کد خبر: 109562
تاریخ انتشار: ۲۶ آبان ۱۳۸۸ - ۰۰:۰۰
لبه تاریکی
چقدر این مدت آشنایی ما کوتاه بود، یادت هست، کودک سرکش دوران کودکی، انگار در بزرگ‌سالی‌ات کودک شده بودی. یادت هست از اولین خواستگارت که او را به اجبار به خواستگاری‌ات آوردی. می‌گفتی پدرم می‌گوید: میترا نه، چرا به عاقبت این کار فکر نمی‌کنی؟ من همیشه عادت کرده بودم در لحظه زندگی کنم مثل کسی که جرعه‌ای آب می‌نوشد و نمی‌تواند رنج تشنگی را بچشد. زندگی من و جلال کمتر از شش ماه به سرانجام رسید. جلال درمانده بود از همان روز خواستگاری‌ام درمانده بود. پرسشی غریب را انگار از همان روز اول با خود می‌کشید. مثل کودکی که نخ به پا بسته باشد در بازی کودکانه مدام از من سؤال می‌کرد میترا تو به عاقبت این زندگی فکر کرده‌ای و من با تعجب می‌گفتم آینده یعنی حال. بدون گذشته و جلال که به دنبال آینده در زندگی بود مثل نسیم به زندگی من آمد و مثل باد از ؟ از آن رفت.
هنوز قاب عکس زندگی مشترکمان روی میز مانده بود که شهریار داشت عکس‌های تنهایی دیگران را قاب می‌کرد. شهریار عکاس بود و در عکسخانه خود تنها صورت آدم‌ها را عکاسی می‌کرد. می‌گفت عادت کرده است به صورت‌های سرد و بی‌روح که گاه به آدم می‌خندند و گاه در اندیشه‌ای که در چهره دارند باقی می‌مانند و تا سال‌های سال آن را با خود به همراه دارند. آدم‌های عادت کرده‌‌اند که عکس‌ها را نگاه کنند و به گذشته خود افسوس بخورند. این را زمانی که داشت از من عکاسی می‌کرد گفت. من تنها به رویش خندیده بودم و بدون اینکه پاسخی به او داده باشم با او هم ‌عقیده بودم.
شهریار عادت کرده بود، به تنها ماندن در فضای تاریک لابراتور با بوی ظهور و ثبوت داروهای عکاسی. انگار که با نورهای کمرنگ و خاکستری بیشتر از نور آفتاب همراه بود. مثل آدمی که به تاریکی پرتاب شده بود در فضای باز راه می‌رفت. اندکی درنگ می‌کرد تا به فضای آفتابی روز عادت کند بعد به امتداد راهی که می‌خواست طی کند نگاه می‌کرد. مثل روزی که به زندگی من وارد شد آن روز هوا گرفته بود و من چراغ‌های خانه را خاموش کرده بودم. تنها شمعی در گوشه خانه روشن بود. مادرم مثل آدم‌های درمانده داشت نگاهم می‌کرد و با دلشوره دست‌هایش را به هم می‌کشید. من می‌دانستم شهریار این فضا را دوست دارد. برای اولین بار بود که به دلبستگی کسی به چیزی باور داشتم. شهریار که خانه‌مان آمد برای اولین بار درنگ نکرد و گفت که چقدر این فضا را دوست دارد. پیش خودم فکر کردم که دارد صورت‌های ما را مثل نگاتیوهای آویزان توی لابراتوار می‌بیند و دلش می‌خواهد همین حالا مداد خود را بردارد و خیره توی چراغ نورش صورت‌هایمان را روتوش کند.
من هنوز دلبسته زندگی نبودم. هرگاه شهریار را می‌دیدم احساس می‌کردم دلم می‌خواهد نیم تنه او را جدا کنم و مثل آدم‌هایی که در عکاسخانه به دیوار آویزان کرده است به اتاق خانه‌مان آویزانش کنم. هر روز صبح بابی‌تفاوتی از کنارش عبور کنم و مثل دیوار و قاب‌های دیگر جزئی از زندگی باشد نه بخشی از زندگی. ما در زندگی سکوت می‌کردیم.
مثل لحظه‌های کندی که در تاریکخانه عکس خانه می‌گذشت سکوت می‌کردیم. آخرین جمله‌ای را که با شهریار گفته باشم به یاد نمی‌آورم. زندگی سکوتی ما شش ماه به سرانجام رسید و با حکم قاضی دادگاه با طلاق شکسته شد.
من تنهایی خودم را با آه و درد آمیختم و فاصله خود را هر روز با خانواده‌ام دورتر می‌دیدم. مثل کسی که بر قایق تنهایی نشسته باشد از ساحل زندگی دور می‌شدم چشم می‌گرداندم و در فضای زندگی از سیاهی به تاریکی دیگری پرتاب می‌شدم. دلم می‌خواست خودم را به دل آب می‌انداختم و از این تباهی که بدان گرفتار شده بودم رها می‌شدم.
من تو را در این دنیای تاریکی که گرفتارش شده بودی دیدم. یادت هست کودکی‌ات را به یاد نمی‌آوری و مادر برای تو غریب بود. تو همه اینها را برایم گفته بودی و فردای آن روز که با یک دسته گل رز به دیدنت آمدم داشتند پیکر بی‌جانت را از روی زمین بلند می‌کردند. زنی که میان جمعیت ایستاده بود می‌گفت میترا خودش را از بالای پشت بام خانه‌شان به خیابان پرتاب کرده است. میترا ! این شاخه گل رز بماند روی قبرت تا هفته بعد. باید سنگ قبرت را با آب بشورم. دارد دیر می‌شود.
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار