خاطرهها بو دارند، البته نه از آن بوها که یکسرش به دردسر ختم میشود و یکسر دیگرش به توطئه؛ از آن بوها که قادرند در وسط یک عصر غریبکش زمستانی، ظهر جمعه مرداد را به اضافه یک پاتیل قرمهسبزی زنده کنند. خاطرات هم بو دارند، هم طعم دارند و هم رنگ و اصلاً انسان بدون خاطراتش چیست؟ یک پاتیلِ خالی بدون قرمه! کلام را به ورطه اطاله کشاندیم، غرض این بود که این بار با کتابی محضرتان هستیم که قرار است با همین فرایند که در بند اول عرض شد، مخاطبانش را به شیرازی در حوالی ۵۹ تا ۶۷ ببرد؛ «صدایی که هماکنون میشنوید».
زهرا اکبری، نویسنده کتاب در مورد نحوه شکلگیری اثر میگوید: «این مجموعه حاصل جمعآوری خاطرات ۱۰۰ نفر از کسانی است که دوران کودکی خود را در زمان پرالتهاب جنگ ایران و عراق گذرانده و اینک پس از گذشت سالها از آن اتفاق، خاطرات خود را بیان کردهاند. از میان ۱۰۰ خاطره جمعآوریشده، برای رعایت اختصار و زیاد نشدن حجم کتاب، ۴۰ خاطره منتخب، برگزیده شد و در کنار هم قرار گرفت تا بُرشی باشد از حوادث آن سالهای پرحادثه.»
البته در ادامه در مورد میزان استناد خاطرات این نکته را اضافه میکند: «به دلیل گذشت سالیان متمادی، کودکبودن افراد مورد مصاحبه در زمان وقوع حوادث و مرور نشدن این خاطرات، کموبیش در ذهنها کمرنگ شده و بازآوری آنها کمی سخت بود... از آنجا که خاطرات از آن کودکان است، جهان و حوادث آن را از دریچه کودکی دیدهاند و شاید برایشان آنقدر اهمیت نداشته که برای بزرگترها؛ سخنانی که در مورد زمان و مکان وقوع حوادث گفتهاند، نمیتواند مورد استناد قرار بگیرد.»
پس اثر مجموعه خاطراتی است از متولدین بین سالهای ۵۵ تا ۶۵ که در آن، این بار به جای آدمبزرگها، کودکان، جنگ را به صفحه روایت میکشانند. در ابتدای قسمت در تیتر، نام راوی درج شده و در پاورقی اول نیز بیوگرافی مختصری از سال تولد و شغل فعلی و در بعضی موارد انتسابشان به شهدا آمده است. درباره کموکیف قلم گردآورنده هم اگر بعضی از غلطهای تایپی را در نظر نگیریم، قلم روان پیش میرود و میکوشد با کلمات بسیار ساده و جملاتی کوتاه، هم مفهوم را سریع و راحت به مخاطب منتقل کند و هم میان اتمسفر کلام و فضای کودکی فاصله ایجاد نکند.
اما سبک و سیاق روایت هر راوی، به همان دلیلی که پیشتر عرض شد، یعنی کودک بودن راویان، متعددبودنشان و فاصله زمانی زیاد تا خود واقعه، روایتهای افراد را طبیعتاً به فقدان توالی زمان و انسجام روایی مبتلا کرده است، اما این به این معنا نیست که مخاطب در کتاب با مجموعهای از قطعات پراکنده و ول از وقایعی در تاریخ مواجه میشود که نه ته دارد و نه سر، اتفاقاً بالعکس.
در اثر یک روح واحد جریان دارد. تصویر پایانی مخاطب از شیراز سالهای ۵۹ تا ۶۷ با وجود تمام نکاتی که عرض شد، یک رنگ است چراکه ما همقدم با ۴۰ کودک، شیراز آن سالها را تماشا میکنیم که زیر یک آسمان و در یک کوچه و محل نفس کشیدهاند، در بعضی موارد فاصله خانه یک راوی با راوی بعدی تنها یک چهارراه یا چند خیابان است و همین پیوند ناخودآگاه روایان به همدیگر که شاید محصول تدبیر نویسنده یا تصادفی باشد، باعث شده است این روایتهای منقطع، یکدیگر را کامل و تصویر نسبتاً شفافی را ترسیم کنند.
اثرات جنگ سوغاتهای فراوانی برای مردم شیراز داشت. ترس، هیجان، شیطنتهای دوران بمباران، تعطیلی مدارس و تغییرات معماری شهر نمونههایی از این تحفهها بودند که ردپایشان در اکثر روایتهای کتاب دیده میشود. موج جنگ حتی گریبانگیر بازی بچهها هم شد و پای فشنگ، مرمی و خرج را به بساط شیطنتهای کودکیشان باز کرد، البته در بعضی موارد کار به جای باریک هم کشیده میشد و حرف و سخن از مهمات سنگینتر نیز به میان میآمد: «با داییام رابطه خیلی خوبی داشتم. از جبهه که میآمد، برایم خرج میآورد. آنها را که آتش میزدم، روشن میشد و صدا میداد... منتظر بودم برایم چتر منور بیاورد، اما یک بار یک بمب خوشهای آورد. حالا چطور رد کرده بود، نمیدانم. گذاشته بود داخل کمدش و ما هر وقت میرفتیم خانهشان با آن بازی میکردیم. یک چیز ۴۰-۳۰ سانتیمتری بود و عدد و رقمهایی هم رویش داشت.»
«صدایی که هماکنون میشنوید» برای روایت کردن شهری که شاید به طور مستقیم با خط مقدم درگیر نبوده است، زیرکانه، سراغ راویانی رفته که در نبض زیست یک جامعه قرار دارند و با همان قدوقواره کوچکشان (البته نه در زمان مصاحبه!) توانستهاند سطوحی از در میانه میدان بودن یک شهر شاید به ظاهر دور از جنگ را به تصویر بکشند که بزرگترها قادر به آن نیستند.