تصور میشد سعید نعمتالله در اولین سریالش در نمایش خانگی بتواند رو به جلو عمل کند، اما حتی با ۱۵ دقیقه دیدن از سریال پدرگواردیولا، میشود فهمید چنین تصوری اشتباه بوده است. پنج قسمت از سریال گذشته، اما همچنان نمیشود علت و معلولهای منطقی را حتی تشخیص داد. پدرگواردیولا یک اثر خرافهگو، شلوغ و بیهدف است. نعل به نعل آن از سینمای مسعود کیمیایی کپیبرداری شده است و البته یک کپی دستچندم که نه میتواند منطق روایی داشته باشد و نه حتی قادر است موقعیتهای اورجینال بسازد، این شبیهسازی نزدیک به تقلید به شدت الکن و بیذهن است و کمترین تأثیری میتواند برای بهبود مسیر سریالسازی نعمتالله داشته باشد! فضایی شلوغ و درهم، آدمهای اخته و مریض و زندگیهای کثیف. نعمتالله همچنان در دوره لاتبازیهای دهه ۴۰ گیر کرده و همچنان فکر میکند قصهسرایی از کف خیابان و ناموسدزدی به سبک فیلمفارسی در این دهه جواب میدهد! دنیای سریال نعمتالله بیکارکرد است. یک مُشت دیالوگهایی که تبدیل به چرندیات چالهمیدانی شده که در این برهه نه درک میشود و نه اساساً در اجتماع حال حاضر دیده میشود به هم سنجاق شده است. اینکه او چگونه به این فضاسازیهای چرک و آدمهای لمپن رسیده است، جای سؤال دارد، یعنی نعمتالله فکر کرده مخاطب هوشمند امروز دوباره دوست دارد فیلمفارسی ببیند؟ ماجرای ناموسدزدی و اعتیاد در قالب خردهپیرنگهای نخنماشدهای که حتی یک نمونه از آن هم در جامعه امروزی دیده نمیشود، مخاطب را پس میزند. نعمتالله پیشتر این شیوه از قصهگویی را در سریالهای تلویزیونی هم به خورد مخاطب میداد، حتی نوع دیالوگها و نحوه مواجهه آدمها با ایجاد موقعیتها هم در برهه کنونی مسخره محسوب میشود و اساساً سریال نعمتالله در دیالوگ و موقعیتها تبدیل به کمدی ناخواسته شده است. فیلمنامه آنقدر بلاتکلیف و ژانرگریز است که تعدد آدمها (نه شخصیت) جهان بیمنطق سریال را آشفته کرده است؛ جهانی که بر اساس خرافهگویی و لمپنیسم در یک حالت ایستایی درجا میزند. نه عشق فیلمساز به سینما درآمده است و نه حس مسئولیت او به انسان، چراکه نعمتالله برای رسیدن به اهداف دهه چهلش اثری ضدانسان، ضدزن و ضدهنر خلق کرده و اساساً این به دور از خلاقیت هنری است. این سطحگرایی و آشفتگی جهان سریال را نشان میدهد که کارگردان هیجان دارد آدمها را به لجن بکشاند. دیالوگهای کنایهآمیز چندپهلو دیگر جواب نمیدهد. ناموسدزدی و از زندان آزاد شدن و انتقام گرفتن دیگر نمیتواند تأثیرگذار باشد، عناصر تشکیلدهنده پدرگواردیولا عقیم است، نه بیوک شخصیت میشود، نه اسماعیل و گذشتهاش و نه زری و نه آدمهایی که در آن سینما خرابه سکنی کردهاند و نه حتی آن سینمای مخروبه میتواند تداعیکننده عرقِ کارگردان به سینما باشد.
این سریال توخالی است، چیزی برای ارائه ندارد. ما شاهد دیالوگهایی هستیم که ربط منطقی با آدمها ندارد چراکه به دهان آدمهای سریال گُنده است. نعمتالله آنقدر اشتیاق به جهان فیلمهای کیمیایی دارد که تصور کرده همین اشتیاق کافی است و حتی نتوانسته است یک بازی معمولی از مهران مدیری بگیرد. دیالوگهای مدیری هم غیرقابل باور است، حتی واکنشهای او و چاقوزدنش به اسماعیل در خیابان، این همه اغراق و تکرار برای چیست؟ کارگردان آنقدر سرگرم تمهیدات بیمصرف محتوایی بوده که فراموش کرده اجرا هم میتواند به نداشتههای محتواییاش کمک کند، اما دوربینش گریزان و آشفته است، مدیوم شات میگیرد. کات به هلیشات میدهد. چگونه او به این درک رسیده است که هر کاری که میخواهد میتواند با زوایای نماهایش بکند؟ بازیهای شلخته و الکن، گُندهگوییهایی که در دهان بازیگر چپانده شده است، اینها نکاتی است از سریال کارگردانی که اگر بیشتر از اینکه در دنیای خیالی کیمیایی گم شود، کارگردانی را از برادرش یاد میگرفت، به این اندازه سرگردان در فرم و سبک ناقصی که ارائه میدهد، نمیشد.