آنچه برای من اهمیت دارد این است که مخاطب داستان را بیهدف دنبال نکند. وقتی پایان کار را در ابتدا میگویم، در واقع به مخاطب اعلام میکنم به دنبال تعلیقهای کاذب نباشد، بلکه باید به دنبال موقعیت جذاب بگردد. این شیوه روایت را خاص میکند و البته به همان میزان، روایت را دشوارتر میسازد، زیرا مخاطب با دانستن پایان ماجرا ممکن است انگیزه خود را برای دنبال کردن داستان از دست بدهد، با این حال، من همواره به این شگرد علاقه داشتهام جوان آنلاین: نویسنده کتاب «شماره۸۸۸» با توضیح در مورد ایدهها، چالشها و تجربیات خود از خلق این رمان میگوید: طنز میتواند مخاطبان بیشتری جذب کند. نکته دیگر اینکه مخاطب میخندد و سپس به فکر فرو میرود. آثار تراژیک گاه مخاطب را به گریه میاندازند، اما پس از مدت کوتاهی فراموش میشوند، در حالی که آثار کمدی و طنز، با ایجاد خنده و تأمل، در موقعیتهای مشابه در ذهن مخاطب تداعی میشوند.
رمان «شماره ۸۸۸» به نویسندگی حمید بابایی اولین رمان طنز اسارت در ایران است که ماجرای فرار یک اسیر ایرانی را از اردوگاه عراقیها در قالب طنز بیان میکند. این کتاب که به تازگی از سوی انتشارات سوره مهر به چاپ رسیده شیوهای نو در پرداختن به روایت رزمندهها به زبان طنز است. بابایی در پاسخ به این پرسش که چرا قالب طنز را برای روایت یک ماجرای اسارت انتخاب کرده، گفت: «جذابیت این قالب برای من در این است که با آن میتوان بسیاری از حرفها را زد و صحبتها را مطرح کرد بدون اینکه کسی آزرده خاطر شود، هرچند در کشور ما واقعیت این است که بسیاری از افراد از هر موضوعی ممکن است ناراحت شوند. ماجرای اسارت ذاتاً بسیار تلخ و رنجآور است، سالها دوری از وطن، شکنجه، آزار و سوءتغذیه، اما در دل این روایت تلخ، لحظات بامزه و شیرینی نیز اتفاق افتاده است که به اعتقاد من قابل جمعآوری و استفاده در قالب داستان بود.» نویسنده «شماره۸۸۸» به یک انگیزه شخصی دیگر نیز اشاره کرد و افزود: «در رمان قاچ، به نوعی میدانستم که به شماره۸۸۸ خواهم رسید و رمان دوم با موضوع اسارت شکل خواهد گرفت، بنابراین علاقه داشتم این کار را انجام دهم. نکته دیگری که مرا وسوسه کرد، نبود نمونهای از یک رمان طنز با موضوع اسارت بود.»
گفتن پایان در ابتدا
در مورد انتخاب شروع داستان از پایان ماجرا، بابایی با تأکید بر سبک همیشگی خود گفت: «این شیوهای است که در تمام داستانهایم به کار میبرم، ابتدا و انتهای ماجرا را بیان میکنم. در پیاده گفتم اینها به سربازی میروند، در خاک سفید ماجرای اکبر را گفتم، در غول خمره داستان غول را روایت کردم و در شماره۸۸۸ نیز به این مسئله اشاره کردم که چنین اتفاقی برای ما افتاده است.» وی دلیل این کار را چنین تبیین کرد: «آنچه برای من اهمیت دارد این است که مخاطب داستان را بیهدف دنبال نکند. وقتی پایان کار را در ابتدا میگویم، در واقع به مخاطب اعلام میکنم به دنبال تعلیقهای کاذب نباشد، بلکه باید به دنبال موقعیت جذاب بگردد. این شیوه روایت را خاص میکند و البته به همان میزان، روایت را دشوارتر میسازد، زیرا مخاطب با دانستن پایان ماجرا ممکن است انگیزه خود را برای دنبال کردن داستان از دست بدهد، با این حال، من همواره به این شگرد علاقه داشتهام.»
موقعیت باورنکردنی، شخصیت معمولی
نویسنده درباره باورناپذیری روایتش توضیح داد: «میدانستم که مخاطب بخشی از این باورناپذیری را به واسطه طنز اثر میپذیرد. رابطه شخصیت با پدرش و موقعیتهای عجیبی که اتفاق افتاده، بستری فراهم کرد تا بتوانم با این مسئله که همه چیز در جهان حساب و کتابی عجیب دارد، شوخی کنم، به همین دلیل ماجرا را آگاهانه عجیب و غریب ساختم.»
او در توصیف شخصیت اصلی افزود: «شخصیت اصلی داستان شباهتهایی به خود من دارد، در موقعیتهای بحرانی خندهام میگیرد. این شخصیت، قهرمان کلاسیک و ابرقهرمانی نیست، بلکه انسانی کاملاً معمولی است، کمی ترسو، کمی خالیبند و اهل اغراق، اما در ادامه مشخص میشود که اینگونه نیست. به نظر میرسد مخاطبان نیز به دلیل همین ویژگیها، او را پذیرفتهاند، آدمی شبیه خودمان.»
تلفیق طنز و تراژدی
بابایی درباره تلفیق طنز و فضای تلخ اسارت معتقد بود: «به نظر میرسد هر وجه تراژیکی، وجه طنزی نیز دارد. گفتهاند وقتی تراژدی به انتها میرسد، کمدی آغاز میشود. احساس کردم اتفاقاتی که گاهی برای اسرا رخ میداده و جنبههای شوخی و فکاهی داشته، قابل استفاده در کار است.» او درباره استفاده از خاطرات واقعی اسرا تشریح کرد: «خاطرات اسرا را مطالعه کردهام. بسیاری از این کتابها که در قالب روایتهای شفاهی منتشر شدهاند، با احترام به همه دستاندرکاران، عمدتاً جنبه گردآوری دارند و نثر آنها گاه ضعیف و پیشپاافتاده است و جای کار بسیار دارد. به عنوان نویسنده تلاش کردم این خاطرات را گردآوری و گلچین کنم و موقعیتهایی را که مدنظر داشتم از دل آنها بیرون بکشم.» او به یک انگیزه شخصی دیگر نیز اشاره کرد: «داستان یکی از بستگان من که در عملیات فروغ جاویدان به دست منافقین اسیر شد و بعد فرار کرد، برای من جذاب بود. او پس از بازگشت به کشور با مشکلات جدی مواجه شد و خودش میگفت که در جریان بازجوییها، آنقدر خسته شده بود که آرزو میکرد کاش به اسارت بازمیگشت و از فرار کردن پشیمان بود. این موقعیت از نظر من بسیار بامزه و طنزآمیز بود.» نویسنده درباره حفظ تعادل بین تعلیق و شوخی توضیح داد: «برخلاف تصور بسیاری، داستان طنز نیز منطق خاص خود را دارد، منتها این منطق در درون متن جاری است. از آنجا که نمیخواستم اثر را پر از شوخیهای رایج کلامی کنم و قصد داشتم موقعیت طنز خلق کنم، به این مسئله به طور کامل اندیشیدم که داستان باید از ساختاری درست و منسجم برخوردار باشد، به همین دلیل بخشهای تعلیقی ماجرا و سایر عناصر داستانی، کاملاً در جای خود قرار دارند.»
ریتم تند و جذاب
بابایی درباره جذابیت کتاب برای نوجوانان گفت: «به نظر من طنز میتواند برای نوجوان امروزی بسیار مفید باشد. نوجوان امروز، به ویژه در موضوعاتی مانند جنگ، دفاع مقدس و اسارت، به دنبال انسانهای معمولی است و میخواهد از آن ابرقهرمانبازیهای اغراقآمیز که در برخی روایتها دیده میشود فاصله بگیرد. نکته مهم دیگر در روایت و داستان، ریتم است. این اثر از ریتم تند و جذابی برخوردار است که مخاطب نوجوان نیز میتواند با آن ارتباط برقرار کند.» در پاسخ به این پرسش که شخصیت اصلی، تعارض اخلاقی فرار را با توجه به دیدگاه مرحوم ابوترابی چگونه حل میکند، بابایی تصریح کرد: «تلاش کردم به گونهای از این ماجرا عبور کنم که گویی این اسیر از آن موضوعات بیاطلاع است. مصائبی که بر او وارد میشود، او را به این نتیجه میرساند که به هر طریق ممکن باید فرار کند. فرار او نیز به شیوهای اتفاق میافتد. قصد من نوشتن تاریخ نبود، بلکه میخواستم رمان بنویسم و این مسئله برایم اهمیت بیشتری داشت.»
نویسنده از همکاری با دفتر اسارت حوزه هنری با رضایت یاد کرد: «این کار را با دفتر اسارت حوزه هنری و با مدیریت آقای ساسان ناطق پیش بردم. ایشان مدیری فرهنگی و خود نویسنده است و به خوبی مسائل را درک میکند. من با ایشان چالشی ندارم. به این معنا که طرح را ارائه میدهم و ایشان میگویند بنویس. وقتی نیازمند امکانات یا بودجه هستم، در اختیارم قرار میگیرد. با این شرایط، من با خیال راحت مینشینم و مینویسم.» او این همکاری را با تجربهای دیگر مقایسه کرد: «با ناشر دیگری نیز همکاری داشتم که به من سفارش کار دادند، اما پس از نوشتن، کار را رد کردند. چنین اتفاقاتی برای هر نویسندهای ناراحتکننده است، اما وقتی با ناشری حرفهای مواجه هستید که به ماجرا نگاه تخصصی دارد، با آرامش خاطر کار خود را انجام میدهید. اعتماد میان نویسنده و ناشر، عامل اصلی این آرامش است.»
آینده ژانر طنز اسارت در ایران
نویسنده درباره ظرفیت این ژانر با اطمینان گفت: «به نظر من در حوزه اسارت کار چندانی انجام نشده است. آنچه تاکنون دیدهام بیشتر روایتهای شفاهی بوده است. در حوزه رماننویسی جنگ، بسیار کار داریم و میتوانیم بنویسیم. اسارت به مثابه دریاست و ظرفیتهای فراوانی دارد. بدون تعارف، در ژانر طنز نیز میتوان دهها اثر دیگر خلق کرد. من خودم ایده یک رمان طنز دیگر با موضوع اسارت را دارم که موضوع آن نیز درباره اسراست. رویدادهای عجیب و غریب بسیاری برای ما اتفاق افتاده که میتواند دستمایه کار قرار گیرد.»
بابایی اظهار داشت: «خود را در جایگاهی نمیبینم که آثارم را با غولهای ادبیات جهان مقایسه کنم. چنین مقایسهای خندهدار است. باید زمان بگذرد تا جایگاه خود را در ایران و میزان پذیرش مخاطبان مشخص کنم. در جایگاه فعلی ادبیات ایران، به نظر میرسد شماره۸۸۸ میتواند مسیری را برای نویسندگانی که میخواهند در حوزه اسارت رمان بنویسند، بگشاید.» او در تبیین اهمیت رمان افزود: «رمان، خاطره را به یک مسئله گفتمانی تبدیل میکند. رمان به آینده نگاه دارد، در حالی که خاطرات به گذشته تعلق دارند. خاطرات، ثبتکننده گذشته هستند، اما رمان جهانی نو میسازد و برای مخاطب ماندگارتر است.» حمید بابایی درباره تأثیرگذاری طنز نسبت به آثار تراژیک توضیح داد: «طنز میتواند مخاطبان بیشتری جذب کند. نکته دیگر اینکه مخاطب میخندد و سپس به فکر فرو میرود. تأثیرگذاری آنی نیست. آثار تراژیک گاه مخاطب را به گریه میاندازند، اما پس از مدت کوتاهی فراموش میشوند، در حالی که آثار کمدی و طنز، با ایجاد خنده و تأمل، در موقعیتهای مشابه در ذهن مخاطب تداعی میشوند.» او به نمونهای از چارلی چاپلین اشاره کرد: «آثار چاپلین نمونههای شاهکاری از این تأثیرگذاری هستند. هر بار که صحنهای از فیلمهای او را میبینیم، پیامش در ذهن تداعی میشود. برای مثال، در فیلم دیکتاتور بزرگ، شوخیهای او با دیکتاتوری، چنان ماندگار شده است که هرگاه سخنرانی مشابهی میشنویم، ناخودآگاه به یاد آن صحنهها میافتیم.» بابایی در پایان گفت: «به دنبال القای پیام خاصی نیستم، اما دوست دارم خواننده وقتی کتاب را میبندد، لبخندی بر لب داشته باشد و با حسی خوشایند کتاب را کنار بگذارد. اینکه بگوید «خوش گذشت» یا «نویسنده بامزهای بود». آنچه برای من اهمیت دارد، همین حس خوب و خوشایند در پایان مطالعه است و چیز دیگری برایم مهم نیست.»
خبرگزاری دانشجو