مولانا در مثنوی معنوی در دو حکایت کوتاه متصل به هم علت مشغول شدن آدمیان به خیالات باطل، افکار زائد و بحثهای سطحی را بیدردی میداند. او در حکایت اول میگوید:
آن یکی مرد دومو آمد شتاب/ پیش یک آیینهدار مستطاب/ گفت از ریشم سپیدی کن جدا/ که عروس نو گزیدمای فتی/ ریش او ببرید و کل پیشش نهاد/گفت تو بگزین مرا کاری فتاد
فرض کنید مردی نزد آرایشگری میرود و به او میگوید من عروسی در پیش دارم، موهای سفید ریشم را جدا کن. چرا او این را میگوید؟ به خاطر اینکه میخواهد از آنچه در زندگیاش به شکل طبیعی روی داده فرار کند. میخواهد خود را جوانتر از آنچه هست نمایش دهد و آن آثار پیری را بپوشاند. آرایشگر هم کل ریش او را یک جا میبرد و جلویش میگذارد و میگوید من کارهای مهمتری در پیش دارم و وقت این کارها را ندارم، خودت بنشین سر صبر موهای سفید ریشت را از موهای سیاه جدا کن.
مولانا در این حکایت کوتاه در واقع طعنهای به بیدردی انسانها میزند. فرد به جای اینکه به زندگی بپردازد و رویدادهای زندگی از جمله سپید شدن مو و گذر ایام را بپذیرد مدام میخواهد از آنچه هست بگریزد و با خاطره گدَشتهها خود را مشغول نگه دارد. اگر کسی حقیقتاً اهل زندگی باشد نیازی به نمایش دادن نخواهد داشت. من چرا میخواهم آن موهای سپید را پنهان کنم؟ چون نمیخواهم آنها را بپذیرم، بنابراین از ناحیه نزیستن زندگی، نیاز به نمایش دادن شکل میگیرد. اگر آن فرد اهل زندگی بود هراسی از تغییرات نداشت و به جای اینکه وقت خود را با جدا کردن موهای سفید از موهای سیاه تلف کند نزد یارش ـ که همان زندگی است ـ میرفت و از فرصت کوتاه زیستن بهره میبرد. در حکایت کوتاه دوم که بلافاصله بعد از حکایت اول میآید مولانا میگوید:
آن یکی زد سیلیی مر زید را /حمله کرد او هم برای کید را/
گفت سیلیزن سؤالت میکنم /پس جوابم گوی وانگه میزنم/ بر قفای تو زدم آمد طراق/ یک سؤالی دارم اینجا در وفاق / این طراق از دست من بودست یا /از قفاگاه توای فخر کیا/ گفت از درد این فراغت نیستم/ که در این فکر و تفکر بیستم/ تو که بیدردی همی اندیش این/ نیست صاحبدرد را این فکر هین
مردمآزاری را تصور کنید که بیدلیل و ناگهان ضربه محکمی بر پشت کسی میکوبد. آن مردم آزار به کسی که آن ضربه بر پشت او نواخته شده میگوید: من سؤالی از تو دارم. این صدای تراق یا ترق که من و تو شنیدیم از دست من بود یا از پشت تو؟ و آن مرد که آن ضربه بر پشت او نواخته شده میگوید: این سؤال تو از بیدردی است، من آنقدر درد دارم که اصلاً این سؤال برای من مطرح نیست.
در این حکایت مولانا میگوید مشغول شدن آدمها به فکرهای زائد، سؤال و جوابهای سطحی و بحث و جدلهای بیحاصل نشانه بیدردی آنهاست. کسی که به واقع درد آگاه شدن و آگاهانه زیستن داشته باشد آزار و خودفریبی را پیشه خود نمیسازد. فرد بر پشت کسی ضربه میزند. چرا آن کار را میکند؟ چون میخواهد سرگرم شود و بعد میخواهد وجههای علمی هم به آن سرگرمی آزاردهنده بدهد. مثل این است که کسی دنبال علم میرود و کسی هم ظاهر علمی به توهمات خود میدهد. آن فرد مردمآزار دچار خودفریبی شده و میخواهد وانمود کند یک شخصیت علمی است و دنبال پاسخ دادن به یک پرسش است که منشأ و خاستگاه آن صدای ترق کجاست؟ در حالی که کار علمی واقعی، درد و دغدغهای میخواهد که در ورای آن خودفریبیهاست.