کد خبر: 1361035
تاریخ انتشار: ۱۱ خرداد ۱۴۰۵ - ۰۲:۲۰
روایت‌هایی از جنگ رمضان در گفت‌وگوی «جوان» با یکی از اعضای تیم‌های امدادی «سحر»
معجزه بود نه آواربرداری و امداد رسانی دوره‌هایی که گذراندیم، یکی از مباحثش همین بود که اگر در صحنه حادثه آن قدر فشار ناراحتی و درد و رنج به شما غلبه کرد و احتیاج داشتید که مثلاً یک کمی گریه کنید یا خودتان را تخلیه کنید، سعی کنید جلوی آن افرادی که آسیب دیده‌اند نباشید
زهرا چیذری 

جوان آنلاین: جنگ، بمباران و موشک‌باران و تخریب و هدف قرار دادن منازل مسکونی و مرگ زن و مرد و کودکانی که همه غیرنظامی بودند، بی‌تردید صحنه‌هایی تلخ و دردناک را رقم می‌زند و روایت‌هایی از ایستادگی این مردم بزرگ است. روایت‌های نابی که این بار امدادگران و اعضای تیم‌های حمایت روانی سحر که خودشان هم قهرمانان واقعی این روز‌های ما هستند، به چشم خود دیده‌اند و برای‌مان نقل می‌کنند. زینب اسعدی یکی از دختران تیم‌های سحر سازمان جوانان جمعیت هلال‌احمر است. دختر جوانی که مثل همه ما از صدای بمب و انفجار می‌ترسد، اما وقتی قداست خدمت به همنوعان در برابر ترسش قرار می‌گیرد، دیگر ترس چیزی برای عرض اندام ندارد و به کنار می‌رود تا این دختران جوان هم در کنار امدادگران سر صحنه‌های آسیب حاضر شوند و برای دل‌های داغدار و روح‌های خسته از حملات دشمن امریکایی- صهیونیستی مرحمی باشند و آنها را آرام کنند. مردم هم آنچنان با این جوانان ارتباط گرفته بودند که بچه‌های آسیب‌دیده آنها را «خاله» خطاب می‌کردند و حتی بچه‌گربه چندروزه‌ای که از زیر آوار نجات پیدا می‌کند، در آغوش‌شان آرام می‌گیرد. برای خواندن روایت‌هایی از جنگ تحمیلی سوم با این بانوی امدادگر همراه می‌شویم.

چه شد که وارد گروه‌های تیم‌های سحر شدید؟

 خب، ما در هلال‌احمر عضو داوطلب بودیم. وقتی شرایط جنگی پیش آمد، اعلام کردیم که اگر به نیروی خانم هم احتیاج شود، ما هستیم و می‌آییم در عملیات‌ها شرکت می‌کنیم. رئیس منطقه و مسئولانی که در جریان روند فعالیتی که در هلال‌احمر داشتیم بودند، انتخاب کردند که ما عضو تیم سحر باشیم. 

شما آموزش دیده‌اید یا رشته تحصیلی‌تان مرتبط است؟

نه، آموزش دیده بودیم. بعد هم نسبت به فعالیت‌هایی که از ما دیده بودند می‌دانستند که می‌توانیم مثلاً جزو تیم حمایت روانی باشیم. یک سری آموزش‌های تکمیلی به ما دادند و کار را شروع کردیم. برای عضویت در تیم‌های سحر، علاوه بر اینکه باید حمایت روانی بلد باشی، کار‌های امدادی را هم زیر نظر می‌گیرند که مثلاً می‌توانید یک جور مدیریتی در صحنه حوادث داشته باشید و برای انتخاب بچه‌ها در تیم سحر، پیش بردن کار و کمک کردن را هم در نظر می‌گیرند. 

شما چند سال است عضو هلال‌احمر هستید؟

من الان دو سال است که به صورت فعال و رسمی عضو هستم. از دوران نوجوانی هم عضویت داشتم، ولی فعالیت رسمی ما دو سال پیش شروع شد. 

پس در واقع عملیات‌هایی که شما حضور داشتید از بعد از جنگ ۱۲ روزه بوده است.

 در جنگ ۱۲ روزه ما آن‌جوری شرکت نمی‌کردیم. در منطقه‌مان آماده‌باش بودیم. در کار‌های به‌اصطلاح پشتیبانی نیرو‌های آقایان، اگر کاری بود، در همان منطقه مثلاً کمک می‌کردیم، حمایت می‌کردیم، ولی نه اینکه اجازه بدهند برویم سر صحنه. تیم سحر از جنگ رمضان دیگر شکل گرفت. 

در جنگ رمضان چه عملیات‌هایی بود که بیشتر در ذهن‌تان مانده باشد؟ چه خاطرات تلخ و شیرینی در ذهن‌تان باقی مانده است؟

کلاً جنگ که تلخ است. به خصوص اینکه ببینی برای هموطنانت اتفاقات بدی می‌افتد و نگرانی برای خانواده خودت. همیشه این نگرانی و اضطراب را داری. صحنه‌هایی را می‌دیدیم، خیلی حوادث تلخ و صحنه‌های ناگواری بود که دل آدم را واقعاً به درد و رنج می‌آورد. 

تلخ‌ترین عملیاتی که حضور داشتید کدام بود؟

یک عملیاتی بود که رفته بودیم یک منطقه‌ای را زده بودند. سه تا خانه مسکونی تخریب شده بود و اطراف آن را هم در بر گرفته بود. خیلی خانواده‌ها بودند که مضطرب و پریشان می‌آمدند و دنبال عزیزان‌شان می‌گشتند. یک خانواده‌ای بود که منتظر بودند ببینند جوانان‌شان پیدا می‌شوند یا نه. پرس‌وجو که کردیم متوجه شدیم که این بندگان خدا کلاً زمان جنگ تهران نبودند. این دو جوان گفتند: «ما خسته شدیم و می‌خواهیم برگردیم به خانه سری بزنیم» که خانواده‌شان خیلی مخالف بودند. ولی همان شبی که برمی‌گردند، متأسفانه این اصابت صورت می‌گیرد و این بندگان خدا هر دو شهید می‌شوند. این جوانان، پسر دایی و پسر عمه بودند. خانواده‌های‌شان هم از شهر‌های مختلف متوجه این موضوع می‌شوند و یکی یکی وقتی برمی‌گشتند، خیلی بی‌تابی می‌کردند و ما سعی می‌کردیم خانواده را آرام کنیم، یک کمی کمک‌شان کنیم که تحمل کنند تا پیکر شهیدشان پیدا بشود. وقتی بقیه اعضای خانواده می‌آمدند و به هم می‌رسیدند، دوباره انگار قضیه از سر گرفته می‌شد و خیلی سخت بود که بتوانیم بندگان خدا را آرام نگه داریم تا پیکر‌ها پیدا بشود. صحنه‌های خیلی سختی بود. هر وقت یادش می‌افتم خیلی ناراحت می‌شوم. آن دو جوان فکر نمی‌کردند اگر برگردند همان شب این اتفاق برایشان بیفتد. این خیلی برای من تلخ بود که در ذهنم مانده بود. 

چند ساله بودند؟

زیر ۳۰ سال بودند. 

خود شما وقتی وارد این صحنه‌ها می‌شدید، یک وقت‌هایی خطر بمب‌های منفجرنشده یا حمله مجدد و این مسائل وجود داشت، نمی‌ترسیدید؟

حالا نمی‌شود گفت که آدم نمی‌ترسد. ولی خب با این نیت که ما می‌رفتیم – اینکه می‌خواهیم برویم به یک نفر کمک کنیم، به هموطن‌مان، یک آرامشی برسانیم، حمایتی بکنیم – سعی می‌کردیم بر ترس خودمان غلبه کنیم. آن ترس‌مان و صحنه‌های ناراحت‌کننده‌ای که می‌دیدیم را سعی می‌کردیم در خودمان بریزیم و خودمان را کنترل کنیم. ولی تا جایی که می‌شد سعی می‌کردیم بر این ترس و ناراحتی غلبه کنیم تا بتوانیم به هموطنانی که در آن واقعه تلخ قرار گرفته بودند، کمکی کرده باشیم. 

بعد خانواده خودتان چه؟ مثلاً مخالفتی نداشتند؟

مخالفت‌شان بیشتر از روی نگرانی بود که هر خانواده‌ای برای فرزندش ابراز نگرانی می‌کند. مخصوصاً مادر آدم که خیلی بیشتر نگران است. ولی از طرفی هم تشویق و حمایت داشتند تا ما همیشه در هلال‌احمر تلاش کنیم کمک و خدمتی به مردم و هموطنان‌مان بکنیم. همیشه این حمایت را داشتند، ولی سعی می‌کردیم خانواده را آرام کنیم و از نگرانی دربیاوریم و بگوییم که هر لحظه‌ای که شد تماس برقرار می‌کنیم. من همیشه با خانواده تماس می‌گرفتم، مخصوصاً وقتی سر صحنه‌ها می‌رفتم، تا دل‌نگرانی‌شان کمتر شود و اطمینان خاطر داشته باشند که اتفاقی برایم نیفتاده و دارم به کارم ادامه می‌دهم. 

آیا طی عملیات‌هایی که حضور داشتید خاطره خوبی پیش نیامد؟ مثلاً کسی نجات پیدا کرده باشد یا مواردی از این دست؟

چرا، بوده. مثلاً یک خانواده‌ای بود که تقریباً فکر می‌کنم چهار نفر بودند. نصف خانه‌شان تقریباً کامل تخریب شده بود. یک پسر حدوداً ده، دوازده ساله بود و یک خواهر پانزده، شانزده ساله. این چهار نفر را توانستند زنده بیرون بیاورند. یک مقدار آسیب‌هایی هم دیده بودند، اما ما توانستیم آنها را درمان کنیم. آن حس آرامشی که به بچه‌ها داده بودیم، به ما می‌گفتند «خاله». آن حس آرامش را گرفته بودند و تا زمانی که عزیزان‌شان بیایند دنبال‌شان و وسایل‌شان را جمع کنند، اینها در چادر هلال‌احمر پیش ما بودند و آرامش گرفته بودند. 

یک صحنه دیگر هم بود که می‌شود گفت معجزه‌ای بود که پیش آمد و ما یک بچه‌گربه چندروزه را از زیر آوار زنده پیدا کردیم. این هم خیلی عجیب بود. هم خوشحالی داشت، هم اینکه با خودمان می‌گفتیم این همه آدم شهید شدند، ولی اگر خدا بخواهد یک بچه‌گربه چندروزه بین آن همه آوار و خاک زنده پیدا شد و ما به او رسیدیم. یک کمی زخمی شده بود. زخم‌هایش را تا آنجایی که از دستمان برمی‌آمد رسیدگی کردیم، به او شیر دادیم و سپردیم به همسایه‌هایی که آنجا بودند تا ببرندش دامپزشکی. این هم جزو یکی از خاطرات شیرینی بود که در جنگ دیدیم. 

وقتی می‌رفتید پای صحنه‌هایی که بسیار ناراحت‌کننده بود و با آن روبه‌رو می‌شدید، حتماً خود شما هم تحت تأثیر قرار می‌گرفتید و اذیت می‌شدید. چطور خودتان را یک جورایی ترمیم می‌کردید که بتوانید بروید سر صحنه؟

دوره‌هایی که گذراندیم، یکی از مباحثش همین بود که اگر در صحنه حادثه آن قدر فشار ناراحتی و درد و رنج به شما غلبه کرد و احتیاج داشتید که مثلاً یک کمی گریه کنید یا خودتان را تخلیه کنید، سعی کنید جلوی آن افرادی که آسیب دیده‌اند نباشید. با سرتیم یا دوستان‌تان هماهنگ کنید، بروید یک گوشه‌ای، جایی که خلوت است و کسی متوجه نشود، یک مقدار گریه کنید یا بروید با دوستان و همکاران‌تان یک کمی حرف بزنید و برگردید. این نبود که بگویند نه، حق ندارید گریه کنید یا حق ندارید ناراحتی کنید. نمی‌گفتند نباید این کار را انجام بدهید. می‌توانستیم – چه خودم چه کسانی که آنجا بودند – دقایقی برویم، یک کمی حال خودمان را بهتر کنیم، یک گریه‌ای بکنیم، یک استراحتی بکنیم و برگردیم. ولی تا آنجایی که من یادم می‌آید، بچه‌ها آن قدر قوی حاضر شده بودند که خودشان را تا آخرین ساعت‌های عملیات نگه داشته بودند و آنچنان نشد که کسی حالش خیلی بد بشود. ولی بعد از اینکه از عملیات برمی‌گشتیم، اگر زمان بود که می‌توانستیم پیش هم باشیم، می‌ماندیم. اگر نه، مثلاً فردای آن روز دور هم جمع می‌شدیم، به‌اصطلاح تخلیه روانی انجام می‌دادیم، با همدیگر صحبت می‌کردیم و درباره آن اتفاقاتی که برای‌مان خیلی تلخ بود حرف می‌زدیم تا این تخلیه روانی شکل بگیرد. 

اگر خدایی‌نکرده حادثه‌ای پیش بیاید، باز هم در تیم‌ها حضور پیدا می‌کنید و می‌روید؟ و اینکه فکر می‌کنید حضورتان مؤثر بود و به مردم کمک می‌کرد؟

بله، صد در صد. من خودم خیلی بیشتر مشتاق شدم که بروم، چون می‌دیدم واقعاً حضورمان در صحنه تأثیرگذار بود. خیلی‌ها بودند که از حضور خانم‌های امدادگر و تیم حمایت روانی استقبال می‌کردند و حضور ما باعث دلگرمی‌شان می‌شد و چقدر از ما تشکر می‌کردند. حتی بازتاب خبرهایش جهانی شد و عکس دوستان‌مان در سازمان صلیب سرخ جهانی پخش شد که تیم‌های حمایت روانی در ایران شکل گرفته است. خیلی کمک کرده به مردم، مخصوصاً بازماندگان و آسیب‌دیده‌هایی که در جنگ بودند. الان هم، هم خودم و هم دوستانم همچنان در تیم هستیم و تیم دارد آموزش‌های بیشتری می‌دهد. ما هنوز دوره و کلاس می‌رویم برای اینکه اگر خدایی‌نکرده دوباره جنگی شکل گرفت، آماده‌تر در صحنه حضور پیدا کنیم و بتوانیم به هموطنان‌مان کمک کنیم. البته فقط برای جنگ نیست. کمک‌های بشردوستانه، کلاً در شهر‌هایی که نیاز به کمک دارند – از جمله در جنگ – آمادگی‌اش را داریم و هستیم. ان‌شاءالله که به مردم خدمت کنیم. 

واکنش مردم چطور بود نسبت به شما؟ مردم عادی که با شما مواجه می‌شدند، حالا در کنار آن افراد حادثه‌دیده، افراد دیگری هم با شما مواجه شدند. برخوردشان چطور بود؟ واکنش‌شان به حضور شما چطور بود؟

خب، الحمدلله مردم همدلی دارند. معروف است به ایران همدل. مردم وقتی می‌دیدند که این اتفاق افتاده، می‌آمدند کمک کنند به مردمی که حادثه دیده بودند. هم تیم‌های جهادی بود، هم مردم معمولی بودند و دوست داشتند کمک کنند. به ما هم می‌آمدند و می‌گفتند: «شما احتیاج به کمک ندارید؟ مثلاً چیزی نمی‌خواهید؟ خوراکی یا وسیله، جایی برای استراحت؟ هرچه خواستید، ما هستیم، بیایید خانه ما. حتی اگر نیاز به استراحت داشتید، منزل ما بیایید.» یا خوراکی می‌خریدند و خودشان می‌آوردند. هم به ما و هم میان مردم پخش می‌کردند. کمک می‌کردند. وقتی می‌دیدند آن فشاری را که ما داریم تحمل می‌کنیم که صحنه را مدیریت کنیم، با ما همراهی می‌کردند و این برای ما دلگرم‌کننده بود. تشکر‌هایی که مردم از ما می‌کردند، خیلی باعث انرژی گرفتن ما می‌شد. این حرکت مردم که همیشه پشت هم هستند و حامی همدیگرند، خیلی جای شکر و تحسین دارد.

و کلام پایانی... 

تیم حمایت روانی سحر برای عضوگیری یک محدودیتی دارد. وقتی این تیم شکل گرفت، خیلی از بچه‌های امدادگر دیگرمان هم بودند که مشتاق بودند بیایند و عضو تیم سحر بشوند و همراه ما در عملیات‌ها شرکت و کمک کنند. ولی به خاطر محدودیت، این امکانش نبود که تمام خانم‌ها بتوانند بیایند. اینکه خانم‌های ما مشتاق هستند در این حوادث و اتفاقات کمک کنند و پا به پای آقایان امدادگر در صحنه حاضر بشوند، خیلی نکته قابل‌توجهی است. از همین جا از همکارانم – چه آقایان و چه خانم‌های امدادگر – تشکر می‌کنم که همیشه بدون اینکه خودشان را در نظر بگیرند که الان کار دارند، زندگی دارند، شرایط‌شان چطور است، بیشتر به این فکر می‌کنند که بتوانند یک کمکی بکنند و از این علمی که آموخته‌اند به مردم‌شان خدمت کنند. بعد از جنگ، اعتماد مردم به جمعیت هلال‌احمر کلاً بیشتر شده است. مردم خیلی از سازمان جوانان هلال‌احمر و کار‌هایی که می‌کرد، مخصوصاً تیم حمایت روانی سحر استقبال و از ما با روی خوش تشکر و قدردانی می‌کردند. مثلاً می‌گفتند: «حضورتان واقعاً تأثیرگذار بود.» این واقعاً ما را خوشحال می‌کرد که مردم از عملکرد ما راضی هستند. خیلی از مردم مشتاق‌تر شدند که بیایند و شرکت کنند و عضو هلال‌احمر بشوند. خیلی‌ها به خود من پیام می‌دادند که ما چطور می‌توانیم بیاییم، فقط یک کمک کوچک بکنیم. ما می‌گفتیم خب، حالا یک پروسه‌ای دارد؛ باید عضویت انجام بشود، دوره‌ها را بگذرانید و بعد فعالیت‌تان را شروع کنید. ولی همین که مردم مشتاق بودند و می‌خواستند که در دوره‌ها شرکت کنند و در کنار ما باشند، خیلی قابل‌تحسین و ارزشمند است. الان هم که دوران بعد از جنگ است، کلاس‌های ما طوری شده که در طول هفته از سه تا مربی استفاده می‌کنیم، یعنی تعداد متقاضیان بالا رفته. ما کلاس‌ها را به صورت فشرده برگزار می‌کنیم برای جذب داوطلبان جدید.

برچسب ها: جنگ ، هلال احمر ، کمک رسانی
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار