سیبیل و عطر، از خواهر و برادر و همسر بگیر تا دوست و آشنا و همکار، هرکس که از کاظم میگوید، سیبیل پرپشت و عطرش را فراموش نمیکند سیبیل و عطر، از خواهر و برادر و همسر بگیر تا دوست و آشنا و همکار، هرکس که از کاظم میگوید، سیبیل پرپشت و عطرش را فراموش نمیکند. انگار که این دو به عنصر جداییناپذیر از کاظم و قدر مشترک تمام روایتهای منتهی به او بدل گشتهاند و حالا بنده مورد سومی را هم به این لیست اضافه میکنم؛ چیزی که لابهلای روایتهای دوست و آشنا دیده نمیشود، ولی احتمالاً شما هم با دیدن تصویرش، این مورد سوم را تأیید میکنید. چشمهای محمد کاظم عجیب است؛ چشمانی که محبس حرفهای ناگفتهاند و عمقشان هر نگاهی را غرق میکند.
همان چشمهایی که در ۱۶ دی ماه ۱۳۳۱ اولین نورچشمی پدربزرگ خانواده، آیتالله مهدی واعظ شدند. محمدکاظم هفت سال قبل از انقلاب با دیپلم متوسطه، پرونده تحصیلات ابتداییاش را به سرانجام رساند و راهی دانشکده افسری شد و در همین زمان حرف و سخن بود که از گوشهکنار به گوش خانواده میرسید که مگر نوه آیتالله و فرزند یک روحانی، ارتشی میشود؟! و از این دست چهلکلاغهای مرسوم، اما محمدکاظم تصمیمش را گرفته بود و در نهایت نیز ثابت کرد که بله، میشود هم ارتشی باشی و هم نوه آیتالله! چهار سال بعد از ورود به دانشکده، فارغالتحصیل شد و به گروه ۵۵ توپخانه اصفهان پیوست. دو سال قبل از جنگ به خانه بخت رفت و در نهایت نیز در زمانی که جنگ آخرین نفسهای خودش را میکشید، زمین را به مقصد عندالله ترک کرد.
حال قرار است شهید محمدکاظم واعظ را از دریچه قلم محمد بلوچی به تماشا بنشینیم. «جان آتش» هشت روایت از زندگی شهید است که در ۱۶۴ صفحه گردآوری شده و از سوی انتشارات سوره مهر نیز به چاپ رسیده است. نویسنده درباره سبک و سیاق روایتها میگوید: «در این اثر روایتهایی از نزدیکان کاظم نقل شده است؛ روایتهایی متناسب با حال و هوای افراد و اطلاعات و مستندات موجود، به گونهای که لحن نثر برآیند روایتهای گوناگون باشد.»
از این هشت روایت، در دو روایت همرزمان، دو روایت خواهران، یک روایت همسر و در دو روایت برادران شهید راوی هستند و به همین علت در اثر، بیشتر از اینکه فضای جنگ و اتمسفر مباحث نظامی غالب باشد، فضای خانواده و ارتباطات خانوادگی با شهید غلبه پیدا کرده است، البته احتمالاً ابعاد شخصیتی خود شهید نیز در این نابرابری روایات دخیل است، چراکه متفقالقول در لابهلای روایات اعضای خانواده شهید واعظ این موضوع به چشم میخورد که خود شهید هم خیلی اهل صحبت کردن درباره مسائل جنگ و جزئیاتش نبوده است، برای مثال محمدمهدی برادر شهید در بخشی از کتاب میگوید: «آخرین باری که دیدمش خستگی داشت توی صورتش داد میزد... با این حال، درباره خاطرات جنگ و جبهه هم چیز خاصی نمیگفت. یادم است که فقط یکبار که بعد از عملیات والفجر ۸ از او سؤال کردم، اینطور جواب داد: وَ جَعَلْنَا مِن بَینِ أَیدِیهِمْ سَدّاً وَمِنْ خَلْفِهِمْ سَدّاً فَأَغْشَینَاهُمْ فَهُمْ لَا یبْصِرُونَ.»
قلم نویسنده قصهگو است و در مواجهه با روایات، این حس به خواننده دست نمیدهد که نویسنده صرفاً به عنوان یک پاکنویس، صوت مصاحبههایش را پیاده کرده و تمام. غیر از قصهگو بودن، همانطوری که در مقدمه نیز اشاره میکند، تمام تلاشش را به کاربسته تا نثرها لحن داشته باشند و به همین جهت به چشم مخاطب، متمایز از یکدیگر به نظر بیایند. این مسئله زمانی اهمیت بیشتری پیدا میکند که ما در اثر شاهد دو روایت از دو خواهر شهید هستیم و طبعاً در چنین موقعیتی، تمایز لحن و انتقال احساسات و عواطف خواهرانه از طریق نثر و لحن برای اثر به مسئلهای حیاتی تبدیل میشود.
در آخر نیز باید خدمتتان عارض شویم که «جانِ آتش» کوشیده تا از لنز خانواده و جنگ، تصاویر شفافی از یک فرمانده، دوست، برادر و همسر ثبت کند که موفقیت یا عدمموفقیت این کوشش، مقولهای است که به همت شما در ورقزدن کتاب برمیگردد.