پرونده هستهای ایران پس از بیش از دو دهه مذاکره، توافق، بازرسی، تعلیق، محدودسازی و اعتمادسازی، امروز به نقطهای رسیده است که دیگر نمیتوان آن را یک موضوع قابل مذاکره دانست. دلیل این امر نه صرفاً یک موضع سیاسی، بلکه حاصل یک تجربه تاریخی روشن و مستند است. مذاکره زمانی معنا پیدا میکند که طرفین درباره یک اختلاف یا ابهام حقوقی گفتوگو کنند، حال آنکه در موضوع هستهای ایران، نه حق ایران مبهم است و نه تکلیف طرفهای مقابل. جمهوری اسلامی ایران عضو معاهده منع گسترش سلاحهای هستهای است و مطابق مفاد این معاهده از حق مسلم تحقیق، توسعه، تولید و بهرهبرداری صلحآمیز از فناوری هستهای برخوردار است. بنابراین موضوعی که قانون بینالمللی آن را به رسمیت شناخته، اصولاً نمیتواند موضوع معامله و چانهزنی قرار گیرد.
اگر قرار باشد حقی که در متن یک معاهده بینالمللی تصریح شده است، هر بار به میز مذاکره بازگردد، اساساً فلسفه وجودی حقوق بینالملل زیر سؤال میرود. هیچ کشوری درباره حق حاکمیت خود، حق توسعه علمی خود یا حق بهرهمندی از فناوریهای مشروع با دیگران مذاکره نمیکند. مذاکره بر سر حق، به معنای پذیرش این پیشفرض است که طرف مقابل اختیار اعطا یا سلب آن حق را دارد، در حالی که حق هستهای ایران، نه هدیه قدرتهای جهانی است و نه امتیازی که بتوان آن را پس گرفت.
مهمتر از مبانی حقوقی، تجربه عملی مذاکرات هستهای است. ایران در مقاطع مختلف بیشترین سطح همکاری را با نهادهای بینالمللی پذیرفت، محدودیتهای گستردهای را اجرا کرد و اقدامات اعتمادسازی متعددی انجام داد. اما نتیجه چه بود؟ آیا حقوق هستهای ایران به رسمیت شناخته شد؟ آیا تحریمها بهطور پایدار رفع شدند؟ آیا تهدیدها پایان یافت؟ آیا خرابکاریها متوقف شد؟ آیا دانشمندان ایرانی از ترور مصون ماندند؟ پاسخ تاریخ به همه این پرسشها منفی است. تجربه نشان داد هر اندازه ایران از مواضع خود عقبنشینی کرد، مطالبات جدیدی مطرح شد و هر توافقی به سکویی برای درخواست محدودیتهای بیشتر تبدیل شود.
واقعیت آن است که مسئله اصلی طرفهای غربی هرگز صرفاً غنیسازی یا فعالیت هستهای نبوده است. اگر مسئله فقط نگرانی فنی بود، با گستردهترین نظام نظارتی و بازرسی باید پایان مییافت، اما آنچه طی سالهای گذشته مشاهده شد، استمرار فشارها حتی در دورههای همکاری حداکثری ایران بود. این امر نشان میدهد که هدف اصلی، مدیریت یا نظارت بر برنامه هستهای نبوده، بلکه جلوگیری از تبدیل ایران به یک قدرت مستقل علمی و فناورانه بوده است.
از منظر فنی نیز پرونده هستهای ایران تنها به چند سانتریفیوژ یا چند تأسیسات محدود نمیشود. فناوری هستهای بخشی از زنجیره قدرت علمی یک کشور است؛ زنجیرهای که به پزشکی هستهای، تولید رادیوداروها، کشاورزی پیشرفته، فناوری مواد، صنایع راهبردی، امنیت انرژی و توسعه دانش بومی متصل است. کشوری که از چرخه دانش هستهای حذف شود، در واقع از بخشی از آینده علمی خود محروم شده است. از اینرو، دفاع از برنامه صلحآمیز هستهای صرفاً دفاع از یک فناوری نیست، دفاع از حق پیشرفت و توسعه ملی است.
در کنار این ابعاد، رفتار امریکا و رژیم صهیونیستی یک پرسش اساسی اخلاقی و حقوقی را مطرح میکند. چگونه میتوان از یکسو ایران را به رعایت قواعد بینالمللی فراخواند و از سوی دیگر، حمله به مراکز هستهای، خرابکاری در تأسیسات تحت نظارت بینالمللی، ترور دانشمندان و تخریب زیرساختهای علمی را توجیه یا از آن حمایت کرد؟ اگر فعالیتهای هستهای ایران واقعاً صلحآمیز و تحت نظارت بودهاند که بوده، حمله به این مراکز نه تنها نقض حقوق ایران، بلکه نقض آشکار اصول بنیادین حقوق بینالملل و امنیت جمعی است. هیچ منطق حقوقی نمیتواند ترور یک دانشمند یا هدف قرار دادن یک مرکز پژوهشی را به عنوان ابزاری مشروع برای حل اختلافات بینالمللی بپذیرد.
از این منظر، مسئله هستهای ایران دیگر یک موضوع فنی یا حتی سیاسی نیست، بلکه به نمادی از تقابل میان «حق» و «زور» تبدیل شده است. پذیرش مذاکره بر سر اصل برنامه هستهای، به معنای پذیرش این گزاره خطرناک است که حقوق ملتها نه از قوانین بینالمللی، بلکه از اراده قدرتهای مسلط ناشی میشود. چنین منطقی اگر پذیرفته شود، هیچ حق مستقلی برای هیچ کشور مستقلی باقی نخواهد ماند.
بر همین اساس، پس از سالها تجربه مذاکرات، توافقات، بدعهدیها، تحریمها، خرابکاریها و ترور دانشمندان، مسئله هستهای ایران دیگر موضوعی برای مذاکره نیست، زیرا حق قابل مذاکره نیست. آنچه باید مطالبه شود، اجرای بیقیدوشرط حقوق مندرج در معاهدات بینالمللی، پایان دادن به استانداردهای دوگانه و پاسخگو کردن ناقضان حقوق بینالملل است. موضوع اصلی امروز نه مذاکره بر سر حق هستهای ایران، بلکه مطالبه احترام به حقی است که از ابتدا وجود داشته و هیچ قدرتی صلاحیت سلب آن را ندارد.