جنگها فقط در میدان نبرد پایان نمییابند؛ آنها در ذهنها، در خاطرهها و در زندگی روزمره مردم ادامه پیدا میکنند. اکنون که از یک جنگ فرسایشی و سنگین عبور کردهایم و در وضعیت آتشبس قرار داریم، شاید مهمترین میدان پیشروی جامعه، علاوه بر بازسازی زیرساختهای فیزیکی، ترمیم روان بخشی از جامعه باشد؛ روانی که زیر فشار آسیبهای ناشی از جنگ، ترک برداشتهاست.
از دست دادن سرمایههای انسانی، آن هم در سطوح مختلف رهبران و فرماندهان تا زنان و کودکانی که بیگناه قربانی شدند، ضربهای است که صرفاً با آمار قابلدرک نیست. این فقدانها، خلأهایی عاطفی و هویتی ایجاد میکنند که اگر به درستی مدیریت نشوند، میتوانند به فرسایش سرمایه اجتماعی منجر شوند. در کنار این داغهای سنگین، تخریب خانهها، نابودی کسبوکارها و از بین رفتن امنیت اقتصادی، لایه دیگری از فشار را بر جامعه تحمیل کردهاست.
در چنین شرایطی، موجهای تورمی و افزایش هزینههای زندگی، عملاً به یک «فشار ثانویه» تبدیل میشوند؛ فشاری که نهتنها توان بازسازی اقتصادی را کاهش میدهد، بلکه روانهای خسته را نیز بیشتر در معرض اضطراب، ناامیدی و فرسودگی قرار میدهد. جامعهای که هنوز از شوک جنگ خارج نشده، حالا باید با دغدغههای معیشتی نیز دستوپنجه نرم کند. در این نقطه، ضرورت ورود هدفمند و سازمانیافته نهادهای علمی و تخصصی بیش از هر زمان دیگری احساس میشود. مدیریت بحران روان، یک امر صرفاً احساسی یا مقطعی نیست، بلکه نیازمند طراحی مداخلات مبتنی بر دانش در حوزههای علوم اجتماعی، روانشناسی و ارتباطات است. استفاده از ظرفیت اساتید دانشگاه، پژوهشگران و متخصصان این حوزهها میتواند به تدوین «بستههای حمایتی روانی- اجتماعی» منجر شود؛ بستههایی که هم به تسکین آلام کمک کنند و هم مسیر بازگشت جامعه به وضعیت تعادل را هموار سازند.
این بستهها میتوانند اشکال متنوعی داشته باشند. از تولید آثار فرهنگی مانند نماهنگ، فیلم و روایتهای امیدبخش که نقش مهمی در بازسازی روحیه جمعی دارند، تا ارائه خدمات ملموس و فوری مانند درمان رایگان، حمایتهای مالیاتی، بخشایش عوارض و توسعه خدمات حملونقل عمومی رایگان یا ارزانقیمت. این اقدامات، اگر بهصورت فراگیر و عادلانه اجرا شوند، پیام روشنی به جامعه منتقل میکنند: «شما تنها نیستید».
نکته مهم آن است که جامعه ما پیش از این نیز فشارهای سنگینی را تجربه کردهاست؛ سالها تحریم اقتصادی و عبور از بحرانهای متعدد، نوعی فرسایش تدریجی در تابآوری اجتماعی ایجاد کردهاست، بنابراین امروز، بیش از هر زمان دیگری، نیازمند سیاستهایی هستیم که نهتنها به بازسازی، بلکه به «بازآفرینی امید» کمک کنند. اگر بازسازی فیزیکی کشور با بتن و فولاد انجام میشود، بازسازی روان جامعه به ابزارهایی لطیفتر، اما عمیقتر نیاز دارد؛ همدلی، حمایت، روایتسازی درست و سیاستگذاری هوشمند. عبور از جنگ، پایان مسیر نیست؛ آغاز مرحلهای است که در آن، کیفیت تصمیمهای ما تعیین میکند که این زخمها به بهبود میانجامند یا به ماندگاری.