته وقتی شهید حسن بیات، از نیروهای فراجا، میخواست به محل خدمتش در شهرستان پیرانشهر برود، پدرش شهید علی بیات اصرار میکند او را تا محل خدمتش همراهی کند. به اصرار پدر، هر دو با هم به سمت پیرانشهر حرکت میکنند، اما رفتن آنها دیگر بازگشتی نداشت و هر دو در روز ۱۲ اسفند ماه در بمباران خانههای سازمانی فراجا در پیرانشهر به شهادت میرسند. در نتیجه این بمباران کور، تعدادی از مأموران انتظامی به همراه خانوادههایشان به شهادت رسیدند و علی و حسن بیات نیز از جمله آنها بودند. علی بیات از رزمندگان دوران دفاع مقدس بود و سالها در آرزوی شهادت میسوخت. او نهایتاً این سعادت را در کنار فرزندش حسن کسب کرد که او نیز به عنوان یک نیروی اطلاعات- عملیات فراجا در مناطق مرزی در جستوجوی شهادت بود. حسین بیات، فرزند شهید علی و برادر شهید حسن بیات در گفتوگو با «جوان»، برگهایی از زندگی این پدر و پسر شهید را روایت میکند.
برادر شهیدتان شروع کنیم. ایشان متولد چه سالی بودند و چطور وارد نیروی انتظامی شدند؟
حسن، متولد دوم بهمنماه ۶۵ همزمان با بمباران شهر زنجان توسط نیروهای بعثی در این شهرستان به دنیا آمد. برادر کوچکترم بود و من چهار سالی از او بزرگترم. شهید علاقه بسیاری به من که برادر بزرگش بودم، داشت و به نوعی الگویش در زندگی بودم. قبل از استخدام در فراجا، هر دو عضو بسیج بودیم و در عین حال در کارهای پیمانکاری فعالیت داشتیم. من خودم در سال ۸۸ در رسته پلیس راهور به استخدام نیروی انتظامی درآمدم. یک سال بعد هم حسن وارد نیروی انتظامی شد و در رسته اطلاعات- عملیات در شهرستان پیرانشهر استان آذربایجانغربی مشغول به خدمت شد.
البته باید به این نکته اشاره کنم که حسن در تمام دوران نوجوانی و جوانی در بسیج خدمت میکرد و خیلی هم مخلصانه کار میکرد. برادرم در خانواده نیز بسیار مهربان بود و به مناسبتهای مختلف برای خانواده هدیه میخرید. در مشکلات در کنار آنها بود، حتی به اهالی محل نیز در مشکلاتشان یاری میرساند.
همیشه خندان بود و میگفت باید همه جمع خانواده در کنار هم باشیم. به یاد ندارم که او از کسی دلگیر شده باشد. اخلاقش طوری بود که کدورتی به دل نمیگرفت. خندهرو بود و به همه کمک میکرد. با هرکی یک بار سلام و علیک میکرد تا آخر عمرش با او رفیق میشد و در کنارش بود.
زنجان شهر محبان آقا امام حسین (ع) است. الان هم که در ایام محرم قرار داریم. شهید از لحاظ تقید مذهبی چه رفتارهایی داشت؟
حسن از دوران کودکیش تا زمانی که به شهادت رسید، در ایام محرم علاوه بر پوشیدن لباس مشکی و اقامه عزاداری، اقدام به امر به معروف و نهی از منکر میکرد. علاوه بر آن در ایام محرم پول توجیبی خودش را صرف کمک به محرومان میکرد و حتی اگر قرار بود جایی نذری بدهند، علاوه بر کمک مالی مواد غذایی مورد نیاز را تا حدی که میتوانست تأمین میکرد. یادم است برادرم برای افرادی که توان خرید لباس سیاه نداشتند لباس تهیه میکرد. خلاصه خاطرات خوبی را برای این ایام از خود بر جای گذاشت، بهطوریکه همه از او به نیکی یاد میکنند. امسال در ایام محرم، مکانهایی که اقامه عزا بود از شهید حسن بیات به نیکی یاد میکنند، حتی عکس او را در مسجد و تکیه محل و علامتها نصب کردهاند. با وجود اینکه برادرم در تمام طول سال به فکر نیازمندان بود، اما معتقد بود کمک کردن در این ایام ثواب بیشتری دارد. خلاصه دو ماه محرم و صفر برای برادرم از اهمیت ویژهای برخوردار بود.
محل شهادت برادرتان پیرانشهر است. چند سال بود که آنجا خدمت میکرد؟
حسن در محل کارش جدی بود و وظیفه محولهاش را به نحو احسن انجام میداد و فرماندهانش از او راضی بودند. برادرم ۱۳ سال در منطقه مرزی سرو در پیرانشهر خدمت میکرد. آنجا نقش مهمی در برخورد با قاچاقچیان اسلحه و موادمخدر داشت و با این افراد مبارزه میکرد. فعالیتهای برادرم در مواجهه با اشرار و قاچاقچیها طوری بود که همواره مورد تشویق فرماندهاش قرار میگرفت. شهید حتی به نیروهایش کمک میکرد تا مانند او موفق عمل کنند. در حالی که پس از سه سال مأموریتش تمام میشد، اما علاقه به کار و موفقیتش در امور موجب شد تا هیچ وقت تقاضای انتقالی نکند و همیشه مورد تشویق قرار میگرفت. این در حالی بود که قاچاقچیها بارها او را تهدید به قتل کرده بودند، اما این موضوع هیچ اثری در حسن نداشت و او را در انجام مأموریتهای محوله راسختر میکرد. یکی از ویژگیهای برادرم کمک به همکارانش بود و اگر کسی مشکلی داشت با تمام توان اقدام به حل این مشکل میکرد. اگر خودش هم نمیتوانست کمکی بکند، از کسانی که میتوانستند کمک میگرفت تا مشکل همکارانش را تا حد امکان برطرف کند.
از نحوه شهادتش برایمان بگویید.
اسفندماه برادرم برای انجام کارهای شخصیاش در مرخصی بود. فرماندهاش از او خواست تا چند روز دیگر در مرخصی باشد و کارهایش را انجام دهد، اما برادرم پس از شنیدن خبر شهادت رهبر شهیدمان تمام کارهایش را ناتمام رها کرد و گفت باید در سرکارم حاضر شوم چرا که آنجا به من نیاز دارند.
از آنجا که برادرم زیاد رانندگی نمیکرد و زود خسته میشد، به او گفتم مرخصی میگیرم و با تو به منطقه میرویم، اما وقتی همسرش پیشنهاد داد من همراهیاش کنم، قبول نکرد و با اصرار، پدرم شهید علی بیات با او همراه شد. ساعت ۱۱ صبح روز ۱۰ اسفندماه حسن به اتفاق پدرم به سمت پیرانشهر به راه افتادند. در طول مسیر، چون دلهره داشتم بارها به آنها زنگ زدم تا احوالشان را بپرسم. وقتی رسیدند، حسن به من زنگ زد و در خصوص بمباران زنجان از من سؤال کرد. گفتم همه ما در صحت و سلامت هستیم.
خلاصه گذشت و به روز ۱۲ اسفند رسیدیم. بعدازظهر آن روز دلهره عجیبی داشتم. برای همین به حسن زنگ زدم، اما نه حسن و نه پدرم هیچ کدام جواب ندادند. تا اینکه یک ساعت بعد تلفنی از طریق دوستانش در جریان شهادت برادر و پدرم قرار گرفتم.
با شنیدن این خبر فوراً به سمت پیرانشهر راه افتادم و در آنجا بود که متوجه شدم وقتی پدر و برادرم در خانه سازمانی محل سکونتشان استراحت میکردند، مورد حمله قرار گرفته و به شهادت رسیدهاند. این در حالی بود که پیکر هر دوی آنها بر سالم بود. اما بر اثر سوختگی شدید شده بودند. خاطرهای که جای دارد در اینجا از برادرم حسن نقل کنم، این است که همیشه قسمت فوت در شناسنامهاش را نشان میداد و میگفت: داداش یک روز میشود اینجا به جای فوت مهر شهادت نقش ببندد و آخر هم به آرزویش رسید.
گویا برادرتان قبل از شهادتش هم در حین خدمت به عنوان پلیس، دچار مجروحیت شده بود.
حسن پارسال هنگامی که برای انجام مأموریت به اطراف کوههای عراق رفته بود، بر اثر سرخوردگی پایش، به داخل رودخانه میافتد. چون شدت موج رودخانه زیاد بود، آب او را چند کیلومتر آن طرفتر میبرد. پس از ساعتها یک چوپان او را میبیند و نجات میدهد. البته آن زمان بهرغم همه اقدامات پلیس، وقتی مدتی از حسن خبری نشد، فکر کرده بودند که حسن شهید شده است، اما مدتی بعد برادرم صحیح و سالم پیدا میشود. یک بار هم بر اثر واژگونی خودرویش در هنگام مأموریت، تاندون پاهایش پاره شده و کمرش دچار آسیب دیدگی میشود. با وجود این هیچ وقت از بار مسئولیت، شانه خالی نمیکرد. به قول سردار خوشاخلاق معاون هماهنگکننده سازمان اطلاعات فراجا، حسن شهید زنده بود. برادرم علیرغم تمامی این حوادث و مجروحیتهایی که پیدا کرده بود، حاضر به درمان نبود و میگفت: کار واجبتر از درمان است.
از پدر شهیدتان بگویید.
پدرم علیآقا متولد دوم اردیبهشت سال ۴۱ در زنجان بود. شغل اصلیاش کار در سازمان آب منطقهای زنجان بود که به دلیل تخصص و وظیفهشناسی، ۳۹ سال در این سازمان خدمت کرد. همچنین با وجود اینکه از خدمت سربازی معاف شده بود، اما وظیفه خود میدانست تا در دوران دفاع مقدس در جبههها حضور جدی داشته باشد.
مخصوصاً در عملیات آزادسازی خرمشهر و عملیات مرصاد حضور چشمگیری داشتند. مدتی نیز به عنوان سنگرساز بیسنگر در جبهههای جنگ تحمیلی هشت ساله حضور جدی داشت.
در مورد خصوصیات اخلاقی پدرم باید بگویم هیچ وقت نماز شبش ترک نمیشد. اهل خانواده را هم به خواندن این نماز تشویق میکرد. البته باید بگویم، چون خانواده در آن موقع از شب استراحت میکردند، مزاحم خواب آنها نمیشد و برای استفاده از روشنایی، تلویزیون را روشن میکرد و با قطع صدای آن، نماز شبش را میخواند. در کل باید بگویم پدر شهیدم اهل دعا و راز و نیاز با خدا بود. همچنین عاشق واقعی ولایت بود که این موضوع را میتوانستی در رفتار و کردارش ببینیم.
پدرم همواره ما را به داشتن تقوا سفارش میکرد و به من میگفت که در زمان جریمه کردن به عدالت رفتار کنم. مبادا که رشوه بگیری. خلاصه باید بگویم از کودکی ما تا زمانی که شهید شد ضمن تشویق ما به کارهای خوب و نیک، خودش و مادرم بهترین مشوق ما در طول زندگی بودند.
چه خاطرات خاصی از پدرتان دارید؟
پدرم از رزمندگان دوران دفاع مقدس بود و سالها در آرزوی شهادت میسوخت. نمیدانم وقتی که در جبهههای جنگ تحمیلی هشت ساله حضور داشت چند بار تا مرحله شهادت رفته بود؟ اما قسمت بود که بماند و نهایتاً توسط شقیترین افراد روی زمین که همان محور امریکایی- صهیونیستی است به شهادت برسد. شهید علی بیات یک انسان مخلص و در عین حال سر به زیر و بیادعایی بود. در رفتارش تظاهر نداشت. عشق به آقای مان امام حسین (ع) در روح و جانش نهادینه شده بود و به عنوان یک رزمنده دفاع مقدس، آرزوی زیارت کربلا را داشت، اما تا سالهای پایانی عمرش قسمت نشده بود که به کربلا برود.
پدرم تا سن ۶۳ سالگی به کربلا نرفته بود. اما سال گذشته آقا امام حسین (ع) ایشان را طلبید و دو بار به کربلا رفت. شاید این سفرها مقدمهای بود تا او را هرچه بیشتر آماده شهادت کند. پدرم با اینکه سنی از او گذشته بود، اما بارها به ما و دوستانش میگفت که شهید میشود. ما با خنده میگفتیم حالا که جنگ نیست، اما او همواره بر شهید شدنش تأکید داشت. نمیدانم شاید چیزی میدانست که ما از آن بیخبر بودیم، حتی در ماه مبارک رمضان نیز به خانواده گفته بود که امسال آخرین ماه رمضان برای من است. یک ماه از این حرفش نگذشته بود که در جنگ تحمیلی ۴۰ روزه به شهادت رسید.
یادم است یکبار پدرم یک کلیپ به ما نشان داد که در آن آیهای از قرآن خوانده میشد که در مورد شهادت بود. پدرم این کلیپ را ضبط کرده و بارها تماشا میکرد. بعد از شهادتش وقتی بالای سر جنازه سوختهاش رسیدم، در حالی که به شدت متأثر بودم، با خود گفتم بالاخره به آرزویت رسیدی و شهید شدی.
سخن پایانی.
شهادت سعادتی است که نصیب هر کسی نمیشود. برادرم به عنوان یک نیروی فراجا سالها در مناطق مرزی خدمت کرد و به گشتزنی در آن مناطق پرداخت. اگر از زاویه دیگری نگاه کنیم، او سالها به دنبال شهادت در سرحدات کشورمان بود. از سوی دیگر حسن دستپرورده پدری، چون شهید علی بیات بود که بارها به عنوان یک رزمنده به جبهههای دفاع مقدس رفته بود. همنشینی با چنین پدری و نشستن پای خاطرات او از دوران جنگ تحمیلی، یک فضای خاصی در خانواده ما درست کرده بود. حسن هم در جمع ما بیشتر با پدر انس داشت و راه و رسم او را در زندگی در پیش گرفته بود. حضور برادر شهیدم در فراجا اولین گامهای او برای رسیدن به سعادت شهادت بود. اما نکتهای که برایم عجیب است این است که چرا پدرم باید برادرم را در آخرین سفر زمینیاش همراهی میکرد؟ ابتدا قرار بود من همراه برادرم به پیرانشهر بروم، اما جای من و پدرم عوض شد و او حسن را در آخرین سفر همراهی کرد. در همه اینها نشانههایی وجود دارد. بابا باید در این سفر حسن را همراهی میکرد و این پدر و پسر که آرزوی شهادت داشتند، با هم به آرزویشان میرسیدند و در شهادت همدیگر را همراهی میکردند. خدا رحمتشان کند و انشاءالله شفیع ما در آن جهان باشند.