چقدر باید دلت بزرگ باشد کنار مزار شهیدت که به دست اغتشاشگران و آشوبگران به شهادت رسیده، برایشان دعای عاقبت بخیری کنی! چقدر باید مهربان باشی کنار پیکر شهیدت دست به دعا برداری و بصیرت نوجوان وجوانان فریب خورده به دست معاندین را از خدا بخواهی. همین میشود که، چون او همسفرت میشود. این کشور پر از زینب آذروندهاست. همسر شهید حسین تقیپور را میگویم یا بهتر بگویم همرزم شهید تقیپور. او از همسرش روایت میکرد و ما میگریستیم. دلداریهایش هم صبورانه بود. از او با نام «حربن ریاحی» یاد کرد و گفت: حسین هشت سالی میشود که با اهل بیت (ع) آشتی کرده و تمام زندگیاش را به روضهها و عشق اباعبدالله گره زده است. عشقی که حالا ثمرهاش را با شهادت میبیند. با زینب آذروند همکلام شدم تا از ۱۸ سال زندگی مشترکش با شهید حسین تقیپور از شهدای اغتشاشات اخیر برایمان روایت کند. از عشق همسرش و از مصاف با صهیونیستها بگوید تا اینکه شهادتش به دست عوامل آنها رقم بخورد... با هم بخوانیم.
مهربان و رئوف
زینب آذروند همسر شهید، اهل میانه و متولد ۱۳۵۹ است. از همان ابتدا به مهربانی همسرش اشاره میکند و میگوید: ایشان بسیار دلپاک و رئوف بود و با دیگران خوش برخورد میکرد. حتی در خیابان وقتی رهگذری را میدید که مشکلی دارد یا افراد مسن را که با مشکل برخورد کردهاند، میایستاد و آنها را همراهی میکرد. خیلی دوست داشت وقت مشکلات به دیگران دلگرمی بدهد.
گریههای بیامان برای حاج قاسم
ایشان اینگونه ادامه میدهد: تقیپور بسیجی فعالی بود و اقدامات فرهنگی و اجتماعی زیادی در امور بسیج داشت. همیشه میرفت و میآمد. وقتی میرفت، میگفت من میروم و میآیم، بیتابی نکنید تا برگردم. خیلی فعال بود. زمانی که حاج قاسم شهید شدند دو شبانهروز فعالیت میکردند تا برای ایشان مراسم بگیرند. هیچ وقت گریهها و بیتابیهای ایشان را در زمان شهادت حاج قاسم از یاد نمیبرم. در یکی از همان روزها وقتی به خانه آمدند، پای تلویزیون نشست. دیدن تصاویر سردار سلیمانی او را بیتاب کرد، وقتی گریهها و خستگیاش را دیدم، گفتم سعی کن استراحت کنی، اینطور از پا میافتی؟ گفت میخواهم برای تشییع پیکر حاج قاسم حضور داشته باشم. نیم ساعتی استراحت کرد و بعد هم رفت. به معنای اکمل یک بسیجی فعال بود که واقعاً از روی اخلاص و قلباً کار میکرد. اهل تظاهر نبود و برای خوشایند کسی کار نمیکرد.
مدافع حریم اهل بیت (ع)
همسر شهید از شوق حضور همسرش در صف مدافعان حرم میگوید: آقای تقیپور از هشت سال پیش بسیار تلاش کرد که بتواند همراه با مدافعان حرم به سوریه برود. به من هم میگفت، از ته دل برایم دعا کن تا راهی شوم و میخواست که حلالش کنم و راضی باشم که برود. راستش ابتدا من نمیتوانستم قبول کنم و میگفتم نه، تو بمان و مدافع من باش. میگفت تو شیر زنی، تو اینجا امنیت داری. ما میرویم که اجازه ندهیم کسی به ساحت عمهجان زینب (س) تعدی کند. خیلی آرزو داشت و پیگیری هم کرد، اما پروندهاش خیلی دیر هماهنگ شد و نتوانست برود. قسمتش این بود که مدافع امنیت کشور خودمان باشد.
کربلا و سوغات شهادت
هشت سالی میشد که شهید عجیب دلبسته شهادت شده بود. همسرش در این زمینه میگوید: اربعین امسال وقتی یکی از همکارانش در پیادهروی بود با ایشان تماس گرفت و گفت چه میخواهی از کربلا برایت بیاورم؟ حسین گفت من سوغاتی نمیخواهم، من چیزی دیگر میخواهم. ایشان گفتای حسین جان، شهادت میخواهی؟! گفت زدی تو خال دقیقاً شهادت میخواهم. ایشان قلباً شهادت را میطلبید نه اینکه فقط زمزمه زبانش باشد و الحمدلله شهادت هم نصیبش شد و مبارکش باشد. حسین برات شهادتش را از این دعای دوستش در جوار کربلای حسین (ع) گرفت. شهادت بهترین هدیهای بود که حسین از آقا گرفت.
طلب حلالیت
از همان ابتدای محرم حالوهوای حسین دگرگون بود. خیلی آشوب در دل داشت. من از رفتارش متوجه میشدم. خیلی مهربان بود، اما مهربانتر شده بود. تمام سعی خودش را میکرد دل من و پسرش را به دست بیاورد. اول ماه صفر که شد، غروب به خانه آمد و به من گفت: از من راضی هستی؟ خانم من را حلال کن. یکبار من رو به حسین کردم و گفتم حسین جان شما از من راضی هستی؟ گفت چرا نباشم این همه زحمت بچه و خانهام را میکشی. من صبح میروم و شب میآیم همه امورات خانه به دست شماست.
آخرین تماس
دو سه شب قبل از شهادت به من زنگ زد و همیشه من را حاج خانم صدا میکرد. گفت ارشیا خانه است؟ گفتم بله میخواهد به باشگاه برود. گفت اجازه ندهید. اگر من هم شب نیامدم، نگران نشوید. گفتم کجا میروی؟ گفت حالا اگر دیر آمدم نگران نشوید. شب شهادت دوباره تماس گرفت و همین صحبتها را تکرار کردیم. سراغ ارشیا را گرفت و نگران پسرمان بود که به باشگاه رفته بود. گفتم بچه که نیست برمیگردد. بعد گفت مراقب پسرم و خودت باش. گفتم کجایی؟ گفت بیرونم. هیچ صحبتی نکرد که مأموریت است و گفت مثل شبهای قبل تا ۲ میآیم. این آخرین تماس ما با هم بود تا اینکه ۱۲ ظهر ۲۸ صفر خبر شهادتش را به من دادند.
لحظات تلخ بیخبری
نماز صبح که بلند شدم و دیدم حسین نیامده با خودم گفتم حتماً کارش زیاد بوده است. به ایشان پیام دادم سماور را خاموش نکردم، هر وقت که آمدی چای بنوش و صبحانهات را بخور. صبح که از خواب بیدار شدم، دیدم نیامده. رفتم نان گرفتم و آمدم. دیدم باز هم حسین با من تماسی نگرفته است. خیلی برایم تعجبآور بود. ایشان روزی ۲۰ بار به من زنگ میزد. ساعت ۹ بود که گوشیام زنگ خورد تا آمدم جواب بدهم، پسرم ارشیا جواب داد و گفت بله مادرم هستند. بعد که قطع کرد گفتم چه کسی بود؟ نام یکی از همکاران همسرم را برد. گفتم چه کار داشت؟ به من گفت میخواهیم شما را به مشهد ببریم و مدارکتان را میخواهیم. هفت نفر جا داریم. هرچه زودتر مدارک را بفرستید. گفتم بابا اینها را به ما نگفته بود. با همسرم تماس گرفتم، جواب نداد. چند بار پشت هم زنگ زدم، اما جوابی نداد. گفتم خودش زنگ میزند. خبری از حسین نشد. شمارهای که با ما تماس گرفته بود و سفر مشهد را مطرح کرده بود را از گوشی برداشتم و گفتم مدارک برای چه میخواهید؟ گفتند از همکاران آقای تقیپور هستیم، مدارک را بفرستید برای مشهد. گفتم من هنوز با همسرم صحبت نکردهام باید با خودشان صحبت کنم تا مدارک را بفرستم. شما گوشی را بدهید به آقای تقیپور. اگر سرکار هستند من خودم با ایشان صحبت کنم. گفت راستش بچهها نزدیکهای صبح آمدند و الان نمازخانه خواب هستند. نمیتوانم صدایشان کنم. گفتم سابقه نداشته است آقای تقیپور تا الان بخوابد! گفت حاج خانم خستهاند. شما مدارک را بفرستید، امام رضا (ع) شما را طلبیده، گفتم نه من تا با خودشان صحبت نکنم مدارک را نمیفرستم؛ و من طلبنی وجدنی...
هر نیم ساعت به نیم ساعت مکرراً با حسین تماس میگرفتم تا اینکه یکی جواب داد و گفت: گوشی آقای تقیپور در دژبانی مانده، بچهها همه خوابند. گفتم چیزی شده؟ گفت هیچی فقط خواب هستند. من بیشتر دلشوره گرفتم. بلند شدم ناهار را آماده کردم. صدقه ماه صفر را کنار گذاشتم. خودم را دلداری میدادم که خواهر کوچکم آمد خانه و گفت چه شده که اینقدر بیتابی؟ ماجرا را که شنید، گفت نگران نباش، حتماً خسته بوده است. ساعت یک ربع به دوازده ظهر، مجدداً با تلفن همراه همسرم تماس گرفتم همکارش برداشت و گفت حسین خواب است. بیدار که شد میگویم تماس بگیرند، میدانم شما چندین مرتبه تماس گرفتهاید. گفتم من کاری ندارم، وضو میگیرم میروم نماز. خواهش میکنم تا دوازده و پانزده دقیقه شما به من اطلاع بدهید. نماز را با اشک خواندم، نمیدانم آن نماز قبول است یا نه. خیلی دلم آشوب بود. بعد دیدم خواهرهایم یکییکی به خانه ما میآیند. برادرم هم آمد. چند نفر از برادران سپاه هم آمدند و خبر شهادت همسرم را به من دادند. با شنیدن خبر شهادت حس کردم پشتم خالی شده، اما یک لحظه به یاد حسین افتادم که خودش در طلب شهادت بود.
سلام بر ابراهیم
همسر شهید از تعلق خاطر به شهدا و درد دلهای شهید با ابراهیم هادی اینگونه روایت میکند: همسرم قبل از شهادتش یک روز از سرکار که به خانه آمد، پای تلویزیون نشست. من چای دم کردم و ایشان مشغول نگاه کردن تلویزیون بود. همان لحظه انیمیشن سلام بر ابراهیم را نشان میداد. (برنامه در مورد شهید ابراهیم هادی بود.) گفتم حسین آقا میدانی ابراهیم هادی کیست؟! گفت میدانم که ورزشکار بوده و بعد رو به من کرد و گفت زندگینامهاش چیست؟ گفتم من چند جمله از وصیتنامه ایشان را به یاد دارم. شنیدم که حاجت میدهد. گفت از کجا میدانی؟ گفتم من سه بار حاجتم را از ابراهیم هادی گرفتهام. ۵ دقیقه تمام ساکت شد و به فکر فرو رفت. رفتم چای بریزم و بیاورم، دیدم هنوز تو فکر است، گفتم خوابیدی حسین؟ گفت نه اینجا هستم، اما اینجا نبود، حسین دلش رفت پیش ابراهیم هادی... من نمیدانم در آن لحظات چه حرفهایی به ابراهیم هادی گفت و چه معاملهای با امام حسین (ع) کرد که این چنین زود حاجت دلش را گرفت.
مبارکش باشد
او در ادامه از لحظات دیدار و وداع با همسرش در معراج شهدا میگوید: «در معراج شهدا در میان این همه شهید، عکس ابراهیم هادی را برای تشییع آوردند. آنجا شک من به یقین تبدیل شد که آقای تقیپور آن روز ابراهیم هادی را واسطه اجابت دعایش پیش امام حسین (ع) قرار داده است. من به حسینم به خاطر شهادتش تبریک میگویم. مبارکش باشد، حسین خیلی دل پاک بود. خیلی غیرتی بود. نمیخواهم گریه کنم. من به حسین قول دادهام که گریه نکنم. زمانی که میخواست به سوریه برود به من گفت من رفتم و شهید شدم شما گریه میکنی؟ گفتم نه چرا بیتابی کنم. گریه میکنم نه آنطور که فکرش را میکنی، من به زینب (س) نگاه میکنم که در عاشورا چه کشید. برادرهایش، فرزندانش را در چند روز در کربلا به خدا هدیه کرد. خانم زینب که بود؟ من که هستم!
امان از دل زینب (س)
همسر شهید خاطر نشان میکند: یکبار حسین گوشیام را خاموش و روشن کرد. این جمله آمد امان از دل زینب (س). من خودم اینطور تنظیم کرده بودم و عجیب این جمله از همان دوران کودکی در دل و جان من نشسته بود. همسرم که این را دید گفت این یعنی چه؟ گفتم امان از دل زینب (س) که چهها کشید؟! باید این را بگویم، هفت هشت سالی میشد که حسین حربن ریاحی شده بود. حسین از ابتدا اینطور نبود، اما هشت سالی میشد که با اهل بیت (ع) گره خورد و به امام حسین وابستهتر شد. هشت سالی میشد که با اهل بیت (ع) آشتی کرده بود. هر مرتبه که نامشان را میشنید دلش میلرزید و اشکهایش جاری میشد. شهادت راهی بود که حسین خودش عاشقانه انتخاب کرد.
رزم با اسرائیل
همسر شهید میگوید: «هر بار که مظلومیت مردم فلسطین و لبنان را از برنامههای تلویزیون میدید و اخبارشان را میشنید، خیلی ناراحت میشد. نابودی اسرائیل را از ته دلش میخواست و میگفت باید با اینها تا آخرش بجنگم و به آرزوی خودش هم رسید.» همسرم میگفت دشمنان آن طرف جوانان ما را تحریک میکنند. اسرائیل، امریکا و منافقین سالها برای این مملکت نقشهها دارند، اما نتوانستند به اهدافشان برسند. میگفت مشکلات داریم، اما این مشکلات برای همه است. ما هم جزو این مردم هستیم. زندگی ما خیلی ساده است. همه این روزها آمدهاند و زندگی ما را دیدهاند. برخی میگوید بسیجیها و پاسدارها میخورند و میبرند به والله قسم که اینطور نیست.
دعای شهید برای عاقبت بخیری
ایشان از دعای عاقبت بخیری حسین برای مردم میگوید: همسرم همیشه میگفت خدا عاقبت همه را ختم بخیر کند.
قبل از اینکه پیکر شهیدم را بیاورند، رفتم کنار مزار حسین و گفتم دعا کن همه جوانها عاقبت بخیر شوند. حسین جان، دعا کن همه آنهایی که با دسیسههای دشمن از راه به در شدهاند به راه راست بازگردند و عاقبت بخیر شوند. انشاالله همینطور هم بشود.
امامزاده عقیل اسلامشهر
حسین به خاطر غیرت دینی، اسلام و به خاطر وطن و ناموس رفت. شهادت حسین را اول به رهبر و بعد به ملت ایران تبریک میگویم. حسین آقا خواهر نداشت. ایشان روز تشییع بر دستان خواهران دینی خود بدرقه شد. دست همهشان درد نکند. حسین چه خواهر و برادرهایی داشت که ما خبر نداشتیم. انشاءاالله خدا لیاقت بدهد که ما هم در این مسیر قدم برداریم و ادامه دهنده راه این شهدا بمانیم و لیاقتش را داشته باشیم که تا آخرین نفس در این مسیر باشیم. انشاءالله حاج قاسمها، ابراهیم هادیها و شهدای دیگر شفاعتمان کنند. مزار شهید حسین تقیپور در امامزاده عقیل اسلامشهر است.