روز شلوغی داشتم، برای منی که خواب صبح از نان شب هم واجبتر بود. سخت بود یکهو کله سحر بیدار شوم. هنوز چشمهایم را باز نکرده بودم یاد شلوغی روز افتادم و آهی کشیدم. دلم برای خودم سوخت. قرار بود یک روز خوب و شاد پیش رویم باشد. ولی خب، ساختن روز خوب دردسرهای خاص خودش را دارد. مخصوصاً اگر خواهر عروس باشی و عالی برگزارشدن مراسم عروسی دغدغه اصلیات باشد. هنوز لقمه را درست و حسابی قورت نداده بودم که داماد جلوی خانه بوق زد و من مجبور شدم میز را جمع نکرده و همانطور شلخته از خانه بیرون بزنم. مامان هر وقت خانه را اینطور ترکیده و نامرتب میدید، میگفت یکی از این در بیاید فکر میکند ۱۰ تا بچه قد و نیم قد اینجا هستند. دست خودم نبود. حوصله جمعکردن نداشتم. سوار ماشین شدیم و به آرایشگاه رفتیم. خیلی شلوغ بود و من چشم از خواهرم برنمیداشتم. نمیخواستم یکهو در آینه قیافه عجیب غریبش را ببیند و پس بیفتد. دوست داشتم همهچیز طبیعی باشد و مدام با آرایشگرش بحث میکردم. آنقدر نظر دادم که کم مانده بود از سالن بیرونم کنند.
نزدیک ظهر بود و داشتم از گرسنگی غش میکردم. شانس آوردم مامان حواسش به ما بود و برایمان ناهار فرستاد. ناهار را تند تند خوردم و به اسم همراه عروس تماموقت سر پا بودم و مراسم را کنترل میکردم. این آخریها تلفنچی عروس هم بودم و گوشی را کنار گوشش میگرفتم تا صحبت کند. داشتم بالای سر خواهرم حرف میزدم که یکهو سرم گیج رفت. اگر دستم را به صندلی نگرفته بودم، حتماً پخش زمین میشدم. خواهرم ترسید و یکهو از جا پرید، دستم را گرفت و در چشمم زل زد. وقتی مطمئن شد حالم خوب است، در آغوشم گرفت، آرام شد و دوباره روی صندلی نشست. خانم آرایشگر که خستگی همراهان عروس برایش عادی بود، لبخندی زد و یک شکلات داد تا حالم بهتر شود. به خواهرم چیزی نگفتم، ولی این سرگیجهها داشت نگرانم میکرد. سه روز بود که یکهو بیمقدمه سرگیجه میگرفتم. با خودم عهد کردم دست از تنبلی بردارم و در اولین فرصت برای چکاپ نزد دکتر بروم. خیلی وقت بود آزمایش نداده بودم و از وضعیت جسمانی خودم خبر نداشتم. به خودم مسلط شدم و دوباره اوضاع را تحت کنترل گرفتم. نباید میگذاشتم آب در دل عروس تکان بخورد.
غروب من ساقدوش عروس شدم و با هم به تالار رفتیم. همه بودند و خواهرم مثل یک تکه الماس میدرخشید. هیچ چیز دردناکتر از این نیست که در روز عروسی خواهرت با شوهرت قهر باشی و مدام از نگاهش فرار کنی. از دستش عصبانی بودم، ولی به روی خودم نمیآوردم. نمیخواستم تا اطلاع ثانوی هیچ چیزی ذهنم را از عروسی پرت کند. بعدها خواهرم که فیلم عروسی را میببیند، حتماً میفهمد موقع کادو دادن از هم دور ایستادهایم و هر دو اخم کردهایم. قهر ما بچگانه بود. هیچکدام کوتاه نیامدیم و به خودم انرژی دادم که یک روز به زندگی متأهلی فکر نکنم و از عروسی خواهرم لذت ببرم. شام را که آوردند، مراقب بودم کسی برای پذیرایی از قلم نیفتد. مدام با آن پاشنههای بلند راه میرفتم و حس میکردم کف پایم یک تاول گنده زده است که وقتی به زمین میرسید، به زحمت جلوی فریادم را میگرفتم. به شدت خسته بودم. برای چند لحظه تالار دور سرم چرخید و همه چیز را دوتایی دیدم. نگاهم که به میز غذا افتاد، حالم بد شد و از هوش رفتم.
بیچارهها چقدر ترسیدند! خواهرم داشت سکته میکرد. از مامانم خواستم کنارش بماند و دلداریاش بدهد که من یک ضعف کوچولو کردهام و زود به لطف یک آب قند جادویی بهتر میشوم.
مثل یک آدم تبدار بودم. بدنم داغ بود و چیزی نمیفهمیدم. نمیدانم چطور شد که سر از اورژانس درآوردم. همسرم یادش رفته بود که با هم قهریم. وقتی گفتند حالم بد شده یکجوری خودش را رسانده بود پشت در تالار که مامانم میگفت خودش بیشتر آب قند لازم بود.
فشارم خیلی پایین بود، ولی دکتر حدس زد از خستگی زیاد باشد. همسرم سرگیجههای من یادش بود و به دکتر گفت چند روزی است مدام سرم درد میگیرد. بلافاصله برایم آزمایش خون نوشت. یک حدسهایی میزد، ولی مطمئن نبود. من ترسیده بودم. همسرم آرام دستم را گرفت و با بغضی که پنهانش کرده بود، گفت خوب میشی عزیزم.
خدا میداند آن یک ساعت چطور در اورژانس گذشت. مثل یک قرن بود و مدام دلم میخواست دکتر بگوید چیزیم نیست تا به عروسی خواهرم برسم. یک ساعت تمام شد و همسرم به آزمایشگاه رفت تا جواب را بگیرد. دلم مثل سیر و سرکه میجوشید.
وقتی آمد یکجور خاصی شده بود. منتظر بودم خبر بدی بدهد. چشمهایم را بستم و خودم را برای هر تقدیری آماده کرده بودم جز مادر شدن. آن هم بعد از پنج سال چشم انتظاری، درست وسط عروسی خواهرم.