وقتی محدودیتها رفع نمیشوند یا حقوق ما رعایت نمیشود، دلگیر و گاهی پرخاشگر میشوم، چراکه این واکنش ناشی از بیعدالتی و نبود فرصتهای برابر است. وقتی شرایط شهری طوری باشد که معلولیت محدودیتی ایجاد نکند، انگیزهها بالاتر میرود و خانوادهها راحتتر همراهی میکنند آموزش گسترده و ایجاد تلنگر در مسئولان ضروری است؛ هر فرد در هر جایگاه و مسئولیتی میتواند قدمی برای تغییر واقعی بردارد. وقتی این اتفاق بیفتد، خانوادهها خود به خود همراه میشوند و افراد معلول میتوانند فعال و مستقل در اجتماع حضور داشته باشند جوان آنلاین: اعظم مهدیزاده، متولد ۱۳۵۶ معلول حرکتی ناشی از فلج اطفال، ورزشکار حرفهای و مربی بینالمللی و داور ملی با سابقه در رشتههایی مانند والیبال و بسکتبال با ویلچر، شنا و تنیس روی میز است. مهدیزاده بنیانگذار هیئت ورزشی بانوان جانبازان تهران و از پیشگامان جامعه معلولان ایران است و هماکنون دبیرکل کانون معلولان شهر تهران و نایبرئیس انجمن معلولان پارس است. نگاه به زندگی این بانو گواه این واقعیت است که شعار «معلولیت، محدودیت نیست» را سرلوحه زندگیاش قرار داده و این باور را نه فقط برای خود، بلکه برای ذهن و زندگی نوجوانان و جوانان معلول به یک موتور محرکه تبدیل کرده است. موتور محرکهای که آنها را از کنج خانهها تا سکوی قهرمانی رساند. کنار همه این افتخارات، او با تلاش و عشق، عزت نفس بانوان معلول را حفظ کرد و نشان داد معلولیت، محرومیت نیست، حتی آنهایی که شاید در نگاه اول فقط نیازمند مراقبت به نظر برسند، ولی امروز با راهنمایی و حمایت او فعال، پرتحرک و پرامید هستند. مهدیزاده همچنین لبخند را به دل خانوادههایی بازگردانده که شاید با تولد فرزندان معلولشان دنیایی تاریک و محدود پیشبینی کرده بودند. در آستانه روز جهانی معلولان با این بانوی توانمند به گفتوگو نشستیم که متن آن در زیر آمده است.
تشکر از وقت مصاحبهای که در اختیار ما قرار دادید. در ابتدای این گفتوگو مخاطبانمان را با خودتان آشنا کنید.
اعظم مهدیزاده هستم. متولد سال ۱۳۵۶. معلولیتم مادرزادی نیست. در سن سه یا چهار سالگی به دلیل عدم واکسیناسیون بهموقع و استفاده نادرست از داروها بر اثر فلج اطفال دچار مشکل شدم و دو پایم آسیب دید. برای حرکت و زندگی روزمره از وسایل کمک پزشکی استفاده میکردم و هنوز هم در خانه از ویلچر استفاده میکنم. تنها دختر خانواده هستم و چهار برادر دارم. به لطف خدا آنها هیچگونه مشکل معلولیتی ندارند.
در چند رشته ورزشی به صورت حرفهای فعالیت داشتهاید و هم در عرصههای اجتماعی. این فعالیتها را از چه زمانی شروع کردید؟
در دهه ۵۰ ورزش را شروع کردم. ابتدا در یک آموزشگاه که مربوط به افراد دارای معلولیت بود، آموزش دیدم. در آنجا با دوستانی آشنا شدم که مرا تشویق کردند به سالن ورزش بروم و ورزش را تجربه کنم. با گروه ناشنوایان و نابینایان کار میکردم، ولی فعالیت تخصصیام با افراد دارای معلولیت جسمی حرکتی بود. این تجربه باعث شد به ورزش علاقهمند شوم و ثابتقدم بمانم. پس از پیروزی انقلاب و در دهه ۶۰، وقتی اداره ورزش بانوان تشکیل شد، از من خواستند هیئت بانوان جانبازان را تشکیل دهم. از آنجا مسیر ورزش و فعالیتهای اجتماعی من آغاز شد و ادامه یافت.
از سال ۱۳۵۷ با تنیس روی میز و بسکتبال با ویلچر شروع کردم، در سال ۱۳۶۰ هیئت ورزشی بانوان جانبازان محلی استان تهران را بنیانگذاری کردم و در پنج رشته ورزشی از جمله والیبال نشسته، بسکتبال با ویلچر، دویدن با ویلچر، شنا و تنیس روی میز به صورت حرفهای فعالیت داشتم. در سال ۱۳۶۱ اولین بانوی شناگر تهران بودم که آموزش شنا دیدم.
در روند این فعالیتها، کارت مربیگری بینالمللی درجه یک و کارت داوری ملی دارم. همچنین کارت داوری درجه تیراندازی هم دارم. از دهه ۷۰ با ورزش و جانبازان شهرداری تهران همکاری داشتم و بعد به عنوان دبیر و مسئول فنی در بخش بانوان فعالیت کردم.
در زمینه جامعه معلولان چه نقشی داشتید؟
در دهه ۵۰ همراه با دوستان جامعه معلولان را پایهگذاری کردیم و در دهه ۷۰ رسماً تأسیس شد. سه دوره عضو هیئت مدیره جامعه معلولان ایران بودم و از همان ابتدا مسئولیتهای اجرایی بر عهده من بود از جمله ریاست و دبیری هیئت تا سال ۱۳۹۷ که به عنوان مسئول ورزش فنی بانوان فعالیت کردم.
از مسابقات ورزشی و اعزامهایتان بگویید.
از سال ۱۳۶۸ نفر اول ایران در تنیس روی میز نشسته بودم، اما به دلیل مجردبودن اجازه اعزام به مسابقات بینالمللی داده نشد. تا اینکه سال ۱۳۸۲ موفق شدم به مسابقات خاورمیانه در آفریقای جنوبی اعزام شوم و دو مدال سومی، یکی تیمی و یکی انفرادی کسب کردم. در تمام این سالها هم در مسابقات کشوری و لیگ شرکت کرده و هم تیم اعزام میکردم. از سال ۱۳۸۵ مسئولیت اعزام تیم تنیس به عنوان مربی بر عهده من بود و بازیکنان همیشه روی سکو قرار گرفتند و در تیمهای ملی موفق شدند.
در حال حاضر در چه فعالیتهای اجتماعی و آموزشی فعال هستید؟
نایبرئیس انجمن فرهنگی، ورزش و گردشگری معلولان پارس هستم که در سال ۱۳۹۱ تأسیس شد. از سال ۱۳۸۹ در کانونهای محلهمحور شهرداری تهران فعالیت میکنم و دبیر کانون معلولان منطقه ۱۶ بودم. پیش از کرونا یک دوره عضو هیئت مدیره کانون بودم و اکنون دبیرکل کانون معلولان شهر تهران هستم. فعالیتهای آموزشی خود را با عشق ادامه میدهم و با گروههای مختلف شامل افراد دارای آسیبهای ذهنی، شنوایی، حرکتی و حتی افراد غیرمعلول کار میکنم. رشتههایی که آموزش میدهم شامل تنیس روی میز، پینگپنگ و تنیس است.
نقش شما در مجامع و کمیتهها چیست؟
در مجمع زنان آیندهساز همکاری دارم و ریاست کمیته زنان دارای معلولیت و کمیته پنگلف در انجمن فدراسیون را بر عهده دارم. مسئولیتهای اجتماعی و ورزشی خود را داوطلبانه انجام میدهم و همیشه تلاش کردهام حقوق و جایگاه ورزش و مربیان معلولان حفظ شود.
با توجه به معلولیتی که داشتید، قطعاً خانواده در رسیدن به این همه توانمندی و موفقیتها نقش داشته است. از همکاری و همگامی آنها در این مسیر موفقیت بگویید؟
پدرم شغل آزاد داشت و مادرم خانهدار بود. از همان ابتدا سعی کردم مقاوم باشم و هرچه سختی بیشتر میشد، پا پس نمیکشیدم و تلاش بیشتری میکردم. فرهنگ خانوادهها در آن زمان اینطور بود که بعضی فکر میکردند دختر نباید ورزش کند، اما مادربزرگم همیشه پشتیبان من بود. با اینکه دو نسل از من عقبتر بود، همیشه حمایت لازم را داشت و تا حد زیادی راه را برای من باز کرد. این حمایت در کنار تلاش و همراهی برادر بزرگترم، باعث شد مسیرم را ادامه بدهم.
روند تحصیلیتان چگونه بود؟
بخشی از تحصیل من به حمایت خانواده و بهویژه برادرم وابسته بود. با کمک او توانستم در مدرسه غیرمعلولان حضور پیدا کنم و از همان نوجوانی هدفمند فکر کنم که چگونه مستقل شوم. تا سوم راهنمایی تحصیل کردم، اما پس از آن ۱۱ سال امکان ادامه منظم تحصیل نداشتم و بهصورت آزاد و غیرحضوری تا دیپلم پیش رفتم. دو بار در کنکور شرکت کردم، اما به دلیل مسئولیتهای ورزشی و اجتماعی فرصت کافی نداشتم. بعد از سال ۱۳۸۲ تلاش کردم وارد دانشگاه تربیت بدنی شوم، اما با محدودیت روبهرو شدم و نهایتاً توانستم در دانشگاه علمی کاربردی ثبتنام کنم و کاردانی ناپیوسته را گذراندم.
دانشگاه برای شما مناسبسازی شده بود؟ شرایط رفت و آمد و امکانات چگونه بود؟
دانشگاهها بهطور کلی از جمله دسترسی به کلاسها، ورود به دانشگاه، جای پارک و خیلی امکانات دیگر مناسب نبود، ولی خانواده حمایت کافی داشت و نگرانی مرا کم میکرد. خیلی شرایط سخت بود. مجبور بودم مسیر طولانی و پلههای متعدد را پشت سر بگذارم تا به استخر یا سالن برسم. الان شرایط بهتر شده است. با سامانهها و مناسبسازیهای جدید، افراد ویلچری راحتتر حرکت میکنند و بدون جابهجایی روی صندلی، میتوانند سوار و پیاده شوند. البته هنوز مشکلاتی هست؛ مثل محدودیت تعداد خودروهای خاص معلولان و نوبتدهی به آنها.
رشته مربیگری معلولان در دانشگاه را شما راهاندازی کردید؟
بله. در دانشگاه، سر کلاسها و جلسات با دوستان و همکلاسیها صحبت میکردم و متوجه شدم رشتههای محدودی برای دانشجویان وجود دارد، مثل مددکاری، زبان یا کامپیوتر. گفتم چرا تربیت بدنی یا رشتههای مرتبط با ورزش و معلولان وجود ندارد؟ با کمک مسئولان، توانستیم رشته مربیگری معلولان را در دانشگاه راهاندازی کنیم. نفرات اولیه و جامعه هدف را خودم شناسایی و شاگردانم را معرفی کردم؛ و بعد؟
بعد از کاردانی، مقطع کارشناسی رشته مدیریت فرهنگی ورزشی را ادامه دادم. در دورههای اولیه، تجهیزات و امکانات لازم برای دانشجویان معلول را خودم مهیا کردم، از سالن گرفته تا تجهیزات و فضای عملی. با این کمکها، دوستان توانستند مقطع کارشناسی را هم به خوبی پشتسر بگذارند و آماده ورود به عرصههای حرفهای و اجتماعی شوند.
با توجه به موانعی که برای ادامه تحصیل و مسیر زندگیتان داشتید، چه چیزی باعث شد همچنان ادامه دهید و به هدفتان برسید؟
همیشه باور داشته و دارم، هر موفقیتی که به دست آوردهام، در درجه اول خواست خداوند بوده بعد از آن، ارادهای که در درونم نهاده شده بود. این ترکیب باعث شد هر سختی که سر راهم قرار گرفت، مقاومتر و پیگیرتر شوم. همیشه اعتقاد داشتم زندگی با تمام چالشها و سختیهایش زیباست و زیباییهایش را باید دید و لمس کرد. اولین قدم من این بود که واقعیتهای زندگیام را پذیرفتم، معلولیتم، شرایط مالی خانواده و همه محدودیتها را قبول کردم. وقتی این واقعیتها را پذیرفتم، توانستم تلاش کنم و مسیرم را ادامه دهم. هدفم این بود روی پای خودم بایستم و زندگیام را بسازم. هیچوقت نمیخواستم خودم را به کسی ثابت کنم، فقط میخواستم باورهایم را عملی کنم و مستقل باشم. همین انگیزه و باور باعث شد با سختیها بجنگم و در طول سالها، حتی با فراز و نشیبهای بسیار ادامه بدهم؛ و این نتیجه این همه تلاش و اعتماد به نفس؟
نتیجه این شد که توانستم هم برای خودم موفقیت ایجاد کنم و هم اثرات خوبی برای دیگران داشته باشم و خروجیهای مفید برای جامعه و کسانی که با من همراه بودند به وجود آوردم. همیشه احساس میکردم همانطور که خودم در زندگی نیاز به راهنما داشتم و گاهی کسی نبود که مسیر را به من نشان دهد، حالا وظیفه دارم دیگران را هدایت کنم. خیلی از دوستانم بعداً به من گفتند که از زندگی و مسیر من الگو و درس گرفتهاند. آن انگیزه و برنامهریزی که برای بچههای ورزش ایجاد میکردم، سبب شد آنها جذب شوند و ادامه دهند. به ویژه افرادی که شرایط جسمی سختتری داشتند، نیاز داشتند کسی آنها را دریابد، استعدادشان را بشناسد و به آنها کمک کند تا وارد جامعه شوند.
پس ایجاد انگیزه برای دیگران، بیشتر از تجربه شخصی خودتان بود؟
دقیقاً. میخواستم همان کمکی که برای خودم نبود، برای دیگران باشم. وقتی دوستان وارد فضای ورزش میشدند، با مشاوره و همراهی من مسیرشان شفاف میشد. به آنها آموزش میدادم، انگیزه میدادم و استعدادشان را شناسایی میکردم. حتی اگر خانوادهشان موافق نبود یا خودشان ابتدا تمایلی نداشتند، با صحبت و همراهی آنها را جذب میکردم.
تجربههای عملی و مسابقات هم نقش داشت؟
بله. اولین تجربه بزرگ ما سال ۱۳۷۶ بود، جشنواره بزرگ کوثر و تیم والیبال نشسته بانوان. من خودم لباس ورزشی پوشیدم و به زمین رفتم. دوستان را دعوت کردیم و با چند جلسه کوتاه توانستیم وارد مسابقات شویم. در آن مسابقات، تیم ما مقام سومی را کسب کرد. وقتی پای کار خودت میایستی و آستینها را بالا میزنی، انگیزه بقیه هم بیشتر میشود. بعد از آن همیشه با بچهها مشاوره میکردم، استعدادشان را شناسایی و آنها را به رشته مناسب هدایت میکردم. این مسیر باعث شد تعداد زیادی از آنها در مسابقات قهرمانی برونمرزی شرکت کنند و موفق شوند.
غیر از ورزش، چه ظرفیتهای دیگری برای افراد معلول ایجاد کردهاید؟
در کانونهای مناطق مختلف تهران کار میکنیم، ساختار کاری ما به گونهای است که بتوانیم هم خانوادهها و هم افراد دارای معلولیت را حمایت کنیم. یکی از اصلیترین کارها شناسایی پتانسیلها و استعدادهای نهفته افراد معلول است. آنهایی که شاید در هیچ زمینهای شناخته نشدهاند. وقتی این افراد را شناسایی کردیم، توانستیم آنها را برای ورود به جامعه و فعالیتهای مختلف آماده کنیم.
مثلاً چه فعالیتهایی؟
ما در محلات کلاسهای آموزشی برگزار میکنیم و برای بانوان خودسرپرست شرایطی فراهم میکنیم تا دستاوردهایشان دیده شود و منبع درآمد داشته باشند. این شامل غرفههای دائمی و موقت برای عرضه محصولاتشان از هنرهای دستی تا صنایع کوچک و پخت و پز و معرفی آنها در مراسم تجلیل است.
پس فعالیت شما صرفاً آموزشی نیست، بلکه فرصتهای اشتغال و خوداتکایی هم ایجاد میکنید؟
دقیقاً هدف این است که افراد بتوانند روی پای خودشان بایستند و با مهارتها و استعدادهای خود در جامعه حضور پیدا کنند و درآمد داشته باشند. در کنار آموزش، این حمایتها باعث میشود اعتماد به نفس آنها افزایش یابد و جایگاهشان در جامعه تقویت شود.
اشاره کردید شبکه کاری شما میتواند نگاه جامعه حتی بعضی خانوادههای دارای معلول را نسبت به افراد معلول تغییر دهد. میخواهم یک نمونه موفق از افرادی را که توانستهاید کمکشان کنید، بیان کنید.
نمونههای زیادی داریم. دختری که اول علاقهای به حضور در اجتماع نداشت، با همراهی و انگیزهدادن وارد ورزش شد، در مسابقات موفق و با ورزشهای تخصصی و فرصتهای شغلی به استقلال و اعتماد به نفس رسید. دختر دیگری هم که خانوادهاش محدودش کرده بودند، پس از گفتوگو با خانوادهاش، امروز در مسابقات مقام دارد و شغل مستقل پیدا کرده است. این نشان میدهد با شناسایی تواناییها، انگیزه دادن و حمایت درست، افراد معلول میتوانند به موفقیت و استقلال برسند.
از این حس و حال خوبی که دارید بگویید. به خاطر تمام پشتکار و تلاشی که داشتید و ظرفیتهایی که ایجاد کردید، افرادی که در اوج ناامیدی را به بالاترین پله ترقی رساندید. خلاصه اینکه حال دلتان چطور است؟
وقتی حال دل کسی را خوب میکنم و میبینم کاری که انجام دادهام در زندگی فردی مؤثر بوده است، حالم واقعاً خوب میشود. حتی اگر فقط ۱۰ دقیقه با کسی صحبت کنم و بتوانم قدم کوچکی برایش بردارم و او حس کند که درکش میکنم، همین برایم کافی است و قلبم آرام میگیرد.
در حال حاضر، بدون هیچ قراردادی و تنها از روی دل، با بچههای دارای آسیب ذهنی کار میکنم. تعدادشان زیاد نیست، اما خانوادههایشان همیشه قدردانی میکنند. کلاسهایشان را با تمام مشغله کاری کنسل نکردهام و به آنها توجه میکنم. در این کلاسها بچهها چهار تا پنج ساعت حضور دارند، هم آموزش رشتههای مختلف میبینند، هم مسابقه دارند و حتی در ایام تعطیل حال و هوای شادی دارند، با هم حرف میزنند، میخندند و احساس آزادی میکنند. این لحظات حال خوبی در من ایجاد میکند. من آدمی نیستم که بتوانم فقط برای خودم زندگی کنم؛ همیشه نیاز دارم دیگران را همراهی و کمک کنم. شاید به خاطر این روحیه، مشکلاتی برایم پیش آمده باشد، اما نمیتوانم از درون سکوت کنم. همین پویابودن و فعالیت برای دیگران است که به من احساس زنده بودن و شادی میدهد.
زندگی با معلولیت کار راحتی نیست. وقتی محدودیتها و کمبودها را در جامعه میبینید، چه حسی دارید؟
وقتی محدودیتها رفع نشدهاند یا حق ما رعایت نمیشود، دلگیر و گاهی پرخاشگر میشوم. این واکنش به دلیل بیعدالتی و نبود فرصتهای برابر است. وقتی شرایط شهر طوری باشد که معلولیت محدودیت ایجاد نکند، انگیزهها هم بالاتر میرود و خانوادهها راحتتر همراهی میکنند.
قبول کنیم شرایط خانوادهها سخت است. مثلاً مادری که فرزندش را به مدرسه استثنائی میبرد، چه فشارهایی را که تحمل نمیکند. بسیاری از مادران مجبورند تمام روز کنار فرزندشان باشند، کارهای خانه، دیگر فرزندان و زندگی شخصیشان را هم مدیریت کنند. وقتی پدر همراه نباشد، این فشار چند برابر میشود. با همه این مشکلات، ایجاد انگیزه و فراهم کردن فرصتهای واقعی برای حضور در اجتماع اهمیت زیادی دارد.
چطور میتوان انگیزه را در افراد معلول و خانوادهها ایجاد کرد و بالا برد؟
تجربه نشان داده است که وقتی افراد معلول با همسطحهای خود ارتباط برقرار کنند، افکار و تجربیات مختلف را ببینند و آموزشهای عملی داشته باشند، این تجربه باعث رشد ذهنی و اجتماعی آنها میشود. این باعث میشود که فرد احساس توانمندی و استقلال کند و خانوادهها نیز همراه شوند؛ و اگر این فرصتها فراهم نشوند، چه اتفاقی میافتد؟
بسیاری از افراد منفعل میشوند و حتی توان ادامه تحصیل تا دانشگاه را ندارند. خانوادهها هم توان حمایت ندارند، چون خودشان آموزش کافی ندیدهاند که چگونه فرزندشان را راهنمایی کنند.
راهکار چیست؟
نیاز به آموزشهای گسترده و ایجاد تلنگر در مسئولان. هر فرد در هر جایگاه و سمتی، حتی به اندازه توان و مسئولیتش میتواند قدمی برای تغییر واقعی بردارد. وقتی این اتفاق بیفتد، خانوادهها خود به خود همراه میشوند و افراد معلول میتوانند در اجتماع فعال و مستقل حضور پیدا کنند.
وقتی بچهها یا افراد معلول به شما مراجعه میکنند و نمیدانند از کجا شروع کنند، آنها را چگونه کمک و راهنمایی میکنید؟
ابتدا آنها را وارد کانون معلولان میکنم و میگویم که میتوانند با همسطحهای خود ارتباط برقرار کنند، از مدیران سلامت منطقه کمک بگیرند و در کلاسهای آموزشی شرکت کنند. اگر توان مالی برای رفتن به کلاسها را ندارند، راهنمایی میکنم که منابع و امکانات موجود را استفاده کنند. ما اهداف و مسیر را نشان میدهیم، اما بقیه مسیر نیاز به تلاش خودشان دارد. در نهایت انگیزه و استقبال بچهها خیلی مهم است. البته شرایط مهیا باشد تا خانواده و افراد معلول استقبال کنند، چون درون آنها اشتیاق یادگیری و قرار گرفتن در اجتماع وجود دارد.
بعضی خانوادهها ممکن است به فرزند معلولشان اجازه ورود به اجتماع یا شرکت در فعالیتها را ندهند. در این شرایط چه میکنید؟
با خانوادهها جلسات مختلف میگذاریم، هم در برنامههای کانون معلولان و هم در مدارسشان. هدف این است که شور و انگیزه ایجاد شده در بچهها ادامه پیدا کند و به یک هیجان زودگذر محدود نشود. این شور و انگیزه باید مستمر باشد و در زندگی روزمره آنها اثرگذار شود. بنابراین، حمایت خانوادهها همواره بخش مهمی از موفقیت است. خانوادهها باید حمایتگر باشند تا این شور و انگیزه بتواند مستمر و اثرگذار در زندگی بچهها شود. بدون این حمایت، حتی بهترین امکانات و کلاسها نمیتوانند نتیجه پایدار داشته باشند.
ازدواجتان چه سالی رقم خورد؟ همسرتان با معلولیتی که داشتید، مشکلی نداشت؟
اواخر سال ۸۰ ازدواج کردم. همسرم نیز دارای معلولیت است. هر دو با شرایطمان کنار آمدیم. او جانباز جنگ بودند. از نظر کار و فعالیت بدنی محدودیتی نداشتند، ولی بر اثر انفجارها، شنواییشان تحت تأثیر قرار گرفته بود. فرزند هم ندارم و همه این عزیزانی که امروز روی پله ترقی ایستادهاند را فرزندان خود میدانم و به آنها افتخار میکنم.
همسرتان در این مسیر همراه هستند؟
کاملاً همراه و همپای من بوده و هستند. از همان ابتدا که وارد جامعه معلولان شدند، وقتی کارهای مرا دید، فعالانه همکاری و در تیمهای ورزشی همراهی کردند. همچنین در فعالیتهای اجرایی کانون معلولان هم مشارکت داشتند و با مدیران سلامت مناطق، بچههای شهرداری و اداره کل سلامت آشنا شدند و از ایشان حمایت کردند. شاید باورتان نشود. گاهی یادشان میرود که باید در کنار من باشند، ولی به طور کلی همیشه حمایت و همراهیشان مشهود است و نقش مؤثری در کارهای اجتماعی و ورزشی داشتهاند.