از ظهر شنبه، دوازدهمینروز از اردیبهشت هزار و سیصد و سی و دو، جلال آل احمد از مرگ ناگهانی برادر بزرگترش حجتالاسلام سید محمدتقی طالقانی، در شهر مدینه اطلاع یافت از ظهر شنبه، دوازدهمینروز از اردیبهشت هزار و سیصد و سی و دو، جلال آل احمد از مرگ ناگهانی برادر بزرگترش حجتالاسلام سید محمدتقی طالقانی، در شهر مدینه اطلاع یافت. در روزهایی که سخت به کار ساختن خانهاش در شمیران بود و حزب و سیاست را «حقهبازی» مینامید و داشت از آن فاصله میگرفت. آنروز هنگامی که برای صرفهجویی در حد قیمت یک ناهار، به منزل پدرش آیتالله سید احمد طالقانی در محله پاچنار رفته بود، وضع را آشفته دید و ماجرا را دریافت. سیدمحمدتقی اما، به نمایندگی آیات سیدابوالحسن اصفهانی و سید حسین طباطبایی بروجردی به مدینه رفته بود، با هدف اصلیِ بَرساختن قبور اهل بیت (ع) در بقیع، که نهایتاً نه تنها توفیق آن را نیافت، که خویش نیز در جوار ایشان آرمید! خانوادهاش بر این باور بودند که وهابیانِ متعصب، او را که کاملاً سالم مینموده، در یک میهمانی و به قهوهای مسموم کردهاند! القصه جلال پس از دریافت خبر و سردادن قدری فریاد و گریه، کاغذ بر میدارد و، چون هر روز، ماوقع را برای همسرش سیمین دانشور -که در آن روزها به تحصیل در دانشکدهای در استنفورد امریکا بود- مینویسد. نامه در نوزدهم اردیبهشت، به دست مخاطب میرسد. سیمین که به نظر میرسد در اینگونه اوقات خوددارتر از شوی خویش است، سعی دارد مرگ را به مثابه پدیدهای ناگزیر، اما نه چندان خوف و ملالآور بر جلال بنمایاند. نوشتههای او در این کاغذ، نمادی از سرگشتگی روشنفکران ایرانی نیز هست، که فیالمثل در باب رویدادی، چون مرگ، همچنان در میان انگارههای موجود در جستوخیزند و قرار و سکون نیافتهاند! با این همه خوانش این متن درباره مرگ و در سالمرگ خودِ سیمین، خالی از لطف نیست:
عزیز دلم، خودت بگو چه جوری تو را تسلی بدهم؟ عزیزم، ما که از راز مرگ بیخبریم. شاید مرگ رفتن از گوشه باغی، به گوشه باغ دیگر که ما نمیشناسیم باشد... شاید مرگ یک صورت دیگر زندگی باشد، صورتی که ما نمیشناسیم. بههرجهت هر طور که باشد و هرچند مرگ ناشناخته باشد، قانون بقای انرژی در فیزیک به ما میگوید، که در این جهان انرژی از بین نمیرود و ذرات وجود ما، در فضا و در جوّ پراکنده میشود. شاید مثل یک گُل شکفتیم و شاید گِل کوزهگران شدیم و از همه مهمتر، آنها که مردهاند، در ذهن ما به زندگی خود ادامه میدهند. مگر نه؟... جانِدلم، به مادرت بیشتر برس... برایش از قول من بگو، نه، از قول پیغمبران بگو که روح پسرش الان آسوده شده. بگو او خوشیهایی را میآزماید، که ما آنها را نمیشناسیم. بهش بگو هر چه درباره بهشت در قرآن آمده است، بخواند... آن آیه خاص یادم نیست و وقت ندارم به قرآن رجوع کنم و آیه را پیدا بکنم، اما مفهوم آن آیه یادم هست که مردم بهشت سرخوشند و به کارهای دلخواه و خوشایند خودشان مشغولند. هر چه بخواهند در دسترسشان است و از همه مهمتر، همیشه پذیرای درود و رویارویی پروردگار خود هستند؛ و یقین که برادر تو از بهشتیان است. دیگر چه بگویم؟ دلم دارد میترکد...)
پ ن: برگرفته از مجموعه نامههای سیمین دانشور و جلال آلاحمد، جلد نخست، صص۴۰۰و ۴۰۱
* تاریخ پژوه