جانباز سیدمرتضی موسوی از رزمندگان اصفهانی دفاع مقدس است که در عملیات کربلای ۴ به عنوان فرمانده گروهان یاسر از گردان امام موسیبن جعفر (ع) به شدت مجروح میشود. او حافظه بسیار خوبی دارد و لحظات حضور در عملیات و مجروحیتش را به خوبی به تصویر میکشد. موسوی از اردیبهشت۱۳۶۰ در حالی که کلاس سوم راهنمایی بود به عنوان آبرسان در خطوط مقدم جبهه سوسنگرد و دشت آزادگان با ستاد پشتیبانی جبهه و جنگ جهاد سازندگی استان اصفهان اعزام میشود. نهایتاً از سال ۶۲ به عنوان معاون گروهان و در ادامه فرمانده گروهان و معاون گردان موسیبن جعفر (ع) از لشکر ۱۴ امام حسین (ع) انجام وظیفه میکند. روایتهای او را پیش رو دارید.
تصرف سرپلهای بلجانیه
شب عملیات کربلای ۴ به رغم آمادهباش دشمن، بچههای غواص موفق شدند سرپلهای خودشان را در ساحل بلجانیه و امالرصاص تصرف کنند. با دادن علامت توسط غواصها، قایقها و نیروهای گردانهای امام حسین (ع)، امام رضا (ع)، حضرت ابوالفضل (ع) و امام محمدباقر (ع) به سوی ساحل ابوالخصیب و بلجانیه حرکت کردند، اما به جز چند قایق، اکثر قایقها وسط اروند و دقیقاً روی آب مورد اصابت گلولههای دشمن قرار گرفتند. در بین بچهها مطرح شده بود که حاج علی باقری فرمانده گردان امام حسین (ع) به شهادت رسیده است. مابقی نیروها شهید و زخمی شدهاند و جریان اروند آنها را با خود برده است! به رغم چنین وضعیتی تعدادی از قایقها خود را به ساحل جزیره امالرصاص رسانده و بچهها با هزار زحمت وارد جزیره شده بودند، ظاهراً عراقیها در داخل نیزارها از قبل کمین کرده بودند و به طرف بچهها شلیک میکردند. دستور حاج حسین خرازی فرماندهی لشکر مبنی بر توقف سایر گردانهای لشکر بود.
«یاسر» اولین گروهان
ما رزمنده گردان امام موسیبن جعفر (ع) بودیم. آن شب برادر عزیز حاج ناصر بابایی، فرمانده گردان دستور داد بچهها در کانالهای کنار اروند مستقر شوند. در آن شب زمستانی و سرد، خواب از چشمان همه ربوده شده بود. همه مشغول خواندن قرآن و دعا بودند. لحظهای ذکر از لبان نیروها قطع نمیشد. به رغم وضعیت منطقه و آتش سنگین دشمن، اما تعداد زیادی از بچههای گردان موسیبن جعفر (ع) علاوه بر دعا، نماز شب خودشان را در حالت نشسته و در حالی که به دیوار کانالها تکیه داده بودند به جا آوردند. آن نماز با تمام نماز شبهای قبل متفاوت بود. انگار در آن شب، توجه و حضور قلب بچهها بیشتر و به قول معروف سیمها کاملاً وصل شده بود. لحظات به کندی و سختی سپری میشد. نگرانی در چهره تمام نیروها مشهود بود. فرمانده گردان لحظه به لحظه اتفاقات آن طرف آب و مکالمات بیسیمهای گردانهای درگیر با لشکر را رصد میکرد و منتظر فرمان و کسب تکلیف از جانب فرماندهی لشکر بود. لحظه موعود فرا رسید و از فرماندهی لشکر فرمانی مبنی بر آماده شدن یک گروهان از گردان حضرت موسیبن جعفر (ع) صادر شد، گروهان یاسر، گروهان اول بود.
هیهات مناالذله
حاج ناصر فرمانده گردان به من دستور داد بچهها را آماده کنم. شور و حال خاص و عجیبی در دل و چشمان همه نیروها دیده میشد. آنها برای ادای تکلیف وارد میدان شده بودند. بچههای گروهان را با هزار زحمت داخل سولهای کوچک جمع کردم تا نسبت به مأموریت جدید توجیهشان کنم، (آن شب تعدادمان به ۱۰۷ نفر میرسید) ناگهان چشمم به کنار نهر عرایض افتاد! علی حجازی، معاون گردان غواص را دیدم که از آب بالا آمد. به سرعت به طرفش دویدم و از او در مورد اوضاع آن طرف اروند و وضعیت گردانهای دشمن سؤال کردم. حجازی گفت: سید، آن طرف غوغاست! عراقیها از قبل منتظر بچهها بودن...! طولی نکشید علیرضا ملکوتیخواه، از آب بالا آمد، به طرف او رفتم. گفتم علیرضا؟ چه خبر؟ گفت: در جزیره امالرصاص عراقیها داخل نیزارها کمین کردهاند! خیلی مراقب باشید... به طرف بچههای گروهان خودمان (یاسر) رفتم. انگار بچههای گروهان با دفعات قبل فرق کرده بودند! به رغم گره خوردن عملیات، آثار نگرانی و حتی ترس! در چهره آنها دیده نمیشد، همه مشتاق بودند بدانند چه فرمان و مأموریتی از جانب فرماندهی لشکر برای گردان و گروهان صادر شده است. بعد از سلام و بسمالله به بچهها گفتم که مأموریت جدید ما، رفتن به جزیره امالرصاص و کمک به بچههای گردانهای امام رضا (ع) و امام محمدباقر (ع) است. از وضعیت عملیات و جزیره به صورت شفاف و روشن برایشان گفتم، حتی حرفهای برادران حجازی و ملکوتیخواه را هم برایشان تعریف کردم... گفتم که بچههای دیگر گردانها در جزیره در حال مقاومت در برابر دشمن و گرفتن سرپل امالبابی هستند. کمی که توضیح دادم ناخودآگاه از دشت کربلا و حماسه سالار شهیدان حضرت اباعبداللهالحسین (ع) گفتم. بچهها! آن طرف عاشوراست، جزیره کربلاست! هر کس، سوار بر قایقها شود، فقط سه وضعیت و اتفاق برای او متصور است. برگشتی نخواهیم داشت یا شهید میشوید و در جزیره برای همیشه ماندگار میشوید! یا زخمی میشوید و میمانید! یا به دست دشمن اسیر میشوید. راه برگشتی نیست. هر کس میخواهد بماند، و با ما همراه نشود! هنوز صحبتهای من تمام نشده بود که ناگهان همه بچههای گروهان یاسر یکصدا دست راستشان را بالا بردند و سه بار فریاد زدند: هیهات مناالذله، هیهات مناالذله، هیهات مناالذله...
تصرف سرپل امالبابی
در همین لحظات، برادر ابوشهاب جانشین لشکر و برادر گلچین با جیپ میول آمدند. همراه حاج ناصر فرمانده گردان، حاج عباس مطلبی و حاج سیدمهدی اعتصامی پیش ابوشهاب رفتیم. ابوشهاب گفت: خب حاج ناصر بالاخره چه کار کردی؟ حاج ناصر گفت: گروهان یاسر آماده شده و قرار است انشاءالله سید حرکت کند. من به ابوشهاب گفتم: علی حجازی و ملکوتی از گردان یونس از آب بالا آمدند و میگویند عراقیها در نیزارهای جزیره امالرصاص کمین کردهاند، هر کسی برود مشکل پیدا میکند، تکلیف چیست؟ این بچهها دست ما امانت هستند... هنوز حرفهایم تمام نشده بود که ایشان مطلبی را عنوان کرد. من گفتم بحث ترس نیست. اگر فرمان به رفتن است ما میرویم. ابوشهاب که انگار از حرفهای من ناراحت شده بود رو به آقای گلچین گفت: اصلاً نیازی نیست بچههای حاج ناصر بروند. به فرزانهخو، فرمانده گردان امام حسن (ع) بگو یک گروهان آماده حرکت کند. حاج ناصر با ابوشهاب صحبت کرد و من مجدداً جلو رفتم و در حالی که از صحبتهای برادر ابوشهاب ناراحت شده بودم، گفتم: اگر قرار است نیرو برای کمک به جزیره برود، من و بچههای گروهانم میرویم. شما من را از سال۶۰ میشناسی... آیا مسئولیت بچهها را قبول میکنید؟ ابوشهاب گفت: من مسئولیت یک لشکر را قبول کردهام، اینها هم روی آن. نهایتاً قرار شد گروهان یاسر برای گرفتن سرپل امالبابی به جزیره امالرصاص برود.
سکاندارها قایقها را آماده و روشن کرده بودند. صدای موتور قایقها به راحتی شنیده میشد. دود قایقها از نهر عرایض به هوا برخاسته بود و مسافران معراج یکییکی سوار قایقها میشدند. انگار بچهها در آن زمان ترس را خورده بودند. آنها میخواستند ثابت کنند اگر در کربلا هم بودند میماندند. بالاخره قایقها از نهر عرایض حرکت کردند و وارد رودخانه اروند شدند. با ظاهر شدن قایقها، رگبار کالیبرهای دشمن شروع شد. سکاندارها با سرعت زیاد، بدون ترس و توجه به گلولههای دشمن، به طرف اسکله که تقریباً مقابل و روبهروی دهانه نهر عرایض بنا شده بود، حرکت کردند. آب جزر شده بود و نیروها باید در گل و لای حاشیه اروند پیاده میشدند. با هزار زحمت بچهها با کمک به یکدیگر، خود را از لابهلای خورشیدیها و سیمخاردارها به بالا کشیدند تا به خاکریز اطراف جزیره امالرصاص رسیدیم.
امالرصاص یا قطعهای از بهشت
از خاکریز بالا رفتیم. همه جای جزیره را نیزارهای بلند پوشانده بود. فقط در مقابل ما، جاده خاکی به طول ۸۰۰متر قرار داشت که عرض جزیره را قطع میکرد. خدایا! اینجا جزیره، امالرصاص است؟ یا قطعهای از بهشت؟ دهها شهید کنار یال جاده به آرامی خوابیده بودند! من تا به حال، این تعداد شهید، یکجا ندیده بودم. یکه خوردم، مات و مبهوت نگاه میکردم. حاج ناصر فرمانده گردان را وسط جاده خاکی دیدم. بیشتر تعجب کردم! خدایا قرار بود حاج ناصر آن طرف اروند بماند و به جزیره امالرصاص نیاید! اما حاجی، دلش تاب نیاورده و زودتر از همه ما، وارد جزیره شده بود. حسن آقایی فرمانده محور لشکر، در جزیره حضور داشت. روی بیسیم با رمز پیام داد: وارد جاده خاکی شده، عرض جزیره را طی کنید. با تمام شدن جاده خاکی به سمت راست حرکت خودتان را ادامه و با آنها دست دهیم. ستون گروهان با اتمام جاده خاکی به آن طرف جزیره رسیده بود. حالا باید ستون نیروها را به سمت راست جاده خاکی هدایت میکردیم. تنها راه رسیدن ما به موقعیت حسن آقایی و رفتن به طرف سرپل امالبابی، عبور از وسط نیزارها بود، صدای تیربارهای دشمن لحظهای قطع نمیشد. گلولهها و فشنگها مانند باران از کنارمان وزوزکنان عبور میکردند. شرایط بسیار سختی در داخل جزیره حکمفرما شده بود. از هر طرف و از داخل نیزارهای بلند به سوی ما شلیک میشد. شدت آتش به قدری سنگین بود که صدا به صدا نمیرسید.
شهدایی در حالت سجده
غواصها و نیروهای گردانهای پیاده که شب قبل وارد جزیره و از کنار جاده خاکی به طرف جلو در حال حرکت بودند، اکثراً به شهادت رسیده بودند! مشخص بود تیربارهای دشمن از روبهرو، چپ و راست، آنها را غافلگیر کرده و به رگبار بستهاند. اکثر بچهها به حالت سجده روی یال جاده افتاده و به شهادت رسیده بودند. از فرمانده تا بیسیمچی، تیربارچی و آرپیجیزن تا بچههای کلاش به دست، همه و همه در آن جاده خاکی آرمیده بودند. دشمن اجازه عبور و پیشروی به آنها نداده بود. صحنه عجیبی بود. بچههای گروهان یاسر، با دیدن این همه شهید، حساب کار دستشان آمده بود. واقعاً صحنه کربلا و روز عاشورا برای همه ما تداعی شده بود. ستون گروهان به طرف جلو حرکت میکرد. به دلیل کمبود بیسیم، یکی از بیسیمچیهای گروهان برادر علی جزینی، نزد حاج ناصر فرمانده گردان ماند و ما مجبور شدیم با یک بیسیم به حرکت خود در داخل جزیره ادامه دهیم. در موقعیت دشواری قرار گرفته بودیم.
سؤال از تیربارچی دشمن!
به آخر جزیره رسیدیم. یک تیربارچی از بچههای ظاهراً لشکر نصر پشت خاکریز نشسته و در حال شلیک به سمت راست بود. هر چه از او درباره وضعیت جزیره و نیروهای سمت راست سؤال کردیم، هیچ جوابی به ما نداد! برادر محمود بیدرام بعدها گفت: «آن تیربارچی از نیروهای دشمن و عراقی بوده که لباس ایرانیها را پوشیده بود! بچهها بعداً متوجه ماهیتش شده بودند.» باید برای رسیدن به سرپل امالبابی و دست دادن با حسن آقایی از داخل نیزارهای سمت راست جاده خاکی، عبور میکردیم و به راه خودمان ادامه میدادیم. نیها فشرده بودند و عبور از آنها بسیار دشوار بود، اما چارهای جز عبور از داخل نیزارها نبود. هر لحظه یکی از بچهها مورد هدف گلولههای دشمن قرار میگرفت. مانعی برای محفوظ ماندن پشت آن وجود نداشت. براتعلی صفری از بچههای رهنان را صدا کردم و گفتم: برو داخل نیزارها و با قنداقه تخممرغی تفنگت، راه را باز کند. او جلو رفت و مسعود استکی سرستون و پشت سرش براتعلی قرار گرفتند. مابقی بچهها به دنبالش در یک ستون روانه شدند. به دلیل اینکه فقط یک بیسیم داشتیم، من با سرستون فاصله زیادی نداشتم. از لابهلای نیزارها گلولهها تندتند در حال عبور بودند. لحظهای از حجم آتش دشمن کم نمیشد. جلوی من یکی از نیروها به نام برادر خسروی حرکت میکرد که ناگهان گلولهای به سرش اصابت کرد و در حال افتادن به داخل نیزارها بود که او را گرفتم و آرام کف نیزارها خواباندم. بالای سرش نشستم، چشمانش هنوز باز مانده بود، اما قدرت تکلم و حرف زدن نداشت. خون تمام صورتش را پوشانده بود. چند کلمهای با این شهید صحبت و خداحافظی کردم، بعد خودم را مجدداً به نزدیکیهای سرستون رساندم...
نیزارهای شهادت
بچهها یکی بعد از دیگری در نیزارها مورد اصابت گلوله دشمن قرار میگرفتند و به شهادت میرسیدند. حاج ناصر فرمانده گردان مرتب با بیسیم اوضاع و احوال را رصد میکرد. خدمت ایشان روی بیسیم عرض کردم، از چپ و راست و از هر طرف داریم مورد اصابت قرار میگیریم، حاجی چند بار گفت: آیا کسی از طرف حسن آقایی آمده دست شما را بگیرد؟ من در جواب گفتم: هنوز کسی را ندیدهایم! صدای تیراندازی و شلیک سلاحهای مختلف آنقدر زیاد بود که به سختی میتوانستم با بیسیمچی خودم حرف بزنم، چه رسد شنیدن صدا و پیامهای بیسیم! هر چه به سرپل نزدیکتر میشدیم، آتش دشمن بیشتر میشد. عراقیها بدون آنکه کسی از بچههای ما را مستقیماً مشاهده کنند، از چپ و راست، در داخل نیزارها، شلیک میکردند، حتی موشکهای آرپیجی۷، به راحتی از کنارمان عبور میکردند و داخل نیزارها منفجر میشدند. در جزیره قیامت بود و کربلایی برپا شده بود. با این وضع، ستون نیروهای گروهان یاسر همچنان مصمم و محکم به جلو حرکت میکرد. کسی در آن شرایط زانوهایش نمیلرزید. همه با اراده قوی به طرف دشمن حرکت میکردند، تقریباً به سرپل عراقیها نزدیک شده بودیم. در نوک ۷۰۰ متری جزیره، نیروهای لشکر و بچههای گردانهای امام محمدباقر (ع) و گردان امام رضا (ع) حضور داشتند. باید در تیراندازیها و شلیکها با احتیاط عمل میکردیم.
ناگهان بچهها به زمین افتادند
ستون همچنان از لابهلای نیزارها جلو و جلوتر رفت. ناگهان صدای رگبار تیرباری از مقابل ما شنیده شد، گلولههای آن، از نزدیکی ما به سرعت در حال عبور بود، نگاهم به جلوی ستون گروهان افتاد. از برادر براتعلی صفری، مسعود استکی معاون گروهان، برادر علی اصغر منتظرین و... حدود هشت تا ۱۰ نفر از بچههای گروهان داخل نیزارها به یک باره روی زمین افتاده بودند... صحنه بسیار عجیب و غیرقابل باوری پیش آمده بود. باورم نمیشد! از سرستون برادر صفری تا مسعود استکی و دسته یک گروهان، همه به آرامی در نیزارها، خوابیده بودند! با تعجب به جلو رفتم. براتعلی صفری سرش را بلند کرد و گفت: سید! انگار خودیها به طرف ما شلیک کردند! خودی بودند؟
ستون گروهان را نگه داشتم. به جلو حرکت کردم. محمود بیدرام، محمدرضا شیرزادی و احمدرضا همتیار هم پشت سر من به جلو آمدند. اسلحه من روی دوشم بود. آخرین نیزارها را با دستانم به عقب زدم، خدای من! چقدر نیرو پایین خاکریز به طرف نیزارها ایستاده بودند. فاصله ما با آنها بیشتر از ٢٠متر نبود. به محض دیدن من، با دستانشان در حالی که چفیههای سفید دور گردن و پیشانیبند قرمز به پیشانیهای خود بسته بودند! به من اشاره کردند که بیا، بیا جلو... هیچ حرفی نمیزدند، فقط دستهای خودشان را به نشانه جلو رفتن ما، تکان میدادند و همه آنها با تیربار، آرپیجی و کلاش آماده ایستاده بودند. خوب نگاه کردم مانند خودم سیاهچهره بودند، اما سبیلهای کلفتی داشتند! دقت کردم همه آنها عراقی بودند! همانطور که جلوی آنها ایستاده بودم سر خود را به طرف ستون گروهان برگردانده و بلند فریاد زدم: بچهها اینها عراقی هستند، هنوز کلامم تمام نشده بود، تیراندازی و رگبارها از طرف عراقیها شروع شد. سه تیر به ران پای راست و یک تیر به گردنم اصابت کرد و ناگهان از دهنم گلولهای خارج شد. روی زمین و داخل نیزارها افتادم.
سید اشهدت را بخوان!
چشمانم بسته شد. دیگر حرکتی نداشتم. فقط صداها را میشنیدم، اولین کسی که بالای سرم حاضر شد، محمود بیدرام (دایی محمود) بود. فریاد زد: بچهها! سید شهید شد. خم شد و محکم بوسهای بر پیشانی من زد. یاد ماچ و بوسههای عمو یدالله از اهالی محلهمان افتادم! دایی محمود گفت: سید التماس دعا و ناراحت از کنارم بلند شد. احمدرضا همتیار بیسیمچی گروهان آمد، کنار من در نیزارها نشست، بلند میگفت: سید اشهد بخوان! به دلیل پاره شدن زبان، رفتن لثه جلو و دندانها، من اصلاً قادر به صحبت کردن نبودم. خون در تمام دهانم جمع شده بود. احساس خفگی به من دست داده بود. دیگر نمیتوانستم حرفی بزنم، تکانی بخورم یا عکسالعملی از خود نشان دهم. برادر همتیار خودش برایم اشهد خواند! در همین لحظه شهید ماشاءالله ابراهیمی خودش را به جلوی ستون رساند! به بچهها گفت: چه خبر شده؟ بچهها جواب دادند: استکی و موسوی شهید شدند! شهید ابراهیمی بلافاصله نیروها را به عقب هدایت کرد. در این موقع عراقیها به داخل نیزارها هجوم آوردند. با آمدن عراقیها، بچهها مجبور شدند به عقب بروند. لحظه بسیار حساسی بود.
عراقیها با وارد شدن در داخل نیزارها شروع کردند به زدن تیر خلاص به بچههایی که در آنجا افتاده بودند، اما نمیدانم چرا تیر خلاص به طرف من شلیک نکردند! مجدداً عراقیها نیزارها را ترک کردند. من بیحرکت روی زمین باتلاقی جزیره خوابیده بودم. فقط گوش سمت راستم خوب کار میکرد و میتوانستم صداهای اطراف را به خوبی بشنوم. بدنم دیگر قادر به حرکت نبود. نمیدانم چقدر در نیزارها ماندم، صدای درگیری و تیراندازیها را به خوبی میشنیدم، احساس بسیار خوبی داشتم. تا به حال اینقدر راحت نخوابیده بودم. هیچ دردی در بدنم احساس نمیکردم. خون راه گلویم را بسته بود، حتی قادر به تکان دادن سر هم نبودم! انگار ناراحتی در وجودم نبود! مدتی گذشت. از داخل نیزارها صداهایی شنیده میشد. چند نفری داشتند به من نزدیک میشدند. دقت کردم، فارسی صحبت میکردند. بیشتر توجه کردم صدای بچههای خودی به گوش میرسید. بله، صدای محمد کشانی، شهید صفرعلی شیرزادی، محمدباقر صفارینیا و شهید سیداکبر میریان بود.
اَبروی او تکان میخورد
بعدها فهمیدم حاج ناصر فرمانده گردان روی بیسیم گروهان به برادر مهدی حاتمی سفارش کرده بود هر طور شده سید را به عقب بیاورید یا حداقل وسایل داخل جیبش را خالی کنید و با خود به عقب بیاورید، بنابراین چند نفر از نیروهای زبده و قدیمی گردان و گروهان خود را مجدداً به جلو رسانده بودند. کالک عملیات در جیب بلوز من قرار داشت. اگر عراقیها خوب دقت میکردند، متوجه میشدند من فرمانده این نیروها هستم. کالک، قطبنما، کلت منور، بلیز سبز سپاه! برادر محمد کشانی نیمخیز بالای سرم آمد. من فقط از صدا او را شناختم. بچهها تمام وسایل داخل جیبم را خالی و به ساعت، انگشتر و حتی جانماز و مهر داخل جیبم هم رحم نکرده بودند! فقط پلاکم را از گردنم باز نکرده بودند. یواشیواش میخواستند بروند، ناگهان ابروی چشم راستم شروع به تکان خوردن کرد. برادر محمد کشانی فریاد زد: بچهها سید زنده است! ابروی او تکان میخورد. تکان ابروی راستم کار دستم داد و شهید نشدم!