«یخبندان» اولین رمان توماس برنهارد، نویسنده بزرگ اتریشی است که در سال ۱۹۶۳ منتشر شد و سرآغاز یکی از تأثیرگذارترین و بحثبرانگیزترین کارنامههای ادبی قرن بیستم به شمار میرود جوان آنلاین: «یخبندان» اولین رمان توماس برنهارد، نویسنده بزرگ اتریشی است که در سال ۱۹۶۳ منتشر شد و سرآغاز یکی از تأثیرگذارترین و بحثبرانگیزترین کارنامههای ادبی قرن بیستم به شمار میرود. این کتاب که بیش از چهار دهه پس از انتشار نخستین نسخه آلمانی، سرانجام در سال ۲۰۰۶ به انگلیسی ترجمه شد، اثری است که منتقدان آن را «نخستین سفرنامه برنهارد به درون پوچی» توصیف کردهاند.
توماس برنهارد که خود تجربه زیسته در فضای بسته و کوهستانی اتریش پس از جنگ را داشت، در این رمان ویژگیهای سبکی بعدی خود را به کمال رساند. برنهارد در این اثر، نخستین گام خود را در مسیری برمیدارد که بعدها به خلق آثاری، چون «تصحیح»، «سنگریزه» و «قطع چوب» منجر شد. برخی منتقدان آلمانی تولد این رمان را «تولد پزشک قانونی، نفرینافکن، خودشیفته و فاجعهآور» نامیدهاند. جالب آنکه پیش از انتشار «یخبندان»، برنهارد عمدتاً به عنوان شاعر شناخته میشد؛ اثری که نقطه عطفی از «غنایی معمولِ» شعرهای او به «خشم کلامی» نقاش دیوانهای به نام اشتراوخ بود.
راوی بینام داستان، دانشجوی جوان پزشکی است که از سوی استاد جراحی خود، دکتر اشتراوخ، به مأموریتی عجیب فرستاده میشود. او باید به دهکده دورافتاده و کوهستانی «ونگ» سفر کند و برادر استاد، نقاشی به نام اشتراوخ را که در آنجا زندگی میکند، مورد مشاهده و بررسی قرار دهد. نکته آنکه نقاش نباید از حرفه واقعی راوی مطلع شود؛ از این رو، دانشجو خود را به عنوان دانشجوی حقوق معرفی میکند که به هنر علاقه دارد.
دهکده ونگ، جایی در اعماق کوهستانهای اتریش، فضایی است یخزده، معدنی و سرشار از فقر و جنایت. دانشجو در این فضا با شخصیتهای عجیبی آشنا میشود: پلیس بداخلاقی که خود زمانی دانشجوی پزشکی بوده، مهندسی که از تخریب طبیعت توسط ساختههای دست بشر مینالد و قصابی که مواد اولیه آشپزی ناگوار صاحبخانه را تأمین میکند.
اما هسته اصلی رمان، رابطه راوی با نقاش، اشتراوخ، است. اشتراوخ که زمانی نقاشی شناختهشده بوده، اکنون به انزوا پناه برده است و در اتاقی حقیر در همان مسافرخانه زندگی میکند. او در مونولوگهای طولانی و وسواسگونه، از کودکیاش، روابط نافرجام، شکستهای هنری و اعتقاد شهودی خود به اینکه جهان از هر جهت محکوم به فناست، سخن میگوید. تصاویر تاریکی و سرما در این منطقه غالب هستند؛ جایی که معدنچیان دائماً در معرض خطرند، یخبندان بیامان مانع از ساخت پلی حیاتی میشود و مرگ و تباهی هر فرصتی را برای اعمال اراده خود غنیمت میشمارد.
رمان در قالب یادداشتهای روزانه دانشجو (بر اساس روزهای اقامت در ونگ) و نامههایی که او به استادش مینویسد، روایت میشود. این ساختار دوچندان، راوی را در موقعیتی پیچیده قرار میدهد: او از یک سو ناظر عینی و گزارشگر است و از سوی دیگر به تدریج در جهان ذهنی نقاش غرق میشود.
یکی از جنبههای منحصربهفرد «یخبندان»، گنجاندن روایتهای مکرر از رؤیاهاست. این رؤیاها که عمدتاً توسط نقاش روایت میشوند، «فضایی رادیکالشده از جسمانیت را در سناریوهای غریب و تهدیدآمیز نشان میدهند» و «نسبت من با محیطش» را نمادین میکنند.
منتقدان شباهتهایی میان «یخبندان» و «گرسنگی» کنوت هامسون و «بیگانه» آلبر کامو یافتهاند. هر سه اثر به فروپاشی روانی شخصیتی میپردازند که با واقعیتی ناهماهنگ روبهرو شده است. با این حال، برنهارد در این سنت قدمی فراتر میگذارد: قهرمان او نه از طریق گرسنگی یا بیگانگی، بلکه از طریق «سرما»ی فراگیر و فلسفی به زوال میرسد. «یخبندان» او نام خود را از فضایی میگیرد که در آن همه چیز، روابط، امید، معنا و حتی خودآگاهی یخ میزند و سپس میشکند.
«یخبندان» با وجود استقبال منتقدان، هرگز اثری آسانخوان نبوده است. منتقدان اولیه، به ویژه در فضای پس از جنگ اتریش، برنهارد را به «بدبینی افراطی» و «نفرت از سرزمین مادری» متهم کردند. این کتاب که اخیراً (۲۰۰۶) به انگلیسی ترجمه شده، در جهان انگلیسیزبان نیز بحثبرانگیز بوده است. برخی منتقدان آن را «ادبیات افراطی» و «کابوسوار» خواندهاند، در حالی که برخی دیگر آن را شاهکاری از «طنز سیاه» و «نبوغ کلامی» توصیف کردهاند.
«یخبندان» توماس برنهارد، اثری است که به قول منتقدان «به شما حس خوبی نمیدهد، اما عالی است». این کتاب نخستین جرقههای سبکی را نشان میدهد که بعدها برنهارد را به یکی از تأثیرگذارترین نویسندگان اروپایی پس از جنگ تبدیل کرد؛ سبکی که در آن تکرار، اغراق و وسواس به ابزارهایی برای کشف تاریکترین زوایای روح انسان و نقد بیامان جامعهای تبدیل میشوند که ترجیح میدهد چشمانش را بر حقیقت ببندد.
برنهارد با این رمان ثابت کرد که ادبیات میتواند هم «بیمار» باشد و هم «درمانگر»؛ هم «تخریبکننده» و هم «آزادیبخش». «یخبندان» از آن دست آثاری است که پس از خواندنش، دیگر نمیتوان به همان سادگی پیش از آن به جهان، جامعه و حتی به خود نگاه کرد. این رمان، بیتردید تجربهای است که هم «دشوار» است و هم «غیرقابلفراموشی».