
شهریار سرد شد و در خودش فرو رفت. وانمود کرد که شنیدن این خبر برایش اهمیتی ندارد اما در درونش آشوبی شروع به جریان گرفت، مثل شریانی از خون که آرامآرام بیشتر و بیشتر میشد و امواج درد را به همراه میآورد، بعد سکوت کرد و نگاهش روی کاغذهای میز ساکن ماند. خادمی گفت: گفتهاند که تا یک هفته دیگر همه باید تصفیهحساب کنیم. رئیس ملاقاتهای حضوری را لغو کرده و تنها کارگزینی فرمهای تصفیهحساب را برای دادن سنوات تحویل میگیرد.
خادمی میگفت: 15 سال از عمرمان توی این شرکت گذشته است آنوقت یکشبه دارند همه را تصفیه میکنند. حرفهایش حدیث نفس همه ما بود. خادمی میگفت: گیر نیروهای قراردادی همین است دیگر. توی این وانفسای زمانه باید دوباره از صفر شروع کنی. انگار که حوصلهام از شنیدن حرفهایش سر رفته باشد از روی صندلی به سوی راهرو خزیدم. خانم سنجری گوشه راهرو داشت در سکوت گریه میکرد و خانمی که تازه همکار شده بود داشت او را دلداری میداد. انگار برای آنها که تازه به این هیئت مندرس همراه شده بودند تازگی داشت و قبول کردن این شرایط دشوار نبود. سنجری اولین کارمندی بود که میآمد توی اداری. همیشه او را در حال دویدن از اتاقی به اتاق دیگر دیده بودم که داشت نامهها را پخش میکرد یا برای حل شدن مشکل کارمندان بهترین راه را پیشنهاد میداد. او آخرین کسی بود که از اداری بیرون میزد. آنقدر میماند تا بخشی از کارهای روز بعد را رو به راه کند، حتی از زمانی که اضافه کارها را حذف کرده بودند.
این اولین باری بود که او را ایستاده دیده بودم. سالها بود که به دیدنش عادت کرده بودیم و وارد هر اتاق که میشد سکوت شکسته میشد و هر کس به مزاح چیزی میگفت و تا خارج شدن او از اتاق ادامه داشت. مانده بود خانه و خواستگارانش را رد کرده بود تا پرستار مادرش باشد و بیشتر از هر چیز دلشورههایش برای مادر، اشک او را درآورده بود. همه در یک وضعیت مشابه گرفتار آمده بودیم و داشتیم در ذهنهایمان به دنبال راهی میگشتیم اما هیچ نمییافتیم. آنها که متأهل بودند دلشورههایشان بیشتر بود. حکم صادر شده بود و گروه اندک دیگری که قرار بود همین کارهای ما را انجام دهند در راه بودند. به دنبال فضایی بودیم که به آن پناهنده شدیم و در انتظار معجزهای که ما را از این وضعیت نجات دهد اما انگار نجاتدهنده در گور خفته بود. دخترها چند نفری را که دوشغله بودند دوره کرده بودند و داشتند برای پیدا کردن کاری در آنجا سفارش میکردند. لحظهای میخندیدند و فراموش میکردند که در این بحران خندهها زود رنگ میبازد و جای خود را با اندوه عوض میکند. تنها خاطرهها در ذهنها جان میگرفت و هر چیز جز وضعیتی که در آن گرفتار شده بودیم برایمان قابل تحمل بود. دوست داشتیم به گذشته بازگردیم تا با این دشواری مواجه نشویم. آقای زندی ایستاده است توی راهپله. زیر تابلویی که شعار اتحاد را بزرگ توی آن قاب کردهاند؛ شعاری که هنوز کسی فرصت نکرده آن را تا آخر بخواند. شاید حالا که بیکار شده باشیم بتوانیم آن را برای یک بار بخوانیم. آقای زندی مدیر مجموعه است و اولین کسی است که حکم را امضا کرده است. خیلیها پشت سر به او «فردین» میگویند؛ اینکه دوست دارد همیشه حلال مشکلات دیگران باشد تا دشواریهای خودش اما خادمی او را عامل همه این مکافات میداند. رو میکنم به او و میگویم، ایستادهای زیر شعار اتحاد. نمیشود برای این دشواری چارهای اندیشید؟ سر برمیگرداند به سوی تابلو و همانطور که اخم کرده میگوید: نمیخواهی از مسخرهگریات دست برداری؟ حالا که همه اخراج شدهایم. لحظهای درنگ میکند. دلشوره توی صورتش موج میزند و میگوید من فرم تصفیه را امضا کردهام هرکه میخواهد فرمها را گذاشتهام توی راهرو. در آسانسور باز میشود. نگاهش مانده همانطور روی زمین که میخزد توی آسانسور و در آسانسور بسته میشود و از نگاهم دور میشود.
سردی هوا میدود توی صورتم که از اداره میزنم بیرون. مثل هر شب ماشینها توی خیابان به هم قفل شدهاند. راه میافتم توی پیادهرو و آرامآرام از کنار ردیف ماشینها به سوی خانه میروم.
نشستهام توی راهپله و دارم به صدای میترا گوش میدهم که دارد برای ستاره شیرینزبانی میکند. یک ساعت میشود که توی تاریکی راهپله سنگ شدهام. دوست دارم به هر چیزی جز وضعیتی که در آن گرفتار شدهام فکر کنم اما حکم بیکاری هیچ راهی برایم نگذاشته، انگار که با دلبستگیهای زندگیام متارکه کرده باشم. زمان میگذرد و اندیشه بازگو کرن این خبر برای ستاره عذابم میدهد. او در یک نگاه نگرانیام را میفهمد. شبه به نیمه رسیده و من ماندهام آنجا روی راهپله. میترا و ستاره به خواب رفتهاند. بلند میشوم و آرام از پلهها بالا میروم از خانه میزنم بیرون. شاید دوباره به خانه برگردم.