کد خبر: 1354028
تاریخ انتشار: ۰۵ ارديبهشت ۱۴۰۵ - ۰۴:۲۰
گذری بر بازدید امام شهید از موزه عبرت ایران به مثابه یک نماد
از باریکه نور در سلول انفرادی تا وصال خورشید در دهم رمضان مردی که قرار بود بعد‌ها تمدنی شکوهمند و خفته را در تمام ابعادش گسترش دهد، ۱۵ دقیقه در روز با یک خط آفتاب خلوت می‌کرد؛ این همان «الهیات امید» است. اینجاست که باید درنگ کرد. کسی که در اوج جوانی، در سلولی که حتی جای پادراز کردن ندارد، به ۱۵ دقیقه نور لرزان دلخوش است و شکر می‌گزارد، همان است که در دهه‌های بعد در محاصره‌های اقتصادی و فتنه‌های کور هرگز رد امید را گم نکرد
پروین قائمی 

جوان آنلاین: نوشتن از مردی که تمام زندگی‌اش در دو کلمه «ایمان» و «مقاومت» خلاصه شده و خود ایجاز مجسم بود، سهل و ممتنع می‌نماید. سال‌ها پیش در بهمن‌ماه ۱۳۸۲، زمانی که مأمور شدم تا گزارش بازدید رهبر معظم انقلاب اسلامی از موزه عبرت ایران (کمیته مشترک ضدخرابکاری سابق) را برای نشریه «شاهد یاران» بنویسم، گمان می‌کردم در حال ثبت یک روایت تاریخی صرف هستم، اما امروز در فروردین ۱۴۰۵، وقتی به آن کلمات می‌نگرم، درمی‌یابم که آن روز من نه یک گزارش که «پیشگویی یک عروج» را می‌نوشتم! نگاشتن از او که بیش از شش دهه از عمر خود را در میانه میدان‌های مین در جبهه‌های جنگ سخت و سنگر‌های جنگ نرم سپری کرد، نیازمند صبری است از همان جنس که او در سلول‌های انفرادی کمیته مشترک آموخت. امروز که ایران پس از تجاوز ناجوانمردانه در اسفند ۱۴۰۴، به سوگ جانسوز رهبر خویش نشسته است، بازخوانی آن لحظات در راهرو‌های سرد کمیته مشترک، معنایی دگرگون یافته است. آن پیرمرد باصلابت که در سال ۸۲ بر پله‌های زندان قدم می‌نهاد، همان جوانی بود که در سال ۵۳، دیوار‌های سلول را با ذکر و تسبیح، ستون‌های خیمه یک انقلاب کرده بود. حالا میان آن «خط باریک آفتاب» در سلول و «سرخی سپیده‌دم شهادت» در بیت رهبری، پیوندی ناگسستنی برقرار شده است. شهادت حضرت آیت‌الله العظمی سیدعلی خامنه‌ای نه یک حادثه، بلکه فصلی محتوم و منطقی از یک زندگی سراسر مجاهده بود که نطفه‌اش در کمیته مشترک ضدخرابکاری بسته شد. 

جغرافیای ترس، معماری شکنجه

موزه عبرت ایران، تنها یک بنای آجری با دیوار‌های قطور نیست، بلکه معماری کینه است! ساختمان مدوری به‌گونه‌ای طراح شده تا فریاد‌ها در آن گم شوند تا بازتابشان دل زندانیان را بلرزاند. راهرو‌های خفه و تاریک کمیته - که امروز با نورپردازی‌های موزه‌ای کمی تلطیف شده‌اند- در آن سال‌ها بوی کینه و تعفن استبداد می‌دادند. رهبر انقلاب در بازدید خود با دقتی که گویی می‌خواستند ذره‌ذره‌رنج‌های نهفته در آجر‌ها را بازشناسی کنند، به اطراف می‌نگریستند. ایشان از لحظه ورود به کمیته مشترک گفتند، لحظه‌ای که دنیا با یک چشم‌بند سیاه، کوچک و تاریک شده بود! ایشان به یاد آوردند که چگونه از سمت خیابان سی‌تیر با ماشینی که بوی ترس می‌داد به آنجا آورده شده بودند. برای کسی که قرار بود دهه‌ها بعد در تلاطم طوفان‌ها سکان‌دار ملت باشد، پله‌های نمور کمیته مشترک، نخستین پله‌های عروج معنوی بودند. ایشان با نگاهی کنجکاو به قفسه‌های لباس زندانیان می‌نگریستند؛ لباس‌هایی که هر کدام، روایتگر جوانی به یغمارفته انسانی بود که زیر بار سخت‌ترین شکنجه‌ها شرافتش را نفروخت. 

زمان برای انسانی که در سلولی به ابعاد یک مزار (۶۰/ ۱ در ۵۰/ ۲) محبوس است، معنایی متفاوت دارد. در آنجا ثانیه‌ها نه با تیک‌تاک ساعت، بلکه با ضرباهنگ قلب و تلاوت زیرلب آیات وحی می‌گذرند. زمانی که از بازدید رهبر انقلاب از «موزه عبرت» نوشتم، دریافتم که تاریخ ایران نه در کاخ‌ها، بلکه در همین سلول‌های نمور رقم خورده است. امروز آن گزارش قدیمی برای من دیگر یک «خاطره‌نگاری» نیست، بلکه یک «شهود» است؛ شهودی که نشان می‌دهد چگونه یک «خط باریک آفتاب» در سلولی تاریک، به خورشیدی بدل شد که بر جان این ملت تابید و سرانجام در سپیده‌دم یک تجاوز ناجوانمردانه، با خون سرخ خویش افق را رنگین کرد. 

بازگشت به قربانگاه، دیدار دوباره با دیوار‌های سرد 

مردی که تمام نقشه‌های ژئوپلیتیک جهان را روی میز داشت، روزی در این راهرو‌ها با چشمانی بسته، تنها به حس شنوایی و بویایی‌اش متکی بود! ایشان در برابر تندیس شهید «طیب حاج رضایی» توقف کردند. لبخند کمرنگی که بر لبان رهبر نشست، حکایت از یک الفت پنهان داشت؛ الفت میان مردان خدا که فراتر از زمان و مکان است. ایستادگی امروز ایران، ریشه در همان پیوند‌های عمیق میان مبارزان دیروز دارد؛ همان‌هایی که لباس‌های زندانشان در قفسه‌ها مانده، اما روحشان در کالبد این انقلاب جاری است. پیری که در سال ۱۳۸۲ در راهرو‌های موزه عبرت قدم می‌زد، همان جوانی بود که سال‌ها پیش در سلولی کوچک، تاریک و نمور، ۱۵ دقیقه در روز به تماشای رقص ذرات نوری که از روزنه کوچکی از پنجره مسدود می‌آمد، می‌نشست. من خود این مغتنم بودن باریکه‌ای نور در دل ظلمت محض را می‌شناسم، یگانه‌ترین معنایی که در بدترین شرایط زندگی، همواره دلم را گرم کرده است. این باریکه نور در واقع تمرین «صبر راهبردی» بود، برای رهبری که قرار بود دهه‌ها در برابر طوفان‌های سهمگین ایستادگی کند. آقا در آن بازدید گفتند که به دلیل معماری خاص زندان، هیچ‌گاه نوری به داخل سلول‌ها نمی‌تابید! اما در یک بازه‌زمانی کوتاه به دلیل تغییر فصل، روزنه‌ای در پنجره اجازه می‌داد تا باریکه‌ای از نور آفتاب به مدت ۱۵ دقیقه به کف سلول بیفتد! ایشان با چنان شعفی از این نوار نور ۱۰-۱۵ سانتیمتری گفتند که گویی از تمامی ملکوت می‌گویند: «این نور بسیار مغتنم بود....» مردی که قرار بود بعد‌ها تمدنی شکوهمند و خفته را در تمام ابعادش گسترش دهد، ۱۵ دقیقه در روز با یک خط آفتاب خلوت می‌کرد؛ این همان «الهیات امید» است. اینجاست که باید درنگ کرد. کسی که در اوج جوانی، در سلولی که حتی جای پادراز کردن ندارد، به ۱۵ دقیقه نور لرزان دلخوش است و شکر می‌گزارد، همان کسی است که در دهه‌های بعد، در محاصره‌های اقتصادی و فتنه‌های کور، هرگز امید را گم نکرد. او آفتاب‌اندیشی بود که می‌دانست شب هر قدر هم طولانی باشد، سهم مردان خدا از خورشید محفوظ است. کسی که از یک باریکه نور محدود، چنین توانی برای مقاومت می‌گیرد، هرگز در برابر تاریکی‌های بزرگ جهانی تسلیم نمی‌شود. او به ما آموخت که حتی در تاریک‌ترین سیاهچال‌های تاریخ، امید به طلوع خورشید پیروزی هم ممکن است، هم مقدر. رهبر انقلاب این نور را «مغتنم» می‌شمردند. مردی که قرار بود در دهه‌های بعد، در برابر تحریم‌های کمرشکن، «نور امید» را در دل یک ملت زنده نگه دارد، خود در سلول انفرادی، ۱۵ دقیقه آفتاب را غنیمت می‌شمرد. این یعنی «قناعت در دریافت و سخاوت در ایثار.» این خط باریک نور، همان «وعده صادق» الهی بود که به ایشان می‌گفت: حتی در تاریک‌ترین سیاهچال‌ها، اگر آفتاب بخواهد بتابد، راهش را پیدا می‌کند. شهادت ایشان در اسفند ۱۴۰۴، در واقع پیوستن قطره به دریا بود. آن خط باریک آفتاب، حالا به خورشیدی بدل شده که از کران تا کران عالم را روشن کرده است. او شهید شد تا اثبات کند که حتی با ترور و موشکباران هم نمی‌توان «نور» را به بند کشید. امروز که آن بزرگ به یاران شهیدش پیوسته است، آن خط باریک آفتاب به صبح صادق پیوند خورده است. 

«شکنجه»، سکوی پرش به سمت نور

در بخشی از موزه، تصویر «منوچهری» با آن چهره کریه، نمادی از قدرت عریان مادی است. رهبری در برابر این عکس توقف کردند. در نگاه ایشان، نه کینه بود و نه هراس، بلکه نوعی «اشراق الهی» دیده می‌شد. هم از این روی است که باید بر این گفت‌وگوی کوتاه تأمل کرد. منوچهری که خود را خداوندگار آن سیاهچال می‌دانست، در برابر آرامش مرد جوانی که از تمام دارایی‌های دنیا تنها یک عبا و یک قرآن داشت، احساس عجز می‌نمود. او به آقا گفته بود: «تو مثل ماهی از دست بازجو لیز می‌خوری! تک‌تک کارهایت چیزی نیست، اما مجموعش... خدا می‌داند که چیست!.» این اعتراف دشمن، چکیده مقاومت رهبری سترگ بود که به ما آموخت: قدرت در مجموعه حرکت‌های به ظاهر کوچک است. دشمن از کار‌های انفرادی نمی‌ترسید، بلکه از «نخ تسبیحی» می‌ترسید که این مجاهدت‌های فردی را به هم پیوند می‌داد. پیشوای مجاهدان به ما آموخت که مجموع کار‌های کوچک ما وقتی با ایمان گره بخورد، لرزه بر اندام مستکبران می‌اندازد. این همان منطقی است که در سال‌های اخیر سران کاخ سفید و تل‌آویو را سردرگم و حتی متوحش ساخته است. دشمن در آن روز فهمید که با یک «جسم» طرف نیست، بلکه با روحی طرف است که دیوار‌های زندان برایش معنا ندارد. امروز که به حوادث اسفند ۱۴۰۴ می‌نگریم، می‌بینیم که دشمن هنوز هم از همان «مجموعه» می‌ترسد و گمان می‌برد که با حذف فیزیکی رهبر این رشته از هم می‌گسلد؛ غافل از اینکه این رشته با خون محکم‌تر می‌شود. این «مجموعه کار‌های کوچک» که دشمن را به ستوه آورده بود، همان چیزی است که بعد‌ها به «صبر استراتژیک» و «مدیریت شبکه‌ای مقاومت» در منطقه تبدیل شد. دشمن صهیونیستی و امریکایی در اسفند ۱۴۰۴ نیز با همین مشکل مواجه بود. آنها نمی‌توانستند بپذیرند که چگونه یک پیر زاهد از میان دیوار‌های بیت رهبری، تمام نقشه‌های خاورمیانه‌ای آنها را نقش بر آب می‌کند! شهادت آن رادمرد در واقع انتقام استکبار از کسی است که دهه‌ها، چون ماهی از تور‌های امنیتی استکبار گریخته تا پیام حق را به گوش جهان برساند و در این طریق توفیقات فراوان به کف آورده است. 

روایتِ آن «تنهایی پرهیاهو»

در راهرو‌های کمیته مشترک، جنگ تنها میان شکنجه‌گر و زندانی نبود؛ جنگ اصلی میان دو نوع «صدا» بود! آقا از صدای مداوم فریاد‌ها گفتند؛ صدای شکنجه‌دیده از یک سو و فریاد دژخیم از سوی دیگر. این «هیاهوی ساختگی»، نماد مطلق باطل بود؛ صدایی که می‌خواست بگوید: «امیدی نیست، اینجا پایان جهان است!» ایشان با ظرافتی عارفانه گفتند: «البته می‌گفتند اینها نوار است که می‌گذارند، اما شاید هم واقعی بود.» این تردید میان واقعیت و نوار، تمثیلی از جنگ روانی همیشگی دشمن است. 

آقا تعریف کردند که چگونه صدای فریاد‌های شکنجه‌دیدگان از حیاط و ایوان‌ها قطع نمی‌شد. ساواک نوار صدای ضجه پخش می‌کرد تا اعصاب زندانی را خرد کند، اما از درون سلول‌ها صدای «أَلَیْسَ اللَّهُ بِکَافٍ عَبْدَهُ» (زمر/۳۶) برمی‌خاست. این همان الگویی است که بعد‌ها در دوران رهبری ایشان نیز تکرار شد. جهان استکبار با بلندگو‌های رسانه‌ای‌اش مدام از جنگ، فروپاشی و ناامیدی فریاد می‌زد، اما ایشان با همان طمأنینه دوران حبس ملت را به آرامش و ذکر فرامی‌خواند. ایشان به ما آموخت که وقتی گوش جان به ملکوتیان بسپاری دیگر عربده‌های زمینیان شنیده نمی‌شوند. آن سلول‌های انفرادی در واقع تمرین «شنیدن صدای حق» در میان غوغای باطل بود. این فضای دوقطبی نمادی از جهان امروز است؛ جهان فریاد‌های ظالمانه و استقامت‌های مظلومانه. کسی که در آن سلول یاد گرفت چگونه ضرباهنگ قلبش را با تلاوت قرآن تنظیم کند، در دوران رهبری نیز در برابر عربده‌های ابرقدرت‌ها، هرگز طمأنینه خود را از دست نداد. 

سمفونی مقاومت

در میان این هیاهوی جهنمی، صدای دیگری نیز جاری بود: صدای «مورس»؛ ارتباط میان سلول‌ها. آقا تعریف کردند که از طریق ضربه به دیوار، متوجه شدند شهید محمدعلی رجایی در سلول کناری است. ارتباط با مورس، زیباترین بخش این سمفونی مقاومت بود. ضرباتی بر دیوار که نه صوت بود و نه کلمه، اما پیام «ایستادگی» را به سلول مجاور منتقل می‌کرد. این گفت‌و‌گو‌های سنگی، زیربنای دولت‌های آینده ایران را ساخت! پیوندی که در تاریکی مطلق شکل گرفت، در روشنایی پیروزی سست نشد. تاریخ همواره در پاسخ به این پرسش حیران خواهد بود: چگونه می‌توان در جایی که حتی «آهسته حرف زدن» ممنوع است، شبکه‌ای از مقاومت ساخت؟

یکی از زیباترین فراز‌های روایت رهبری در موزه عبرت، یادآوری تنوع قشر‌هایی بود که در آن سیاهچال گرد هم آمده بودند. ایشان با حسرتی آمیخته به افتخار از هم‌بندی‌هایی یاد می‌کردند که از هر طبقه و صنفی بودند: روحانی، دانشجو، مهندس، معلم، کارگر، راننده و حتی نوجوانان دانش‌آموز. این فهرست تنها یک آمار نیست، بلکه تعریف دقیق «ملت» در نگاه ایشان است. چه اتفاق و همدلی شکوهمندی! ایشان در دوران رهبری نیز همین مدل را پیاده کردند؛ مدل «وحدت در کثرت.» ایشان معتقد بودند که ملت، مجموعه‌ای از همین تفاوت‌هاست که در برابر ظلم مطلق متحد می‌شود. هر بار که کشور با بحرانی مواجه می‌شد، ایشان به همان منطق «سلول انفرادی» بازمی‌گشتند، یعنی اتکا به ایمان درونی و ناامید نشدن از گشایش‌های الهی. آن بزرگ ثابت کرد که مدیریت یک کشور در حال تحریم، تفاوتی با مدیریت روح یک زندانی در انفرادی ندارد. در هر دو، کلید پیروزی «ایستادگی» است. 

ایشان در زندان دیدند که چگونه یک «آرمان مشترک»، تفاوت‌های طبقاتی را محو می‌کند. مهندسی که زیر شکنجه است، با کارگری که در سلول کناری مورس می‌زند، به یک زبان واحد می‌رسند: زبان مقاومت. آقا در تمام دوران رهبری‌شان، این «وحدت سلولی» را به پهنه‌کل کشور گسترش دادند. ایشان معتقد بودند که پیروزی نه در گرو لابی‌های نخبگان سیاسی، بلکه در دست همین مردم عادی با شغل‌های معمولی، اما ایمان‌های غیرمعمولی است. حوادث پس از شهادت ایشان در سال ۱۴۰۴ و ۱۴۰۵ نیز همین حقیقت را ثابت کرد. باز هم همان موزاییک انسانی (از کارگر تا مهندس)، در کنار یکدیگر ایستادند. درسی که آقا در سال ۵۳ در سلول‌های کمیته آموختند، ۴۰ سال بعد به یک فرهنگ عمومی تبدیل شد. 

تنها سرچشمه قدرت حقیقی

رهبری که ما در قامت یک فرمانده کل قوا می‌شناختیم، جوانی بود که هشت ماه در انفرادی، غربت و تنهایی مطلق را تجربه کرد و آموخت که «هر کسی» و «هر چیزی» جز «ذات اقدس دوست»، شوخی محض است و بعد‌ها نیز مدار زندگی خویش را بر همین محور سر و سامان داد. ایشان جز به یاد دوست سخن نگفت و جز برای او رفتار نکرد و هر چند سراپای وجودش عشق به مردم بود، دل به «هیچ کسی» جز او نبست. در آن سلول تاریک، هویت ملتی در ذهن او شکل گرفت که آموخت حتی با چشم‌بند و دست‌بند هم می‌توان آزاد و سرافراز بود. 

رهبر شهید با بازدید از موزه عبرت در سال ۸۲ در واقع داشتند به ریشه‌های قدرت ملی ایران اشاره می‌کردند. ایشان می‌خواستند به نسل جوان بگویند که این انقلاب ارزان به دست نیامده است. ایشان، چون پیشتر خود از گردنه‌های صعب‌العبور زندان و شکنجه و تبعید و بعد‌ها دسیسه‌های دشمنان نظام اسلامی و ترور سران انقلاب و جبهه‌های دفاع مقدس گذشته بودند، عبور دادن ایران از گردنه‌های دشوار را خوب بلد بودند. هر بار که دشمن تهدید کرد، ایشان به همان «باریکه نور» اشاره کردند و به ملت آموختند که در دل تاریکی باید به دنبال روزنه بود. 

حماسه اسفند ۱۴۰۴، پایان انتظار و آغاز ابدیت

شهادت رهبری در هشت اسفند ۱۴۰۴، نه یک پایان که «امضای خونین» ایشان بر تمام مجاهدت‌هایشان بود. کسی که در سال ۵۳ در برابر منوچهری بازجو، «مثل ماهی از دست‌شان لیز می‌خورد»، در سال ۱۴۰۴ با عروج خونینش چنان ضربه‌ای به پیکره استکبار زد که تمام محاسبات مادی دشمن به هم ریخت. شهادت ایشان، نه یک غافلگیری، بلکه اتمام حجتی بود بر یک عمر زیستن برای خدا. ایشان نشان داد که رهبر این امت، همواره در خط مقدم خطر بوده است. ایشان شهید شد تا نشان دهد که خورشید، حتی اگر سهم تو از آن تنها یک باریکه نور باشد، هرگز خاموش نمی‌شود و کاری را که باید خواهد کرد. شهادت امام مجاهدان در ۸۶ سالگی، در حالی که هنوز رد رنج‌های زندان بر کالبدش بود، شاهدی بر دروغین بودن وعده‌های همه مدعیان حقوق بشر و آزادی قلمداد می‌شود. شهادت ایشان در واقع خروج از سلول دنیا و پیوستن به همان منبع لایزال نوری بود که سال‌ها پیش در کمیته مشترک ضدخرابکاری، نشانه‌هایش را دریافته بودند. موزه عبرت اکنون زائر‌سرای ارادتمندان به کسی است که از زندان پله‌ای به سوی بهشت ساخت. 

رستاخیز ملت و تداوم آفتاب

حوادث پس از شهادت «امام شهیدِ ایران»، جهان را مبهوت ساخت. آرامش عجیبی که با وجود جنگ بر فضای کشور حاکم است، ثمره تربیت ۴۰ ساله این ملت از سوی آن پیر فرزانه است. انتخاب سریع و مقتدرانه‌آیت‌الله سید مجتبی حسینی خامنه‌ای از سوی مجلس خبرگان رهبری در ۱۷ اسفند ۱۴۰۴، نشان داد نظام اسلامی همان‌طور که آن مقتدا می‌گفت، «مجموعه‌ای است که خدا نگهدار آن است.» اگر ما امروز همچنان ایستاده‌ایم، اگر آرمان آزادی قدس و عدالت‌طلبی همچنان زنده است، به خاطر آن است که یاد گرفته‌ایم حتی در غیاب فیزیکی خورشید، به همان «خط باریک نور» که رهبرمان در سلول انفرادی کشف کرد، اقتدا کنیم. 

جسم سیدعلی خامنه‌ای، از میان ما رفته است، اما او اجزای این سرزمین، در جان جوانانی که راهش را می‌پویند و در آن باریکه‌های نوری که بر پرچم مقاومت می‌تابند، حضور دارد. وی رفت تا به مردمش بگوید، امانتی را که با هزاران جراحت از دشمنان متعدد و قسم خورده خارجی و داخلی بر دل دارد و تاکنون به سلامت به مقصد رسانده است، همچنان گرامی بدارند و در دست بگیرند و این ملت نیز الحق و الانصاف که این پیام را به‌درستی دریافت و اجازه نداد که دست اغیار آسیبی به آن برساند. تداوم سلامتِ ماندن این امانت الهی، مستلزم هوشیاری و صبری انقلابی به سان آن یار سفر کرده است. سلام بر او روزی که زاده شد، روزی که در بند شد، روزی که رهبری کرد و روزی که با جامه سرخ به دیدار معبود شتافت.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار