کد خبر: 1058689
تاریخ انتشار: ۲۰ مرداد ۱۴۰۰ - ۲۱:۰۰
حیات علمی و عملی آیت‌الله العظمی سیدابوالقاسم موسوی خویی، در آیینه ۴ روایت
آرزوی جهان‌شمولی اسلام و وحدت مسلمین را داشت روز‌های اکنون، تداعی‌گر سالروز رحلت مظلومانه مرجع نامدار شیعه، زنده‌یاد حضرت آیت‌الله‌العظمی سیدابوالقاسم موسوی خویی است. هم او که برای مکتب تشیع، مبلغان و سربازان فراوان تربیت نمود، که در سراسر عالم به ترویج شریعت مشغول شدند. در مقال پی‌آمده، مکانت علمی و عملی آن بزرگ را، در آیینه چهار روایت از نزدیکان آن عالم ربانی، بازخوانی کرده‌ایم. امید آنکه تاریخ‌پژوهان حوزه نجف و عموم علاقه‌مندان را، مفید و مقبول آید.
احمدرضا صدری

روز‌های اکنون، تداعی‌گر سالروز رحلت مظلومانه مرجع نامدار شیعه، زنده‌یاد حضرت آیت‌الله‌العظمی سیدابوالقاسم موسوی خویی است. هم او که برای مکتب تشیع، مبلغان و سربازان فراوان تربیت نمود، که در سراسر عالم به ترویج شریعت مشغول شدند. در مقال پی‌آمده، مکانت علمی و عملی آن بزرگ را، در آیینه چهار روایت از نزدیکان آن عالم ربانی، بازخوانی کرده‌ایم. امید آنکه تاریخ‌پژوهان حوزه نجف و عموم علاقه‌مندان را، مفید و مقبول آید.

دغدغه‌ای جز اسلام و آینده آن نداشت
مهندس سیدموسی خویی فرزند حجت‌الاسلام والمسلمین سیدجمال‌الدین خویی و نوه زنده‌یاد آیت‌الله العظمی سیدابوالقاسم خویی است. وی از دوران جوانی، با شهید آیت‌الله سیدمحمدباقر صدر و حزب الدعوه عراق، ارتباط داشت و از اندیشه اجتماعی و سیاسی برخوردار بود. وی در خاطرات پی‌آمده، جد بزرگوار خویش را از منظر اجتماعی و سیاسی و همچنین ارتباط با شاگرد نامورش، شهید صدر روایت کرده است: «من ترجیح می‌دهم در پاسخ به سؤال شما، چند مقدمه را بیان کنم. خود مرحوم آقا، دغدغه‌ای جز اسلام و آینده آن نداشتند. ایشان همواره بر جهان‌شمول شدن اسلام، تأکید داشتند. در سفر لندن، یک بار دیدیم که در مسجد سنی‌ها، نماز جماعت برقرار است. رفتیم و نماز خواندیم. بعد که آمدیم و به مرحوم آقا گفتیم چنین کاری کرده‌ایم، ایشان بسیار خوش‌شان آمد و تعریف کردند. یک بار از ایشان پرسیدم نظر شما درباره لعن بر خلفا چیست؟ فرمودند اگر بین مسلمانان تفرقه ایجاد کند، جایز نیست، البته اگر بخواهم تشخیص بدهیم که آیا آن‌ها مستحق خلافت بوده‌اند یا خیر، این بحث دیگری است!... متأسفانه اطرافیان مرحوم آقا، کمتر این‌گونه می‌اندیشیدند. این هم از ویژگی‌های فرهنگ بیتی است! در این باره فقط مرحوم شهید صدر، با ایشان همفکر و هم‌رأی بود. مرحوم آقای صدر معتقد بودند همه چیز را باید در قالب تشکلِ بیت ببینیم، یعنی اگر کاری برای بیت و برای خود آقای خویی خوب بود، قابل قبول است و اگر نبود، مقبول نیست. برونداد این طرح هم در آن دوره، بیشتر به نحوه نگاه و رفتار مرحوم ابوی (حجت‌الاسلام والمسلمین سیدجمال‌الدین خویی) برمی‌گشت. آقای صدر و مرحوم ابوی، مسائل را در این چهارچوب می‌دیدند. آقازاده‌های آقای حکیم هم، همین رویکرد را داشتند. در بیت ما، سایر آقازاده‌های مرحوم آقا هم این طور بودند. در کنار همه اینها، جو امنیتی نجف بود، که واقعاً کا را برای همه مشکل می‌کرد. مخصوصاً بعد از سال ۱۳۴۲، حسابی گرفتار بودیم. یک بار اخوی ما آقامصطفی روی عکس شاه خط کشید، برای همین، آمدند او را بردند! خود من صبح‌ها در مدرسه سر صف حرف می‌زدم، می‌آمدند و مرا می‌گرفتند و می‌بردند! مدارس ایرانی در نجف، پایگاه اطلاعات و ساواک شده بود و هر روز، یک گرفتاری داشتیم! یک جریان سنتی هم بود، که اصلاً کاری به این جور نگرانی‌ها و چشم‌انداز جامعه و این حرف‌ها نداشت. پدر عیال بنده و برادرانش، یعنی آقازاده‌های آیت‌الله العظمی سیدعبدالهادی شیرازی در این طیف بودند و اصلاً کاری به این نداشتند که در دنیا چه می‌گذرد! بعثی‌ها داشتند به هر شکل ممکن، اساس دیانت و اعتقادات مردم را تهدید می‌کردند و ما هر چه داد می‌زدیم این‌ها دارند همه چیز را نابود می‌کنند، همتی و حرکتی کنید، ابداً اعتنایی به این امور نداشتند! نکته دیگر اینکه مرحوم پدر من، خیلی شهید صدر را دوست داشتند و کتاب‌های ایشان را، جزو افتخارات شیعه می‌دانستند. اتفاقاً رابطه آن‌ها خیلی هم مثبت بود، اما بعد از فوت آقای حکیم، عده‌ای به آقای صدر فشار آوردند که شما بیایید خودتان را مطرح کنید! یکی از کسانی که در این زمینه خیلی فعال بود، آقای سیدموسی صدر بود که قبلاً در لبنان، همه را به تقلید از آقای خویی دعوت می‌کردند. از طرف دیگر، بیت آقای حکیم سعی می‌کرد با موضوع مرجعیت، به شکل وراثتی برخورد کند. یادم هست که یکی از آقازاده‌های مرحوم آقای حکیم، در مسجد هندی بالای منبر رفت و گفت آسیدیوسف! ما با تو بیعت می‌کنیم که مرجعیت از خاندان حکیم بیرون نرود! ولی خود آسیدیوسف، خیلی اهل این جور کار‌ها نبود و خلاصه این شعار نگرفت. در هر حال در برابر انتقال مرجعیت به مرحوم آقا، مقاومت‌هایی صورت گرفت که امری طبیعی هم هست و معمولاً در حوزه‌ها، چنین حرکاتی دیده می‌شود. مرحوم ابوی تا زمانی که این گونه مسائل مطرح نشد، دلخوری و مخالفتی نداشت، ولی وقتی موضوع مرجعیت آقای صدر مطرح شد، قدری نگران و دلخور شد! من خودم با آقای صدر، درباره ارتباط نزدیک ایشان به بیت آقای حکیم، خیلی بحث می‌کردم و می‌گفتم این کار، یکپارچه شدن حزب‌الدعوه را از بین می‌برد و همه را گرفتار می‌کند! من حتی در حزب‌الدعوه، یک گزارش هشت صفحه‌ای نوشتم و به آقای صدر هم گفتم دیدگاه فرهنگی یک مرجع را، افرادی که در حاشیه او هستند درست می‌کنند و کافی است در بیت مرجعی، چند نفر افراطی وجود داشته باشند، تا برای بیت حاشیه درست کنند. من یک روز به خانه شهید صدر رفتم و گفتم موقعیت آیت‌الله خویی دارد برجسته‌تر می‌شود و وقتی این طور بشود، فرصت‌طلب‌ها و منفعت‌طلب‌ها زیاد خواهند شد!... من در بیت آیت‌الله خویی بودم، اما به آیت‌الله صدر هم علاقه داشتم. همه هم این موضوع را می‌دانستند. آقای صدر گفت هر کس به بیت آقای خویی نرود، از نظر من خلاف کرده است! در آن هفت، هشت ماهی که کاملاً معلوم بود موقعیت و جایگاه مرحوم آقا دارد ارتقا پیدا می‌کند، من هم به حزب‌الدعوه و هم به آقای صدر، فشار آوردم که رابطه بهتری با بیت آقای خویی برقرار کنند، ولی عملاً این اتفاق نیفتاد! دلیلش هم قدری، ملاحظه دیدگاه‌های اطرافیان و حواشی حزب و بیت ایشان بود. در هر حال یک سری از اطرافیان و حاشیه‌ها، خیلی تعیین‌کننده هستند. حاشیه‌ها گاهی می‌توانند مفید باشند و گاهی مضر. حاشیه همیشه هم بد نیست. بعضی از حاشیه‌ها به دردبخور هستند!»
مرجعی که پدرش، مقلد وی بود!
زنده‌یاد آیت‌الله حاج شیخ نصرالله شاه‌آبادی، در زمره شاگردان حضرت آیت‌الله العظمی سیدابوالقاسم خویی بود، که پس از بازگشت به ایران، در تکریم و بزرگداشت نام استاد، جَهد فراوان ورزید. وی در دوران تحصیل در نجف و به لحاظ مؤانست با آموزگار خویش، شاهد بسیاری از حالات و مقامات وی بود، که شمه‌ای از آن را در گفت و شنودی، به این شرح بیان داشته است: «یکی از ویژگی‌های علمای نجف، این بود که طلاب خیلی راحت به آن‌ها دسترسی داشتند و اساتید و طلبه‌ها، با هم مأنوس بودند. مرحوم آیت‌الله خویی در حالی که زعیم حوزه نجف بودند، بعد از درس از مسجد خضرا بیرون می‌آمدند و وسط صحن، روی زمین می‌نشستند و طلبه‌ها دور ایشان حلقه می‌زدند. ایشان سیگارشان را چاق می‌کردند و به حرف‌های طلاب گوش می‌دادند. همیشه دو ساعت به ظهر مانده، در خانه‌شان را باز می‌گذاشتند و در بیرونی می‌نشستند و مردم، اعم از طلبه و کاسب و صنوف مختلف می‌آمدند و با ایشان دیدار داشتند. خاطرم هست یک بار به منزل ایشان رفتم و متوجه شدم که برخی از اطرافیان ایشان، می‌خواهند این ارتباط را کم‌رنگ کنند! وارد بیرونی شدم و دیدم ایشان نیستند! پرسیدم آقا کجا هستند؟ گفتند طبقه بالا! من بی‌آنکه توجهی به سر و صدای آن افراد بکنم، که می‌خواستند مانع شوند، به طبقه بالا رفتم و دیدم آقای خویی تنها نشسته‌اند! پرسیدم چرا به اینجا آمده‌اید؟ فرمودند نمی‌دانم، خودم هم حوصله‌ام سر رفته است! عرض کردم آقا! بلند شوید برویم پایین، مردم و علما برای دیدار با شما می‌آیند، نه دیدار با در و دیوار! یکی از آن‌ها خود من هستم، که می‌خواستند مانع دیدار با شما شوند! اگر بنا باشد شما پایین ننشینید، کاری ندارم که به بیت شما بیایم، چون شما را در مسجد و در جلسه درس می‌بینم! خلاصه ایشان را متقاعد کردم و آوردم پایین و حضراتی که تصمیم داشتند به این شکل، فقط به افراد خاصی اجازه بدهند که با ایشان ملاقات کنند و خلاصه یک جور برنامه رسمی را تدارک دیده بودند، نقشه‌هایشان نقش بر آب شد! به آن‌ها گفتم این کار‌ها چیست که می‌کنید؟ این جور رفتارها، با حوزه نجف تناسبی ندارد، علما و مراجع حوزه نجف، همواره با مردم تماس مستقیم داشته‌اند، اگر کسانی کار خصوصی با آقا داشتند، می‌توانند به اتاق کوچکی که آن طرف بیرونی هست، بروند و حرف بزنند، دلیلی برای این مانع‌تراشی‌ها وجود ندارد. از ویژگی‌های ایشان این بود، که بسیار شاگردپرور بودند. همیشه هم طلاب را به تقریرنویسی تشویق می‌کردند. اگر هم طلبه‌ای تقریرات درس را خدمت ایشان می‌برد، بر آن تقریظ می‌نوشتند و ابداً از این کار امتناع نمی‌کردند. یک بار عده‌ای از رفقا، قاچاقی به نجف آمده بودند و قرار شد من بروم و برایشان گذرنامه بگیرم. تهیه گذرنامه، هزینه داشت و آن‌ها نزد مراجع می‌رفتند که کمک بگیرند. مراجع هم نامه‌ای می‌نوشتند و امضا می‌کردند و اداره گذرنامه به استناد آن نامه، هزینه‌ای را دریافت نمی‌کرد. بنده نزد آیت‌الله خویی رفتم و مدارک و کاغذ‌ها را- که در داخل یک پوشه گذاشته بودم- خدمتشان دادم که امضا کنند. ایشان ابتدا تصور کردند که تقریرات درس‌شان را تقدیم کرده‌ام و خیلی خوشحال شدند و با شادی خاصی فرمودند تقریرات است؟... غرض اینکه ایشان، فوق‌العاده از اینکه طلبه‌ای جدی و درسخوان باشد، خوشحال می‌شدند و به همین دلیل هر کاری از دستشان برمی‌آمد، انجام می‌دادند، که طلبه‌ها دغدغه کمتری داشته باشند. از دیگر ویژگی‌های مرحوم آیت‌الله خویی، ارادت و محبت بسیار زیاد ایشان به حضرت زهرا (س) و جمیع اهل‌بیت (ع) بود. ایشان در روضه‌ها، مخصوصاً زمانی که صحبت از حضرت زهرا (س) می‌شد، بسیار گریه می‌کردند. همیشه با آغاز محرم، لباس سیاه می‌پوشیدند و تا آخر ماه صفر سیاه‌پوش بودند. تا اول ماه ربیع‌الاول هم، محاسن خود را اصلاح نمی‌کردند! ایشان همواره می‌فرمودند توسل به حضرت زهرا (س) و اهل بیت (ع) و لعن دشمنان آنان را، بار‌ها انجام داده و مشکلات و نیازهایم، به طرز معجزه‌آمیزی برطرف و برآورده شده‌اند... در شأن و مقام علمی مرحوم آیت‌الله خویی نیز، همین بس که پدر ایشان مرحوم آسیدعلی‌اکبر خویی- که خود روحانی مبرزی بودند- از ایشان تقلید می‌کردند! ایشان بسیار علاقه داشتند که مرحوم آیت‌الله خویی را بر فراز منبر ببینند، اما این بزرگوار به محض اینکه متوجه حضور پدر در مجلس می‌شدند، بلافاصله از منبر پایین می‌آمدند! آخرین بار که به نجف آمدند، آیت‌الله خویی اصرار داشتند که ایشان بمانند و دیگر به مشهد بازنگردند، اما ایشان قبول نمی‌کردند! یک روز آقای خویی به من گفتند سعی کنید پدرم را راضی به ماندن در نجف کنید! عرض کردم که سعی خودم را خواهم کرد. ایشان در منزل پسر دیگرشان، در بغداد بودند. من به بغداد رفتم و با اصرار زیاد، سعی کردم ایشان را به ماندن ترغیب کنم، اما حرف‌هایم تأثیر نداشت و ایشان عزم خود را جزم کرده بودند، که به مشهد برگردند. سرانجام از آخرین حربه استفاده کردم و گفتم مگر شما مقلد فرزندتان نیستید؟ ایشان گفتند چرا. گفتم وقتی ایشان شما را از برگشتن نهی کنند، سفر شما به مشهد بر شما حرام است!... این حرف من تأثیر خود را گذاشت، برگشتم و به سمت آیت‌الله خویی عرض کردم که ایشان می‌مانند... و ماندند و در نجف هم به رحمت خدا رفتند!».
کمتر کسی، مانند او سعه صدر داشت
فرازِ دیگر این نوشتار را، به توصیفات زنده‌یاد حجت‌الاسلام و المسلمین سیدهادی خسروشاهی، از آیت‌الله العظمی خویی اختصاص داده‌ایم. وی در باب خُلقیات شخصی آن مرجع نامور، چنین نگاشته است: «کمتر کسی پیدا می‌شود، که مثل او سعه صدر داشته باشد. افراد زیادی به ملاقات او می‌رفتند که در میان آنها، همه نوع از مردم دیده می‌شدند، ولی با هر کدام بنا به شأن و موقعیت‌شان، سخن می‌گفت. او در پذیرایی آرای دیگر، وسعت نظر و سعه صدر داشت. به عقیده اشخاص ولو مخالف با عقیده وی بودند، احترام می‌گذاشت و اصولاً با تمام کسانی که از لحاظ فکری با وی هم‌عقیده نبودند، روش ملاطفت‌آمیزی داشت و رفتارش با همه آنها، توأم با رواداری و احترام بود و کمال تکریم را به اهل علم، علما و طلاب معمول می‌داشت و در برابر فضل، کمال و لیاقت، در هر کس که یافت می‌شد، حتی آنان که راهشان را از او جدا کرده بودند، خاضع بود و انصاف می‌داد. او در عفو، گذشت و بزرگواری، زبانزد همه بود. هرگز کینه و عداوت کسی را به دل نمی‌گرفت. در مورد اشخاصی که اسباب مزاحمت وی را فراهم می‌کردند، ابداً درصدد تلافی برنمی‌آمد! وی اهل مدارا بود و تا امکان داشت، رابطه خود را با آشنایان، دوستان و شاگردانش حفظ می‌کرد و به مجرد اختلاف سلیقه و کدورت، از آنان نمی‌برید و غالباً به روی ایشان هم نمی‌آورد! دوستانش را سال‌ها نگه می‌داشت و نسبت به آن‌ها وفادار بود و حتی بعد از فوت‌شان هم، از آن‌ها یاد می‌کرد و به فرزندان‌شان به خاطر پدرشان، احترام گذاشت. در شرایط سخت و مواقع خطر، بسیار صبور و در راه رسیدن به هدف مرد میدان بود».
روزی ۱۶ ساعت مشغول درس است
حجت‌الاسلام والمسلمین حاج‌شیخ‌علی بهجت، فرزند حضرت آیت‌الله العظمی حاج شیخ محمدتقی بهجت، از مراودان حضرت آیت‌الله العظمی خویی است. آیت‌الله بهجت در دوران اقامت در عراق و شهر‌های کربلا و نجف، شاهد سلوک علمی آیت‌الله خویی بوده و شمه از آن را به این شرح، برای فرزندش نقل کرده است: «مرحوم آیت‌الله العظمی خویی (رضوان‌الله تعالی علیه) در بین مراجع، از جایگاه ویژه‌ای برخوردار بودند و در دورانی که وظایف سنگینی را به عهده داشتند، با نبوغ و مدیریت کم نظیرشان توانستند به درستی از عهده برآیند. دیگران هم تلاش کردند، اما به شایستگی ایشان از عهده برنیامدند! ایشان هنوز نوجوان بودند و ۱۳، ۱۴ سال بیشتر نداشتند، که دروس حوزه را شروع کردند و به قدری استعداد داشتند، که در حدود ۲۰ سالگی، در درس خارج مرحوم شیخ‌الشریعه اصفهانی شرکت کردند. ایشان اساتید بزرگی داشتند از جمله مرحوم نائینی، آقاضیا عراقی و شیخ محمدحسین اصفهانی. (داخل پرانتز عرض کنم که مرحوم والد، هیچ وقت از ایشان به نام کمپانی یاد نمی‌کردند). مرحوم والد در سال ۱۳۰۸ ش. در حدود ۱۳، ۱۴ سالگی، به کربلا رفتند و در آن ایام، مرحوم آقای خویی هم به کربلا رفته بودند. مرحوم والد در مدرسه بادکوبه‌ای، ایشان را می‌بینند که دارند برای تجدید وضو می‌روند و می‌روند جلو و سلام می‌کنند. مرحوم والد از بعضی از کسانی که از نجف می‌آمدند، دعوت می‌کردند که برای صرف چای نزد ایشان بروند و از ایشان هم دعوت نمودند. آقای خویی قبول می‌کنند. مرحوم والد می‌گفتند در دیوانیه، فرشی برای ایشان پهن کردند و شاید هم مقداری میوه برایشان گذاشتند. می‌گفتند آقای خویی با اینکه بیش از ۳۰ سال نداشتند، مسن‌تر به نظر می‌رسیدند! این دوستی از آنجا شروع می‌شود و ادامه پیدا می‌کند. مرحوم والد می‌گفتند آقای خویی خیلی به مرحوم نائینی اعتقاد داشتند و ایشان را اعلم می‌دانستند! در مرحله بعد به مرحوم شیخ محمدحسین کمپانی علاقه‌مند بودند. ایشان به والد گفته بودند که درس هر یک از این استادان را، ۱۴ سال رفته‌اند! مرحوم والد می‌فرمودند آقای خویی عاشق کارش بود، در سال ۱۳۲۴ که به ایران برگشتم، ایشان می‌گفت روزی ۱۶ ساعت مشغول درس هستم!... ایشان به سید پرکار معروف بود. بعضی‌ها بعد‌ها می‌گفتند ایشان روزی ۱۸ ساعت مشغول درس است! آقایی که هم‌مباحثه آیت‌الله سیستانی بود، برای مرحوم والد تعریف کرده بود که آقای خویی گفته بودند من از روزی که استاد الفبا را یادم داد، تدریس را شروع کردم و تا به حال قطع نشده است!... سؤال شد شما الفبا را به چه کسانی یاد می‌دادید؟ مگر در خانواده شما آدم بی‌سوادی هم بود؟ آقای خویی گفته بودند ما در خانه مرغ و خروس و کبوتر داشتیم، می‌رفتم دم لانه آن‌ها می‌نشستم و همه درس‌هایی را که یاد گرفته بودم، برای آن‌ها تعریف می‌کردم و این عادت درس گفتن، هرگز ترک نشد! تا زمانی که بلد نبودم به انسان‌ها درس بدهم، به پرنده‌ها درس می‌دادم!... منظور اینکه ایشان چنین استعدادی داشته و آن را پرورش داده‌اند. خیلی‌ها را می‌بینیم که درس دادن را هیچ وقت یاد نمی‌گیرند، ولی ایشان از کودکی درس می‌داده و طبیعی است که درسش گل کند. مرحوم والد می‌فرمودند ایشان کاملاً بر فقه و اصول مسلط بودند، هم خوب خوانده بودند و هم خوب تدریس می‌کردند، بسیار خوش‌بیان و خوش‌تقریر بودند و همیشه درس را، ساده‌تر از استادان خود تقریر و بیان می‌کردند، تا جایی که همشاگردی‌های بزرگ ایشان مثل مرحوم مرندی هم، می‌نشستند و به تقریرات ایشان گوش می‌دادند و لذت می‌بردند... مرحوم والد می‌فرمودند آقای خویی از همان ابتدا بسیار مبتکر بودند، استاد ایشان در باب لباس مشکوک رساله مفصل و بسیار عالی‌ای دارند، آقای خویی هم در این باره جزوه‌ای نوشته‌اند، با اینکه در این رساله نظر ایشان با استادش یکی است، با این حال مختصرتر و ممتازتر است و تمام ابتکارات خود را در آن آورده است...».

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار