
یک ساعت از موعد تعطیل کردن هر شب کتابفروشی میگذشت. جلال احساس کرد در میان انبوهی از حرف و کلمهها گرفتار شده است. در فضایی سخت اما بیواسطه به ردیف قفسهها و کتابها نگاه کرد. چشمش ماند روی کتاب صد سال تنهایی و تصویر گابریل گارسیا مارکز در ذهنش جان گرفت و احساس کرد مانند «خوزه» تبدیل به مردی افسرده و منزوی گشته و «اورسولا» قادر بود ریشهای بلند او را با کارد آشپزخانه به خوبی بتراشد چشم گرداند و در خلئی از گیجی شب هنگام نگاهش روی کتابهای میلان کوندرا آرام گرفت. به «هویت» نگاهی دوباره کرده و به یاد آورد آن روز که با یکدیگر در خیابان قدم میزدند بی آنکه چیزی به یکدیگر بگویند و فقط به عابران ناشناس در اطراف خود مینگریستند. چرا «شانتال» ناگهان سرخ شد؟ این واقعه توضیحناپذیر بود، ژان مارک متحیر شد و نتوانست به واکنش خود مسلط شود. تو سرخ شدی! چرا سرخ شدی؟ شانتال به ژان مارک توضیح نداد و ژان مارک از اینکه میدید چیزی در درون شانتال میگذرد که او از آن بیخبر است بر آشفت.
جلال به فکر فرو رفت با خودش اندیشید که هیچ راه دیگری نبود و من مجبور بودم به تمام این داستان حقیرانه پایان دهم. به زشتی که نمیخواستم همانطور که بود باقی بماند و به شکلی شگفتانگیز تکثیر میشد و جریانهای بیشتری را به وجود میآورد. میخواستم نه تنها تمام روز را که در واقع تصادفی محض و ناشی از کشف حقیقتی بازگو نشده که به مبنای یک اشتباه در انتخاب خودم بود پایان دهم. آنقدر عجله داشتم که گویی صدای قدمهای میترا را از پشت سرم میشنیدم و حیران بودم. حتی اگر این ممکن میبود حتی میتوانستم آن چند روز تلف شده را از زندگیام محو کنم و اگر تمام داستان زندگیام از نو آغاز میشد، چقدر خوشبخت بودم.
جلال در خلسهای از تنبلی شبانه میلی برای رفتن نداشت. مثل همان شب که برای نخستین بار میترا را دیده بود. از در کتابفروشی که وارد شد «شوخی» میلان کوندرا را مقابل دهانش گرفته بود. حس درونی با نگاه آشنایی که خیلی زودتر از آنکه تصورش را میکرد سرآغاز گفتوگویی شد که ادامه آن تا روزهای بعد امتداد یافت. کتاب، بهانه خوبی برای آغاز این آشناییها بود. میترا خیلی زود از آن سوی پیشخوان به میان کتابها آمد و با وسواسی غریب شروع به خواندن کرد. میترا چهار سال از من بزرگتر بود و زمانی که از بازگویی دلبستگیام به او برای یک زندگی بلند، آگاه شد، بلند بلند خندید. داشت کتاب «خانه برنالد آلبا» را میخواند و من در میان خندههایش صدای گیجی دختران برنالد آلبا را میشنیدم که در حضوری بیواسطه به گوشهای پناه میبرند. دشواری غریبی بین گذر از واژهها در بیان جملات ادا میکرد که من با آن بیگانه بودم و آنگاه که گفت پیشتر ازدواج کرده است، نفسی به دشواری کشیدم و سکوت بین ما حاکم شد. سکوت تا آمدن فردی که به دنبال کتاب «شازده کوچولو» آمده بود به درازا کشید. وقتی مرد کتاب در دست از در خارج شد میترا کتاب شازده کوچولو را از قفسه کتاب برداشت. کتاب را ورق زد و رو به جلال گفت: بیزحمت... مرا اهلی کن!
شازده کوچولو در جواب گفت: خیلی دلم میخواهد، ولی زیاد وقت ندارم. من باید دوستانی پیدا کنم و خیلی چیزهاست که باید بشناسم.
روباه گفت: هیچ چیزی را تا اهلی نکنند نمیتوانی بشناسی، آدمها دیگر وقت شناختن هیچ چیز را ندارند. آنها چیزهای ساخته و پرداخته از دکان میخرند اما چون کاسبی نیست که دوست بفروشد آدمها بیدوست و آشنا ماندهاند. تو اگر دوست میخواهی مرا اهلی کن.
بدین گونه شازده کوچولو روباه را اهلی کرد و همین که ساعت وداع نزدیک شد... میترا رو به جلال گفت، این جملات مثل شعر ناب است. شازده کوچولو آخرین اثری بود که پیش از ازدواج ساعتها درباره آن حرف زدند اما حاکمان زندگی دیگر مثل سیارهای دور دست نبودند که بخواهند بر کسی حکمرانی کنند.
جلال با بیمهری خانواده راهی زندگی مشترک شد و زمان زیادی نگذشت که جلال به صرافت دریافت خندههای گاه و بیگاه میترا تنها از دلبستگی به حرفها و کلمهها نیست. او چخوف،کافکا، کوندرا،داستایوفسکی و شمار نویسندگان را به واسطه غمها و شادیها دوست ندارد. او رشتههایی از بیماری و روانپرشی خود را در پس قصهها و افسانهها پنهان کرده بود. زمان میگذشت و جلال احساس کرد به شخصیتی داستانی تبدیل شده که میترا گاهی تلاش میکند آن را دوباره بنویسد و دلشورههایش از زندگی را بیشتر به رخ بکشد. آنگاه بود که با واکنش آشفتگی جلال بلند بلند میخندید. آن شب هم داشت بلند بلند میخندید. آن شب که نگاه آشنای مردی را که از کنار او رد شد به آرامی پاسخ داد، میخندید. میترا سرخ شد و در پاسخ جلال گفت او هم پیشتر همسر من بوده است. من برآشفتم. از اینکه چیزی درون میترا میگذشت که من از آن بیخبر بودم برآشفتم. میترا با دلشوره به من التماس میکرد و میگفت این بخش پایانی بود که برایت بازگو میکردم. مثل رمان یا داستان بلندی که شخصیتها مدام با گرههایی که ایجاد میشود، حقیقت دیرتر بیان میشود. رو کردم به میترا و گفتم چند گره. چند گره دیگر باید گشوده شود تا توحقیقتی را به من بگویی و او سکوت کرده بود. میترا تا زمان جداییمان سکوت کرده بود.