سراب، شاید بهترین تعبیر برای تلاشهایی است که در چند دهه گذشته در ایران برای واگذاری باشگاهها به بخشهای غیردولتی و رونق گرفتن تیمهای خصوصی مانند بیشتر فوتبال جهان صورت گرفته است سراب، شاید بهترین تعبیر برای تلاشهایی است که در چند دهه گذشته در ایران برای واگذاری باشگاهها به بخشهای غیردولتی و رونق گرفتن تیمهای خصوصی مانند بیشتر فوتبال جهان صورت گرفته است. نگاهی به پشت سر، اما نشان میدهد که خصوصیسازی فوتبال در کشورمان یک پروژه شکستخورده است. شکستی که برای آن میتوان سرنوشت تیمهای زیادی را مثال زد که به بنبست خوردهاند و مسیر سقوط یا انحلال یا بازگشت دوباره به دامن دولت را در پیش گرفتهاند. دلیل هم کاملاً واضح و روشن است، راههای درآمدزایی در فوتبال ایران بسته است وقتی راه اصلی درآمدزایی باشگاهها یعنی حق پخش تلویزیونی بسته است، باشگاهداری در ایران میشود فقط هزینه.
با این شرایط در ماههای گذشته دوباره ماجرای خصوصیسازی دو باشگاه بزرگ پایتخت یعنی استقلال و پرسپولیس توسط مسئولان وزارت ورزش و سازمان خصوصیسازی مطرح شده است، وعدههایی که مدیران گذشته وزارت و سازمان هم بارها تکرار کرده بودند، اما آن قول و قرارها هیچگاه به نتیجه نرسید. به نظر میرسد قبل از عملی شدن این وعده که البته با توجه به سابقه چنین قولهایی دور از انتظار و بعید است، باید مسئولان دولتی به سرنوشت تیمهای خصوصی در فوتبال باشگاهی ایران نگاهی بیندازند، یک سرنوشت تاریک که تنها باشگاهها را به پرتگاه برده است.
عابر بانک، آبراموویچ ایران و... لقبهایی است که در سه دهه گذشته در فوتبال زیاد شنیدهاید، القاب سرمایهگذارانی که گذرشان به فوتبال افتاده بود و با پولپاشی در باشگاههایی که زیر نظرشان بود، برای خودشان اسم و رسمی به پا کرده بودند.
درباره حضور افراد متمول در فوتبال شایعات فراوان است، اینکه افراد متمول چرا حاضر میشوند در بازاری پولشان را وارد کنند که در ظاهر نه تنها سود ندارد، بلکه سرمایهشان را هم به باد میدهد.
پشت پرده چنین سرمایهگذاریهای هنگفتی که برگشت ندارد، آن قدر قابل تأمل است که یک فرد متمول برای حضور در فوتبال سر و دست میشکند. پولشویی، بخشودگی مالیاتی و رانتهای زیادی که از کنار سرمایهگذاری در ورزش نصیب برخی مالکان بخش خصوصی میشود، آن قدر وسوسهکننده و البته پرسود هست که سبب میشود این افراد در بازاری وارد شوند که در ظاهر تنها برایشان هزینه دارد!
برای این سرمایهداران، اما فوتبال بهشتی که برای خودشان ساخته بودند، نبود. شاید سالهای اول با شنیدن اسمشان روی سکوها با هدایت لیدرهایی که هر کدام برای خودشان قیمتی داشتند، قند توی دلشان آب میشد و بادی به غبغب میانداختند، اما آن لحظهها خیلی زودتر از آنچه که تصورش را میکردند برایشان تبدیل به کابوس شد و کاخ رؤیاهایی که برای خودشان ساخته بودند، بالا نرفته، فرومیریخت. برخی مالکان شاید اولین متمولهایی بودند که در لیگ برتر نامشان با خرید تیم لیگ برتری در گوشها چرخید، تاجرانی که کارخانهدار بودند و بعدها تبدیل به مالکان بزرگ زمین در خوزستان و امارات شدند. آنها هم دوام نیاوردند و در دهه ۸۰ به دلیل بدهیهای مالیاتی گفته شد که برادر بزرگتر به ایران ممنوعالورود شده تا از فوتبال باشگاهی کنار بروند. بقیه سرنوشت تلختری نسبت به آنها داشتند. یکی بزرگترین مفسد اقتصادی لقب گرفت و به زندان افتاد، دیگری هم به دلیل بدهیهای کلان و فساد مالی، لباس زندان پوشید.
مؤسس یک تیم دیگر هم به عنوان سومین مفسد اقتصادی به زندان افتاد و مالک تیم خصوصی دیگری، بهعنوان متهم فساد ۳ هزار میلیاردی اعدام شد.
این سرنوشت اکثر سرمایهگذاران بخش خصوصی در فوتبال است. مالکان خصوصی در لیگ امسال هم حال و روز خوشی ندارند. مالک یکی از پرهوادارترین تیمها که به نیمفصل نرسیده پس از سه سال کنار رفت، آنهم بعد از اینکه برای این تیم چند صد میلیارد بدهی و انبوهی از شکایت بازیکنان خارجی بهجا گذاشت تا این تیم دوباره دولتی شود. مالک بعدی هم شرایط بهتری ندارد و خبر بازداشت و حواشی شرکت لیزینگی که دارد، هرچند وقت یکبار شنیده میشود به طوری که در فصل جدید این تیم را از راه دور مدیریت میکند و اگر خبر زندان افتادن او هم مانند بقیه متمولانی که وارد فوتبال شدند، منتشر شد نباید تعجب کنید.
باشگاههایی هم که پسوند خصوصی را یدک میکشند هم سرنوشتشان دستکمی از مالکشان ندارد، مانند بهمن، استیلآذین، شیرینفراز کرمانشاه، داماش، سیاهجامگان و خیلی از تیمهای دیگری که دیگر نامی از آنها در فوتبال نیست و منحل شدهاند. تیمهای دولتی که هم پس از واگذاری به بخش غیردولتی نه تنها شرایطشان بهتر نشد بلکه به سمت سقوط بیشتر هم رفتند. نمونه روشن آن باشگاه راهآهن بود، تیمی با قدمت ۷۵ سال که سال ۹۴ به بخش خصوصی واگذار شد و سال به سال پایینتر رفت تا امروز که دیگر کمتر نامی از این باشگاه بازیکنساز به گوش میرسد.