کد خبر: 1061322
تاریخ انتشار: ۱۷ شهريور ۱۴۰۰ - ۲۱:۰۰
نگاهی به داستان «ترکش ولگرد»
رامین جهان‌پور

«عشق رفتن به جبهه دیوانه‌ام کرده بود. نه سن و سال درست و حسابی داشتم، نه تن و بدن رشید و تنومند. هر بار که می‌رفتم پایگاه اعزام نیرو، انگار که با بچه تخس و پررویی طرف باشند، دنبالم می‌کردند و با بدوبیراه و تهدید بیرونم می‌کردند. اما آن‌قدر رفتم و آمدم تا مسئول ثبت نام را از رو بردم...»
داستان طنز «ترکش ولگرد» نوشته داود امیریان با این پاراگراف شروع می‌شود. امیریان همچون بیشتر کار‌های قبلی‌اش مضمون این کتابش را هم از ماجرا‌های جنگ و جبهه انتخاب کرده و شخصیت اول داستانش هم یک راوی نوجوان طناز است که علاوه بر جسور و تخس و ماجراجو بودن، کمی هم دست و پا چلفتی و کارخراب‌کن است. این کتاب از چندین قصه طنز به هم پیوسته تشکیل شده که راوی تمام داستان‌ها یک نفر است و شخصیت‌های تمام قصه‌های کتاب هم مشترک هستند، به خاطر همین نویسنده در فصل‌بندی ماجرا‌های کتاب از عدد اول یا دوم استفاده نکرده و هر کدام از قصه‌های این کتاب عنوانی متفاوت دارند و در هر کدام از آن‌ها ماجرا‌های جدیدی اتفاق می‌افتد که ربط چندانی به قصه قبلی ندارد. اما نکته‌ای که باید به آن اشاره کرد این است که داستان‌های این کتاب بیشتر از اینکه داستان باشند به خاطره شبیه هستند و نویسنده در بیان قصه‌ها از عناصر داستانی کمتری بهره گرفته است و مثل خیلی از کار‌های قبلی‌اش بی‌آنکه از توصیف و فضاسازی در داستان‌هایش استفاده کند ماجرا‌ها را سریع و خاطره‌وار گفته و رد شده است. انگار که می‌خواسته زودتر به پایان کتابش برسد: «وسط عملیات کربلای ۵ بود. قرار بود با هم برویم خط مقدم و از خجالت دشمن دربیاییم... تویوتا وانت‌ها آمدند. سوار شدیم و گاز را گرفتیم و رسیدیم به اول دریاچه آبی...» البته نویسنده در این قصه‌ها، جای خالی فضا‌سازی و توصیفات داستانی را با تعلیق ماهرانه و دیالوگ‌های طنز آمیز و به‌موقع شخصیت‌های داستان پر کرده است. در قسمتی از قصه دوم کتاب که «ترکش‌های بی‌حیا» نام دارد این‌گونه می‌خوانیم: «سه تا بطری [آب]انداختم توی کوله‌پشتی. دستور حرکت داده شد و ما زیر باران گلوله و خمپاره؛ جاده را زیر پوتین گرفتیم و یا علی از تو مدد، بدو که رفتیم... در همین افکار بودم که رسیدیم خط مقدم. یک‌هو خمپاره پدر نامردی درست پشت سرم ترکید... در این حال فرمانده زد به شانه‌ام و زیر گوشم گفت: «چی شدی اخوی؟ خیلی ترسیدی؟» لبخندزنان برگشتم و گفتم: «.. نه حاجی، درد که چیزی نیست ازش بترسیم!» پوزخندزنان سر تکان داد و گفت: «کدام درد؛ چرا خودت را خیس کردی؟» و با حرکت چشم به پشتم اشاره کرد... در این داستان همان‌طور که خواندیم راوی سه تا بطری آب داخل کوله‌پشتی‌اش می‌گذارد و در حین عملیات ترکش خمپاره به کوله‌پشتی‌اش می‌خورد و آب بطری‌ها او را خیس می‌کند. در اینجا نویسنده سعی کرده که «طنز موقعیت» را در اوج داستان ایجاد کند. اما همه ما می‌دانیم که در دهه ۱۳۶۰ و در زمان جنگ ایران و عراق رزمنده‌ها بیشتر آب را با کلمن یا قمقمه‌های نظامی‌شان حمل می‌کردند و در آن دوران ما چیزی به اسم بطری آب معدنی نداشتیم و در خانه‌ها هم اگر یادمان باشد مردم آب‌ها را در بطری‌های شیشه‌ای آب‌لیمو یا گلاب داخل یخچال می‌گذاشتند. این قسمت از داستان من را یاد سکانسی از سریال‌های تلویزیون خودمان انداخت که یکی از هنرپیشه‌ها در زمان جنگ با ریموتی که در دست داشت به‌طرف یک اتومبیل قدیمی دهه شصتی می‌رفت. «ترکش ولگرد» در ۲۰۸ صفحه توسط انتشارات کتابستان معرفت منتشر شده است.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار