اثری که هم اینک در معرفی آن سخن میرود، در واقع دومین کتاب خاطرات محمدمهدی عبدخدایی عضو جمعیت فدائیان اسلام و دبیرکل کنونی آن است جوان آنلاین: اثری که هم اینک در معرفی آن سخن میرود، در واقع دومین کتاب خاطرات محمدمهدی عبدخدایی عضو جمعیت فدائیان اسلام و دبیرکل کنونی آن است. کتاب نخست، از سوی مرکز اسناد انقلاب اسلامی و در دهه ۷۰ نشر یافت. این دفتر از مجموعه گفتوشنودهای داود امینی، پژوهشگر تاریخ معاصر ایران با عبدخدایی شکل یافته و از سوی پژوهشکده تاریخ معاصر، عرضه شده است. امینی در دیباچه خود بر این تحقیق، در باب چند و، چون انجام آن آورده است: «در بهار سال ۱۳۷۶ ش بر آن شدم تا بدون آشنایی قبلی برای مصاحبه سراغ آقای محمدمهدی عبدخدایی که یکی از همرزمان شهید نواب صفوی و فدائیان اسلام بوده و در کوران مبارزات ضد استعماری و ضد استبدادی دوران پهلوی مدت هشت سال از عمر خود را در زندانهای آن رژیم سپری کرده، بروم تا بیشتر با روشها و تاکتیکهای مبارزاتی آنان آشنا گردم. از این روی، پس از اولین دیدار و آشنایی با ایشان، موضوع مصاحبه را با وی در میان گذاشتم و ایشان نیز در حالی که شصتو دومین بهار عمرش را سپری میکرد، با گشادهرویی تمام درخواست مرا پذیرفت و صبح روزهای دوشنبه را برای این مصاحبه در محل دفتر کارش تعیین کرد. از آن پس، روزهای دوشنبه هر هفته به دفتر کار ایشان مراجعه میکردم. عبد خدایی با وجود مشغلههای زیاد و در حالی که هنوز با عنوان فدائیان اسلام فعالیت میکرد و هفتهنامه منشور برادری را منتشر میساخت و دفتر کارش نیز مملو از نشریات منشور برادری بود و پیوسته افراد و گروههای مختلفی برای مصاحبه و امور دیگر به ایشان مراجعه میکردند و انتخابات دوم خرداد ۱۳۷۶ ش هم موقعیت سیاسی جدیدی به وجود آورده بود تا پایان کار و بدون کمترین ناراحتی و خستگی به این مصاحبهها مبادرت ورزید و حاصل آن ۱۹ جلسه گفتوگویی است که در این مجموعه به پژوهشگران تاریخ کشورمان تقدیم میشود...».
عبدخدایی در بخشی از روایات خویش در باب چگونگی آشنایی با شهید سید مجتبی نواب صفوی اظهار داشته است: «یادم است یک روز تقریباً ساعت هشت بود، هوا هم سرد بود که در منزلِ ما را زدند. من داشتم به مدرسه مىرفتم. رفتم و در را باز کردم. دیدم این همان آقایى است که من عکسش را توى روزنامه و همراه با مقاله نواب صفوى و هوچىگری هاى او در پایتخت، دیده بودم. با لحن مهربانانهاى به من گفت: آقاجان خانه هست؟ گفتم: بله. گفت: تو سرباز کوچک اسلامى، به آقا جانت بگو نواب است! تا گفت نواب است، من فورى متوجه شدم که این همان آقاست که کسروى را مضروب کرده، حالا آمده به خانه ما! با عجله دویدم و پدرم را صدا کردم. گفتم: آقاى نواب صفوى است. پدرم گفت: در بیرونى را باز کن، ایشان برود بیرونى. در بیرونى را باز کردم و نواب داخل بیرونى شد. صبحانه نخورده بود. نان و پنیر آوردیم و من رفتم مدرسه. ظهر که به خانه آمدم، نواب صفوى رفته بود. خدا پدر آقاضیاء را بیامرزد. حاج على آقا ضیاءآبادى، سه، چهار سال پیش فوت کرد. پدرم دنبال او مىفرستد. خانهاش توى چهارسو نوقان بود. به آقاضیاء مىگوید: این آقاسید مجتبى نواب صفوى است، از تهران فرار کرده، به مشهد آمده، به دست تو مىسپارمش که مخفىاش کنى!...»