کد خبر: 1357336
تاریخ انتشار: ۲۱ ارديبهشت ۱۴۰۵ - ۰۳:۲۰
معلمی که مدرسه را به خانه‌ها برد  بانوی معلم لرستانی در جنگ تحمیلی سوم در حرکتی جهادی کلاس درس را در خانه دانش‌آموزان برگزار کرد
شهرزاد رحمتی پور

جوان آنلاین: در روز‌هایی که ایران، زیر فشار حملات و بمباران امریکایی- صهیونیستی قرار گرفت و زندگی روزمره مردم با دشواری‌های پی‌درپی گره خورد، صحنه‌هایی شکل گرفت که نشان داد عشق و امید و همنوع‌دوستی در این سرزمین از بین نمی‌رود و همیشه زنده است. اتفاقاتی که ریشه در انسانیت، روح جمعی ایرانیان و توصیه‌های دیرینه اخلاقی و دینی ما ایرانیان دارد. در این روزها، بار دیگر همدلی و همراهی مردم، به‌ویژه در عرصه‌های اجتماعی و آموزشی، چهره واقعی خود را نشان می‌دهد؛ آنجا که افراد بدون هیچ چشمداشتی، تنها با انگیزه کمک و عشق، قدم در مسیر خدمت می‌گذارند. حکایت معلمی از شهرستان سلسله (لرستان)، نمونه‌ای روشن از همین روح ایرانی است؛ معلمی که نخواست شاگردانش در تنهایی و اضطراب روز‌های تعطیلی مدرسه رها شوند و با تصمیمی برخاسته از مسئولیت، مهر و انسان‌دوستی، کلاس درس را از مدرسه به دل خانه‌ها برد. این گزارش، نه فقط داستان یک معلم که حکایت دوباره‌ای از پیوند‌های انسانی است؛ همراهی فرشته‌هایی که حتی در سخت‌ترین شرایط هم نمی‌گذارند چراغ امید خاموش شود. 

در استان لرستان و شهرستان سلسله، مدرسه برای بچه‌ها چیزی فراتر از یک چهار دیواری ساده است. دنیایی کوچک، اما پر از جنب‌وجوش که هر روز کنار هم جمع می‌شوند تا نه تنها به تحصیل علم بپردازند، بلکه بهترین لحظات روزشان را با بازی و ورزش و شادی سپری کنند. 

تا قبل از شروع جنگ سوم تحمیلی، هر روز راهرو‌های مدرسه با صدای قدم‌های کودکانه پر می‌شد، نیمکت‌ها میزبان شیطنت‌ها و خنده‌ها بودند، و حیاط مدرسه صحنه رقابت‌های ساده، اما پرهیجان دوران کودکی. اما وقتی بمباران شهر‌ها شروع و مدارس تعطیل شدند، سایه یک سکوت بر فضای آنجا سنگینی کرد و این‌بار غیبت بچه‌ها دل مدرسه را به درد آورد. 

کلاس‌ها تعطیل، زنگ‌ها خاموش و نیمکت‌ها بی‌حرکت مانده بودند. هر گوشه مدرسه، خاطرات روز‌هایی را در خود نگه می‌داشت که تماماً زندگی بود؛ زندگی ساده، اما سراپا شور و شوق کودکانی که برای آینده تجربه می‌اندوختند و حالا جای آن همه رنگ و صدا، تنها سکوتی سرد نشسته بود. 

در چنین فضایی، ذهن خانم مهدی‌پور بیش از هر زمان دیگری درگیر شاگردانش بود؛ بچه‌هایی که او را فقط معلم نمی‌دانستند، بلکه همراه روز‌های کودکی‌شان بود و مادری که با دلسوزی، هر آنچه می‌دانست را به آنها می‌آموخت. 

او به‌خوبی می‌دانست که فقدان مدرسه برای کودکان، فقط از دست رفتن آموزش نیست؛ بلکه قطع شدن جریان روزمره زندگی است. 

دغدغه‌ای از دل مادرانه

خانم مهدی‌پور به‌عنوان معلم پایه اول، بیش از هر چیز نگران حال روحی دانش‌آموزان بود. او باور داشت که «آموزش» گوشه‌ای از مسئولیت یک معلم است و بخش مهم این مسئولیت به همراهی با کودکان در شرایط ناپایدار بازمی‌گردد. 

خودش در این باره می‌گوید: «با تعطیل شدن مدارس، می‌دانستم که بچه‌ها فقط درس را از دست نمی‌دهند. مدرسه برای آنها خانه دوم است؛ جایی که امنیت، دوستی و شادی را می‌آموزند و تجربه می‌کنند. وقتی این محیط حذف می‌شود، بخش مهمی از تکیه‌گاه روانی‌شان هم فرو می‌ریزد.»

این پرسش مدام در ذهن او تکرار می‌شد که آیا ارتباط مجازی می‌تواند جای نگاه مهربان، توجه لحظه‌ای یا حتی لبخندی ساده را بگیرد؟ و پاسخ برایش روشن بود: «نه!»

تصمیمی از دل احساس مسئولیت

دل‌مشغولی‌های معلم مهربان کلاس اول روزبه‌روز عمیق‌تر می‌شد تا اینکه یک روز، هنگام عبور از کنار مدرسه تعطیل، جرقه تصمیمی متفاوت در ذهنش زده شد. 

خانم مهدی‌پور می‌گوید: «نمی‌توانستم فقط از دور پیام بفرستم و تکلیف دیکته کنم. احساس می‌کردم چیزی کم است؛ چیزی که فقط با حضور به دست می‌آید. در همان لحظه تصمیم گرفتم راهی خانه‌های دانش‌آموزان شوم؛ تصمیمی دشوار، اما ضروری بود. نه برای تکلیف دادن، بلکه برای کاستن از دلتنگی و اضطراب و دعوت آنها برای اینکه دوباره در کنار هم باشیم.»

معلم مهربان، با یک کوله کوچک، مقداری هدیه، چند کتاب و البته قلبی پر از مهر، راه افتاد. گام‌به‌گام، خانه‌به‌خانه رفت تا دعوتنامه‌اش را شخصاً تقدیم دانش‌آموزان کند. 

جان گرفتن کلاس در خانه‌ها

اولین مقصد او، خانه «سارا» بود؛ دخترکی با چشمانی پرشور که همیشه با شیطنت‌هایش لحظه‌های کلاس را گرم‌تر می‌کرد. وقتی زنگ خانه به صدا درآمد و سارا در را باز کرد، دیدن چهره معلمش چیزی شبیه معجزه کوچک بود. سارا، بی‌آنکه فرصت حرف زدن پیدا کند، خودش را در آغوش معلمش انداخت و لحظه‌ای طولانی در همانجا ماند. 

خانم مهدی‌پور درباره احساس آن زمان‌شان می‌گوید: «آن آغوش، همه حرف‌ها را در خود داشت. دلتنگی، امنیت، شادی، همه‌چیز همان‌جا بود.»

او برای سارا هدیه‌ای کوچک آورده بود؛ یک دفتر نقاشی و چند مداد رنگی. اما مهم‌تر از هدیه، جمله‌ای بود که خطاب به کودک گفت: «من همیشه به یاد تو هستم. حتی وقتی مدرسه تعطیل است.»

پس از سارا، نوبت به دیگر دانش‌آموزان رسید. در هر خانه، صحنه‌ای تازه تکرار می‌شد؛ لبخند، اشک شوق، تعجب، آرامش و... هر بار که درِ خانه‌ای باز می‌شد، کلاس کوچکی شکل می‌گرفت؛ کلاس‌هایی بدون تخته‌سیاه، اما پر از ارتباط انسانی، پر از حس انسانیت و پر از عشقی که می‌توانست همه آموخته‌ها برای فردا و فردا‌ها باشد. 

خانم مهدی‌پور برای بچه‌ها از روز‌های آینده می‌گفت، از اینکه می‌توانند در خانه کتاب بخوانند، بازی کنند و همچنان فعال بمانند. خودش در این باره توضیح می‌دهد: «به آنها یادآوری کردم که مدرسه فقط یک ساختمان نیست؛ جایی است که در دل‌شان می‌ماند. آنها باید متوجه می‌شدند که این روز‌ها نباید به بطالت بگذرد و با کتاب‌های‌شان زندگی کنند.»

معلمی، فراتر از تدریس

این دیدار‌ها تنها یک اقدام آموزشی نبود. تلاش برای بازگرداندن امید بود. بسیاری از کودکان در روز‌های بی‌ثباتی، احساس انزوا می‌کنند و وقتی معلمی به سراغشان می‌رود، چیزی بیش از آموزش به آنها هدیه می‌دهد. آنها نیازمند دلگرمی و امید و ادامه دوستی‌ها هستند. 

خانم مهدی‌پور معتقد است: «گاهی در شرایط بحرانی، حضور ساده یک بزرگسال قابل‌اعتماد، می‌تواند کل جهان یک کودک را آرام کند.»

او درباره ادامه این اقدامش می‌گوید: «دیدار‌ها یکی پس از دیگری انجام شد. در هر خانه، حکایتی متفاوت رقم می‌خورد. کودکی که دلش برای نیمکتش تنگ شده بود؛ دیگری که عروسکش را آماده ملاقات با من کرده بود؛ بچه‌ای که با هیجان دفتر تکالیفش را نشان می‌داد. اینها تصاویر کوچک، اما عمیقی بودند از پیوند میان معلم و دانش‌آموز؛ پیوندی که فقط در کتاب‌ها توصیف می‌شود، اما در این روز‌ها به حقیقتی زنده تبدیل شده بودند.»

حضور ساده، تأثیری ماندگار

نتایج این حضور‌های کوتاه، اما مؤثر خیلی زود نمایان شد. والدین با پیام و تماس از معلم مهربان و دلسوز و متعهد تشکر کردند. بچه‌ها فعال‌تر شدند، برخی شروع به نوشتن و نقاشی کردند و بسیاری از آنان، پس از تجربه دیدار، اضطراب کمتری نشان می‌دادند. 

خانه‌ها، یک‌به‌یک تبدیل شدند به کلاس‌های کوچکی که تجربه جذاب همان کلاس‌های مدرسه بودند. معلم، در حالی که روی قالی خانه‌ها می‌نشست، درس می‌داد، گوش می‌کرد، لبخند می‌زد و کودکان را به زندگی برمی‌گرداند. یک تخته وایت‌برد کوچک هر روز از خانه‌ای به خانه دیگر می‌رفت و حس کلاس را زنده می‌کرد. 

معلم مهربان کلاس اول می‌گوید: «معلمی فقط یاد دادن نیست؛ ساختن امید است. من باید می‌فهمیدم که چقدر در کارم مهارت دارم. مهارت من در آموزش مهربانی و اجتماعی شدن و زندگی و یادگرفتن برای در کنار هم بودن است.»

تجربه‌ای که در ذهن‌ها می‌ماند

دانش‌آموزان شاید بعد‌ها فرمول‌ها و درس‌ها را فراموش کنند، اما هیچ‌گاه فراموش نخواهند کرد که روزی معلمشان تا پشت در خانه آمدکه بگوید: «تو مهمی و می‌توانی بهترین باشی.»

بی‌شک این اتفاق برای همه آنقدر جذاب است که بتواند سال‌ها نقل هر محفلی شود. داستان معلمی که کلاس را از ساختمان مدرسه بیرون آورد و در قلب خانه‌ها نشاند؛ حکایت مهر، روایت مسئولیت و داستان انسان‌دوستی برای تداوم آموزش در ایام جنگ و حملات دشمن به خاک پاک میهن اسلامی. شاید در ظاهر، این اقدام یک کار ساده باشد، اما همین کار ساده، می‌تواند بخشی از جهان کوچک یک کودک را به زیبایی ساخته و روحش را از تلاطم‌های جنگ نجات دهد؛ و دقیقاً همین‌جاست که ارزش واقعی معلمی مشخص می‌شود؛ زمانی که فراتر از وظیفه، با عشق قدم برمی‌دارد و برای ساختن آینده‌سازان این مملکت از هیچ تلاش و کوششی دریغ نمی‌کند.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار