از بحرانها به عنوان آینه شخصی استفاده کردن کار سادهای نیست. ما بیشتر دوست داریم از بحران به عنوان بحران، از بحران به عنوان ابزار شکنجه و تخطئه خودمان، از بحران به عنوان ابزار شکایت و آه و ناله یا ابزار فرافکنی و محق بودن خود استفاده کنیم و احتمالاً اگر کسی پیشنهاد بدهد از چالش یا بحران به عنوان آینهای برای ارزیابی خود استفاده کنیم، در برابر او گارد میگیریم و او را متهم به بیخیالی یا زیادی خوش بودن میکنیم.
من روزی هشت قطار عوض میکنم تا از حومه شهر به محل کارم در تهران برسم و دوباره از محل کار به خانه برگردم. این مسیر روزانه حدود پنج ساعت تا پنج ونیم ساعت طول میکشد، گاه در موقعیتهایی قرار میگیرم که در ازدحام درون قطار نمیتوانم دستم را تکان بدهم، چه برسد به اینکه مثلاً برای پرهیز از عرق کردن، کاپشنم را دربیاورم.
به ایستگاه شادمان که میرسم، میبینم ۱۲-۱۰ نفر جلوی یکی از درهای قطار ایستادهاند، در حالی که درهای قطار باز است و مسافران قطار چنان در هم تنیدهاند و دیوار میلیمتری از گوشت شکل دادهاند که مسافران ایستگاه متقاعد شدهاند هیچ شکافی برای نفوذ در آن دیوار گوشتی وجود ندارد، بنابراین بهتر است خودشان را خسته نکنند.
چند لحظه بعد قطار درهایش را چند بار باز و بسته میکند تا در نهایت دیوار گوشتی بتواند خود را کامل درون قطار جا بدهد. بعد از چند بار باز و بسته کردن درها در نهایت این اتفاق میافتد و قطار حرکت میکند.
چند دقیقه بعد قطار دیگری از راه میرسد. یکی از درها درست در جایی که ما ایستادهایم توقف میکند. ناامیدانه به جمعیت درون واگن نگاه میکنم. همه فضاها پر شده است. امیدوارم چندین نفر پیاده شوند تا فضایی برای ما ۳۰-۲۰ نفر منتظر باز شود. من کمی جلوتر از میانههای صف هستم و این به آن معناست که اگر آرایش بهتری بگیرم، شانسی برای سوار شدن خواهم داشت. با این حال سهچهار نفر بیشتر پیاده نمیشوند و بلافاصله هجوم جمعیت به داخل قطار آغار میشود.
صدای چند پیرمرد را میشنوم که جمعیت داخل قطار را به درون هل میدهند و همزمان میگویند این چندمین قطاری است که ایستادهاند و دیگر بیشتر از این نمیتوانند معطل بمانند. چرا آن پیرمردها این را میگویند؟ میان مسافران مترو منطق دوگانهای وجود دارد. منطق مسافرانی که هنوز سوار قطار نشدهاند این است: «کمی جابهجا شوید، آن وسط هنوز جا هست» و منطق مسافرانی که سوار شدهاند این است: «جا نیست، منتظر بمانید تا قطار بعدی.»
به چشم خود مسافرانی را دیدهام که به فاصله کمتر از یک دقیقه همزمان از دو منطق استفاده کردهاند. فرد قبل از اینکه خودش را داخل واگن جا بدهد از منطقِ «جا هست، جابهجا شوید، کلی آن وسط جا هست، ما هم میخواهیم سر کار برویم» استفاده میکند و بعد از اینکه خود را داخل قطار جا داده سر مسافری که تلاش میکند خودش را داخل قطار جا بدهد و اجازه نمیدهد درهای قطار بسته شود، داد میکشد: «جا نیست، قطار بعدی دو دقیقه دیگر میرسد.»
پشت پیرمردها بختم را برای سوار شدن به قطار امتحان و سعی میکنم خودم را در قطار جا بدهم. دو سه خیز برمیدارم، اما با مقاومت دیوار گوشتی روبهرو میشوم، با این حال در آخرین خیز نیمی از بدن خود را از عرض وارد قطار میکنم، میچرخم و تقلا میکنم آن نیم دیگر را هم درون قطار جا بدهم، در حالی که میدانم سیستم عصبیام نباید درگیر صدای مسافرانی شود که دعوتم میکنند به پیاده شدن.
بالاخره خودم را درون قطار جا میدهم. فقط کمی باید شکمم را جمع کنم تا در قطار بسته شود. مسافری از بیرون با خنده و صدای طعنهآمیزی میگوید: شکمت را جمع کن، جمع کن شکمت را. درست است که من شکم زیاد برجسته و فربهی ندارم و از طرفی آن فرد هم با لحن تمسخرآمیزی آن جمله را میگوید، اما او در واقع به من یادآور میشود: همین شکم که زیاد هم بزرگ نیست، مانع بسته شدن درهای قطار شده و احتمالاً ۲ هزار نفر مسافر و شاید بیشتر معطل این هستند که من شکمم را جمع کنم تا درهای قطار بسته شود و آنها به مقصدهایشان برسند، یعنی که این شکم حتی به اندازه پنجشش ثانیه مانع حرکت قطار شود، در یک قطار ۲ هزار نفری، ۱۲ هزار ثانیه یا حدود سه ساعت و ربع از زمان یک شهر را گرفته است.
از بحرانها به عنوان آینه شخصی استفاده کردن کار سادهای نیست، اما اگر کسی بتواند این کار را انجام دهد، در حقیقت خود و جامعه را یک قدم جلوتر برده است. شما میتوانید حتی از یک طعنهزن به عنوان آینه شخصیتان استفاده کنید.